𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟕
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
𝐏𝐎𝐕 :: 𝐖𝐢𝐥𝐥
> "بعضی ترسها هیچوقت از بین نمیرن... فقط منتظر میمونن دوباره پیدات کنن."
---
صدای تیکتیک ساعت تمام اتاق رو پر کرده بود.
خوابم نمیبرد.
هر بار چشمهامو میبستم، همون حس لعنتی برمیگشت...
سرمای دنیای وارونه.
بوی خاک خیس.
و اون سایهای که امروز توی استارکورت دیده بودم.
با خودم زمزمه کردم:
ـ تموم شده... همهچی تموم شده...
ولی ته دلم میدونستم دروغ میگم.
---
تق...
چراغ اتاق یه بار چشمک زد.
بعد دوباره.
تق... تق...
نفسم بند اومد.
آروم از جام بلند شدم.
همهی خونه ساکت بود.
ـ مامان...؟
هیچ جوابی نیومد.
دستم آروم سمت دستگیرهی در رفت.
در... خودش آروم باز شد.
قلبم داشت از سینهم بیرون میزد.
---
راهرو تاریک بود.
فقط نور خیلی کم ماه از پنجره میاومد.
ـ جاناتان...؟
بازم سکوت.
یه صدای خشخش از پایین پلهها اومد.
یه لحظه با خودم گفتم:
«شاید فقط گربه باشه...»
ولی خودمم میدونستم هاوکینز هیچوقت اینقدر ساده نیست.
---
آروم از پلهها پایین رفتم.
همین که رسیدم به پذیرایی...
چراغ آشپزخونه یهو روشن شد.
از جام پریدم.
ـ لعنتی!
صدای خنده اومد.
ـ ویل؟
مامانم بود.
یه لیوان چای دستش بود.
ـ چرا بیداری؟
نفسمو با صدا بیرون دادم.
ـ فکر کردم...
هیچی.
مامان با نگرانی نگاهم کرد.
ـ دوباره کابوس دیدی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد فقط سرمو تکون دادم.
مامان اومد بغلم کرد.
ـ همهچی خوبه عزیزم.
ولی من مطمئن نبودم.
---
صبح...
تمام گروه دوباره توی خونهی مایک جمع شده بودن.
داستین یه دفتر بزرگ روی میز گذاشت.
ـ خب!
وقت کارآگاهبازیه!
ادی خندید.
ـ عاشق این بخش داستانم.
استیو با اخم گفت:
ـ اول یکی توضیح بده چرا منم اینجام؟
مکس شونه بالا انداخت.
ـ چون اگه مشکلی پیش بیاد، تو رانندهای.
همه زدن زیر خنده.
استیو با قیافهی مظلوم گفت:
ـ من فقط رانندهم؟!
---
ال آروم گفت:
ـ باید بفهمیم اون صدا از کجا اومده.
مایک نقشهی هاوکینز رو باز کرد.
ـ ویل...
دقیقاً نشونمون بده کجا حسش کردی.
همه نگاها سمت من اومد.
دستم یه کم لرزید.
روی نقشه...
یه نقطه رو نشون دادم.
کنار جنگل.
کنار دریاچه.
---
همین موقع...
تق!
لامپ اتاق یه بار خاموش و روشن شد.
همه ساکت شدن.
ادی با خندهی عصبی گفت:
ـ لطفاً یکی بگه سیمکشیه...
اما ال آروم به سقف خیره شده بود.
اخماش توی هم رفت.
ـ نه...
این برق نیست...
یه نفر...
داره کمک میخواد.
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
من یهو دوباره همون حس لعنتی رو توی گردنم احساس کردم.
آروم زیر لب گفتم:
ـ پیدامون کرده...
لیلی که کنارم نشسته بود، بدون اینکه چیزی بگه، آروم دستم رو گرفت.
برای یه لحظه...
همهی اون ترس...
کمرنگتر شد.
بهش نگاه کردم.
اون فقط یه لبخند کوچیک زد.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
با خودم فکر کردم:
«شاید این بار، مجبور نباشم با این کابوس تنها بجنگم...»
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦇🤍
.
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟕
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
𝐏𝐎𝐕 :: 𝐖𝐢𝐥𝐥
> "بعضی ترسها هیچوقت از بین نمیرن... فقط منتظر میمونن دوباره پیدات کنن."
---
صدای تیکتیک ساعت تمام اتاق رو پر کرده بود.
خوابم نمیبرد.
هر بار چشمهامو میبستم، همون حس لعنتی برمیگشت...
سرمای دنیای وارونه.
بوی خاک خیس.
و اون سایهای که امروز توی استارکورت دیده بودم.
با خودم زمزمه کردم:
ـ تموم شده... همهچی تموم شده...
ولی ته دلم میدونستم دروغ میگم.
---
تق...
چراغ اتاق یه بار چشمک زد.
بعد دوباره.
تق... تق...
نفسم بند اومد.
آروم از جام بلند شدم.
همهی خونه ساکت بود.
ـ مامان...؟
هیچ جوابی نیومد.
دستم آروم سمت دستگیرهی در رفت.
در... خودش آروم باز شد.
قلبم داشت از سینهم بیرون میزد.
---
راهرو تاریک بود.
فقط نور خیلی کم ماه از پنجره میاومد.
ـ جاناتان...؟
بازم سکوت.
یه صدای خشخش از پایین پلهها اومد.
یه لحظه با خودم گفتم:
«شاید فقط گربه باشه...»
ولی خودمم میدونستم هاوکینز هیچوقت اینقدر ساده نیست.
---
آروم از پلهها پایین رفتم.
همین که رسیدم به پذیرایی...
چراغ آشپزخونه یهو روشن شد.
از جام پریدم.
ـ لعنتی!
صدای خنده اومد.
ـ ویل؟
مامانم بود.
یه لیوان چای دستش بود.
ـ چرا بیداری؟
نفسمو با صدا بیرون دادم.
ـ فکر کردم...
هیچی.
مامان با نگرانی نگاهم کرد.
ـ دوباره کابوس دیدی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد فقط سرمو تکون دادم.
مامان اومد بغلم کرد.
ـ همهچی خوبه عزیزم.
ولی من مطمئن نبودم.
---
صبح...
تمام گروه دوباره توی خونهی مایک جمع شده بودن.
داستین یه دفتر بزرگ روی میز گذاشت.
ـ خب!
وقت کارآگاهبازیه!
ادی خندید.
ـ عاشق این بخش داستانم.
استیو با اخم گفت:
ـ اول یکی توضیح بده چرا منم اینجام؟
مکس شونه بالا انداخت.
ـ چون اگه مشکلی پیش بیاد، تو رانندهای.
همه زدن زیر خنده.
استیو با قیافهی مظلوم گفت:
ـ من فقط رانندهم؟!
---
ال آروم گفت:
ـ باید بفهمیم اون صدا از کجا اومده.
مایک نقشهی هاوکینز رو باز کرد.
ـ ویل...
دقیقاً نشونمون بده کجا حسش کردی.
همه نگاها سمت من اومد.
دستم یه کم لرزید.
روی نقشه...
یه نقطه رو نشون دادم.
کنار جنگل.
کنار دریاچه.
---
همین موقع...
تق!
لامپ اتاق یه بار خاموش و روشن شد.
همه ساکت شدن.
ادی با خندهی عصبی گفت:
ـ لطفاً یکی بگه سیمکشیه...
اما ال آروم به سقف خیره شده بود.
اخماش توی هم رفت.
ـ نه...
این برق نیست...
یه نفر...
داره کمک میخواد.
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
من یهو دوباره همون حس لعنتی رو توی گردنم احساس کردم.
آروم زیر لب گفتم:
ـ پیدامون کرده...
لیلی که کنارم نشسته بود، بدون اینکه چیزی بگه، آروم دستم رو گرفت.
برای یه لحظه...
همهی اون ترس...
کمرنگتر شد.
بهش نگاه کردم.
اون فقط یه لبخند کوچیک زد.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
با خودم فکر کردم:
«شاید این بار، مجبور نباشم با این کابوس تنها بجنگم...»
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦇🤍
.
- ۳۰۳
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط