{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟓

𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢

ـ ویل! وایسا!

صدای لیلی بین درخت‌ها پیچید.

ویل انگار اصلاً چیزی نمی‌شنید.

فقط مستقیم جلو می‌رفت.

شاخه‌ها زیر پاهاش خرد می‌شدن.

مایک نفس‌نفس‌زنان گفت:

ـ این چرا اینجوری راه میره؟!

استیو داد زد:

ـ ویل! برگرد!

ولی ویل حتی برنگشت نگاه کنه.


---

چند دقیقه بعد...

بالاخره ویل ایستاد.

همه هم رسیدن.

داستین خم شده بود و نفس می‌کشید.

ـ من... دیگه... نمی‌دوم...

ادی زد پشتش.

ـ پیر شدی بچه.

ـ خفه شو!


---

ویل به یه نقطه روی زمین خیره شده بود.

لیلی آروم نزدیکش شد.

ـ ویل... چی شده؟

ویل بدون اینکه نگاهشو برداره، با صدای آرومی گفت:

ـ اینجا نبود...

مایک اخم کرد.

ـ چی نبود؟

ـ همون صدا...

از اینجا اومد...

ولی...

الان نیست.

همه به اطراف نگاه کردن.

جنگل کاملاً ساکت بود.

حتی صدای پرنده‌ها هم نمی‌اومد.

این سکوت...

عادی نبود.


---

یهو...

تق!

صدای شکستن یه شاخه از پشت سرشون اومد.

همه باهم برگشتن.

هیچ‌کس نبود.

مکس آروم گفت:

ـ بچه‌ها...

من اصلاً این حسو دوست ندارم.

ادی برای اینکه فضا عادی بشه، خندید.

ـ شاید یه سنجاب بوده.

همون لحظه...

تق!

یه شاخه‌ی دیگه شکست.

این بار...

خیلی نزدیک‌تر.

لبخند ادی هم محو شد.


---

ال آروم چشم‌هاشو بست.

چند ثانیه ساکت موند.

بعد دوباره چشم‌هاشو باز کرد.

ـ یه چیزی اینجاست...

مایک سریع پرسید:

ـ چی؟

ال آروم گفت:

ـ نمی‌دونم...

ولی حسش می‌کنم.


---

ناگهان...

باد سردی بین درخت‌ها پیچید.

چراغ‌قوه‌ی استیو چند بار چشمک زد.

ویل یه قدم عقب رفت.

دستشو روی گردنش گذاشت.

ـ نه...

نه...

داره نزدیک میشه...

لیلی سریع دست ویل رو گرفت.

ـ ویل... آروم باش...

من اینجام.

ویل برای اولین بار از وقتی وارد جنگل شده بودن، به لیلی نگاه کرد.

همین که دست لیلی توی دستش بود...

نفسش آروم‌تر شد.


---

داستین یهو خم شد.

ـ هی...

بچه‌ها...

بیاین اینو ببینین.

همه دورش جمع شدن.

روی خاک...

یه ردپا بود.

اما...

ردپای انسان نبود.

سه تا پنجه‌ی بزرگ...

که انگار توی خاک فرو رفته بودن.

لوکاس با ناباوری گفت:

ـ این دیگه چیه؟!

استیو آروم زمزمه کرد:

ـ من از این خوشم نمیاد...


---

درست همون لحظه...

از عمق جنگل...

یه صدای کشیده و ترسناک بلند شد.

نه شبیه حیوان...

نه شبیه آدم.

همه بی‌اختیار خشکشون زد.

ادی آهسته گفت:

ـ لطفاً یکی بگه این شوخیه...

ویل زیر لب زمزمه کرد:

ـ دیر رسیدیم...

لیلی با نگرانی بهش نگاه کرد.

ـ یعنی چی دیر رسیدیم؟

ویل به تاریکی جنگل خیره شد.

ـ چون...

اون... بیدار شده...

و همون لحظه...

صدای دویدن چیزی بین درخت‌ها شنیده شد.

خیلی سریع...

خیلی نزدیک...

ولی هیچ‌کس نتونست ببینه دقیقاً چی بود.

همه فقط یه سایه‌ی سیاه دیدن...

که در یک چشم برهم زدن...

بین درخت‌ها ناپدید شد.

𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦇🌑
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟔𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢---همه چند ...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟕𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢𝐏𝐎𝐕 :: 𝐖𝐢𝐥𝐥...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟒𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢---ـ هی! را...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟑𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢---ویل هنوز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط