{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 11

part 11

ساعت پنج صبح بود،پرتو های خاکستری نور کم کم داشتن از پشت پرده وارد اتاق میشدن و صدای پرنده ها از پشت پنجره شنیده میشد.

آلینا بعد از اون همه حرف زدن خسته شده بود و کم کم بدنش دتشت رو به خاموشی میرفت؛پلکاش داشتن بسته عع میشدن و سرش هر چند دقیقه یک بار میفتاد،اما با این حال بازم سعی میکرد بیدار بمونه چون هنوز با پسرا راحت نلود و نمیتونست بگه خستست.

یونگی که روی یه مبل که کمی دوذ تر از تخت بود نشسته بود و حواسش به کوچکترین حرکات و تغییر های آلینا بود،اولین نفری بود که متوجه خستگیش شد و فهمید که نمیخواد اونا بفهمن واسه همین آروم بلند شد و اومد نشست روی تخت با فاصله از آلینا که معذب نشه و رو بهش گفت :

یونگی«آلینا خسته بنظر میای»

&نه خوبم

جین« آخ آره ببخشید اصلا حواسمون نبود که چطور زمان گذشت»

تهیونگ«تو دوباره بخواب بدنت الان به استراحت احتیاج داره»

آلینا از اینکه یهو همه فکوس کردن روش معذب شده بود سرشو انداخت پایین و گوشه پتو رو با انگشتای دست سالمش مچاله کرد.

&نه نیازی نیست

جونگکوک«چرا مشخصه که خسته ای »

جیمین«اره دکتر گفته خواب و استراحت برات خوبه پس بخواب»

& آخه زیادم خوابم نمیاد

جیهوپ به ساعت دیجیتال کنار تخت که ساعتِ ۰۵:۱۰ رو نشون میداد اشاره کرد و گفت:

جیهوپ«نگاه کن ساعت پنج صبحه دیگه دیره »

نامجون که تا اون موقع فقط داشت به رفتار پسرا و معذب بودن آلینا نگاه میکرد رو کرد به اعضا و گفت:

نامجون«پسرا مشخصه که پیش ما راحت نیست اگه بریم بیرون میتونه بخوابه بیشتر از این تحت فشارش نزارید»

&نه...نه من اصلا منطورم این نبود

نامجون«مشکلی نیست ما کاملا درک میکنیم»

یونگی«حق با نامجونه،پسرا زود باشین»

یونگی به در اتاق اشاره کرد که یعنی بریم

&ببخشید

جین« عه...کوچولو این دیگه یعنی چی ما معذرت میخوایم که حواسمون به احساست نبود»

پسرا یکی یکی بلند شدن ولی قبل از اینکه برن جیهوپ چراغ اصلی رو خاموش کرد و تا فقط نور ملایم چراغ خواب بمونه؛جیمین هم پرده هارو کشید تا نور صبح اذیتش نکنه و تهیونگ هم دمای اتاق رو برای آخرین بار تنظیم کرد تا سردش نشه.

جونگکوک«ما یکم میریم بیرون که راحت باشی اما اگه چیزی احتیاج داشتی فقط کافیه صدامون کنی،درو کامل نمیبندم نیمه باز میزارم»

تهیونگ«کوچولو اتاق منم دقیقا این بغله حتی آرومم صدام کنی میشنوم و میام اینجا یا حتی اگه بخوای میتونی بیای پیشم»

&باشه خیلی ممنونم

نامجون«خوب دیگه پسرا برین بیرون بیمار کوچولوی ما باید یکم استراحت کنه»

با حرف نامجون ناخودآگاه آلینا لبخندی زد؛پسرا یکی یکی رفتن بیرون و همون‌طور که گفتن درو نیمه باز گذاشتن تا آلینا احساس خفگی و تنهایی نکنه.

الینا بعد از رفتن اونا برای اولین بار توی کل شب،بدنش به صورت کامل از حالت انقباض در اومد و تونست راحت باشه.
چونکه خیلی خسته بود و بدنشم تخت تاثیر آرام بخش و مسکن بود بعد از ابنکه کامل روی تخت دراز کشید ظرف چند دقیقه پلکاش سنگین شدن و خوابش برد.

پایین خونه پسرا روی مبل نشسته بودن،همه بعد از شوک دیشب حتی پلک هم روی هم نزاشته بودن اما کم کم خستگی روی اونا هم داشت اثر میکرد.

جین«پیش ما خیلی معذبه»

جیمین«خوب طبیعیه هیونگ بعد از هفت سال کسای که فقط اسمشون رو شنیده بود رو از نزدیک میدید»

جیهوپ«یه چیزی بگم؟»

یونگی«چی؟»

جیهوپ«نمیدونم فقط من دقت کردم یا شما هم متوجه شدین اما خیلی آروم بود»

تهیونگ«اره اصلا گریه نکرد بهونه و شکایت هم نکرد،هر کسی جای اون بود بعد از اون اتفاقا حتما خیلی بی قراری میکرد اما اون فقط مودبانه رفتار کرد با ما»

نامجون«بچه شیرینی هستش»

جونگکوک«هیونگ»

نامجون«بله»

جونگکوک«ما قراره چیکار کنیم باهاش یعنی منظورم اینه که چطوری کاری کنیم که بهمون اعتماد کنه و فاصله نگیره»

نامجون«باید بهش زمان بدیم کوک تو دو روز که نمیشه»

یونگی«حق با نامجونه باید صبر کنیم تا خودش بهمون اعتماد کنه»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵)

part 11نامجون«دردت بهتره »& آرهجین«میگما... آلینا»&بلهجین«لب...

part 10خنده ی آلینا یکم از سنگینی فضا کم کرد و پسرا برای اول...

part 5جونگکوک همون طور که آلینا تو بغلش خواب بود از اتاق خار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط