𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟔

𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢


---

همه چند ثانیه همون‌جا خشکشون زده بود.

هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.

تا اینکه...

ادی آروم گفت:

ـ خب...

فکر کنم الان وقتشه بدویم.

هیچ‌کس مخالفت نکرد.


---

همه با سرعت از بین درخت‌ها دویدن.

شاخه‌ها به صورتشون می‌خورد.

صدای نفس‌نفس زدن همه توی جنگل پیچیده بود.

لیلی یه لحظه برگشت عقب رو نگاه کرد...

اما چیزی ندید.

فقط...

احساس می‌کرد یکی داره تعقیبشون می‌کنه.


---

بالاخره از جنگل بیرون اومدن.

همه نفس‌نفس می‌زدن.

داستین خم شده بود و دستاشو روی زانوهاش گذاشته بود.

ـ من... دیگه... هیچ‌وقت... نمی‌دوم...

ادی با خنده گفت:

ـ مطمئنم فردا دوباره می‌دوی.

ـ خفه شو...

استیو جدی گفت:

ـ این شوخی نیست.

همه ساکت شدن.


---

مایک رو به ویل کرد.

ـ از اول برامون تعریف کن.

ویل چند لحظه سکوت کرد.

بعد آروم گفت:

ـ وقتی برق رفت...

یه حس آشنا برگشت.

همون حسی که وقتی توی دنیای وارونه بودم داشتم.

همه به هم نگاه کردن.

ال اخم کرد.

ـ یعنی فکر می‌کنی...

دوباره یه دروازه باز شده؟

ویل آهسته گفت:

ـ نمی‌دونم...

ولی یه چیزی برگشته.


---

همون موقع...

صدای بی‌سیم داستین بلند شد.

خششش...

همه برگشتن سمتش.

داستین با تعجب بی‌سیم رو برداشت.

ـ من که روشنش نکرده بودم...

صدای خش‌خش بیشتر شد.

بعد...

یه صدای آروم و نامفهوم از داخلش شنیده شد.

"...ه...ل...پ..."

همه ساکت شدن.

مایک آروم گفت:

ـ کسی چیزی شنید؟

دوباره...

"...کمک..."

لیلی ناخودآگاه یه قدم عقب رفت.

صدا...

صدای یه دختر بود.


---

ناگهان بی‌سیم خاموش شد.

داستین چند بار دکمه‌هاشو فشار داد.

ـ لعنتی... از کار افتاد.

ادی با اخم گفت:

ـ لطفاً نگین اینم کار همون موجوده.

استیو جواب نداد.

چون خودش هم همین فکر رو می‌کرد.


---

هوا کم‌کم تاریک شده بود.

مایک گفت:

ـ بهتره امشب بریم خونه.

فردا دوباره جمع می‌شیم.

همه قبول کردن.

قبل از رفتن...

لیلی آروم کنار ویل ایستاد.

ـ حالت بهتره؟

ویل لبخند خیلی کمرنگی زد.

ـ تا وقتی تو کنارمی...

آره.

لیلی گونه‌هاش داغ شد.

ـ ویل...

ویل خندید.

ـ ببخشید... بی‌اختیار گفتم.


---

همه خداحافظی کردن و رفتن.

لیلی از پنجره‌ی ماشین، هاوکینز رو نگاه می‌کرد.

همه‌چی عادی به نظر می‌رسید...

ولی یه حس عجیب ته دلش بود.


---

همون شب...

ساعت از دوازده گذشته بود.

ویل هنوز بیدار بود.

از پنجره‌ی اتاقش بیرون رو نگاه می‌کرد.

یهو...

چراغ اتاقش سه بار پشت سر هم چشمک زد.

تق...

تق...

تق...

ویل آروم برگشت.

درب اتاقش...

خودش...

آروم‌آروم...

شروع کرد به باز شدن...

در حالی که هیچ‌کس پشتش نبود.

𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🖤🦇
دیدگاه ها (۲)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏ویو اِریااِریا هنوز کنار پنجره ایستاده...

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

part : 20فقط 20 روز دیگه مونده استیو .. ، کمتر از یک ماه دیگ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ☕🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یکی برای منم بگیر.....

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

چند پارتی تهیونگ

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وسوم 𓆪ات با تعجب به جیمین نگ...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_34فصل پانزدهم |...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط