فصل دوم پارت
🥀فصل دوم پارت 13🥀
ات : کجا
جیمین : شیرینیه من کار دارم باید برم
ات: زود برگرد
دستاشو رویه صورتم قاب کرد و گفت
جیمین : پلک نزدی اومدم نگرانم نباش باشه
ات : باشه
جیمین بغلم کرد و لباشو بوس کرد و از عمارت خارج شد
اشتها نداشتم که بهم و غذا بخورم پس باید بگم اوتاقم وای خدا چه زود اون اوتاق کردم اوتاقم از پله ها رفتم بالا و تویه اوتاق رویه تخت نشستم یه حسه عجیبی گرفتم انگار یه چیزی تویه شکمم تکون میخورد دستمو گذاشتم رویه شکمم با تقه در به در نگاه کرد
ات : میتونی بیای
م/ج : دخترم آماده شو هانا میره آرایشگاه تو رو هم میبرم
ات : نه مادر نیازی نیست
م/ج : چرا خوبم لازمه پاشو بچه هم برات تا وقتی میایی وسایلتو هم میارن
ات : راستش مادر باید ازتون معذرت خواهی کنم ببخشید بابته رفتارم
م/ج : من هیچیو فراموش میکنم توهم اینکارو بکن
ات : اما
م/ج : اما اگر نداریم پاشو
ات : چشم
از رویه تخت بلند شدم از اونجایی که لباس ندارم با همون لباس رفتم
هانا : ایشون هم میان مادر
م/ج : بله من عروس گلم رو خوشگل کنم برایه پسرم مگه نه
ات یه لبخنده خجالتی زد
(ویو آرایشگاه )
وارده آرایشگاه شدیم که یه خانمی اومد
خانم : خوش اومدین
م/ج : ممنونم
خانم : ایشون مهمونتون هستن
م/ج : چی نه عروسم
خانم : خانم هانا هستن
هانا با حرس گفت
هانا : نه خیرم من هانام
م/ج : ما ادرسو درست اومدیم اینجا آرایشگاه سئول هست
خانم : بله ببخشید که فضولی کردم از این طرف
ایش نیومده خودش و تویه دله همه جا کرد دختریه دهاتی (تویه ذهنش هانا )
ادامه دارد
ات : کجا
جیمین : شیرینیه من کار دارم باید برم
ات: زود برگرد
دستاشو رویه صورتم قاب کرد و گفت
جیمین : پلک نزدی اومدم نگرانم نباش باشه
ات : باشه
جیمین بغلم کرد و لباشو بوس کرد و از عمارت خارج شد
اشتها نداشتم که بهم و غذا بخورم پس باید بگم اوتاقم وای خدا چه زود اون اوتاق کردم اوتاقم از پله ها رفتم بالا و تویه اوتاق رویه تخت نشستم یه حسه عجیبی گرفتم انگار یه چیزی تویه شکمم تکون میخورد دستمو گذاشتم رویه شکمم با تقه در به در نگاه کرد
ات : میتونی بیای
م/ج : دخترم آماده شو هانا میره آرایشگاه تو رو هم میبرم
ات : نه مادر نیازی نیست
م/ج : چرا خوبم لازمه پاشو بچه هم برات تا وقتی میایی وسایلتو هم میارن
ات : راستش مادر باید ازتون معذرت خواهی کنم ببخشید بابته رفتارم
م/ج : من هیچیو فراموش میکنم توهم اینکارو بکن
ات : اما
م/ج : اما اگر نداریم پاشو
ات : چشم
از رویه تخت بلند شدم از اونجایی که لباس ندارم با همون لباس رفتم
هانا : ایشون هم میان مادر
م/ج : بله من عروس گلم رو خوشگل کنم برایه پسرم مگه نه
ات یه لبخنده خجالتی زد
(ویو آرایشگاه )
وارده آرایشگاه شدیم که یه خانمی اومد
خانم : خوش اومدین
م/ج : ممنونم
خانم : ایشون مهمونتون هستن
م/ج : چی نه عروسم
خانم : خانم هانا هستن
هانا با حرس گفت
هانا : نه خیرم من هانام
م/ج : ما ادرسو درست اومدیم اینجا آرایشگاه سئول هست
خانم : بله ببخشید که فضولی کردم از این طرف
ایش نیومده خودش و تویه دله همه جا کرد دختریه دهاتی (تویه ذهنش هانا )
ادامه دارد
- ۹.۸k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط