وقتی خوابت نمیبرد...
وقتی خوابت نمیبرد...
تو عضو هشتم بودی
و برای برنامه ی بعد از کامبکتون،تو و جین هم اتاقی شده بودین
تمام چراغ ها خاموش بود و فقط نور شب خواب،دلیل روشنایی اونجا بود
پرده با باد ملایم بیرون،تکون میخورد و صدایی ایجاد میکرد
صدای حرف زدن های اروم تهیونگ و جونگکوک،از اتاق بغلی شنیده میشد
اما تو خوابت نمیبرد..سردرد بدی گرفته بودی چون تا الان خوابت نبرده بود
فقط به یکم آرامش نیاز داشتی،یا میخواستی یه نفر نازتو بکشه
چندباری پتو رو لگد کردی..
به سمت چپ چرخیدی..و بعد به سمت راست
این کار رو مدام انجام میدادی
تا اینکه دست های گندهای،دور کمر باریک حلقه شد
جین با صدای خوابالود گفت:"خوابت نمیبره؟"
اروم اما ناراحت گفتی:"نه"
خودتو بیشتر توی بغلش جا کردی
پتو رو روی دوتاییتون کشید و تا چونهات بالا اورد
با لجبازی پتو رو کنار زدی..دوباره این کارو رو انجام داد،ولی دستاتو گرفت تا دیگه پتو رو پس نزنی
دستاش رو بین موهای موجدارت حرکت میداد
این کار باعث میشد سست بشی..و کم کم چشمات بسته بشه
جین از اینکه انقدر زود خوابت میبرد،خنده ای کرد
اروم زدی به دستش که روی سرت بود:"نخند..ارامش بخشی"
و این جمله کافی بود تا قلبش اکلیلی بشه
گوشه ی لبش بالا رفت و لبخند محوی زد
چشمات سنگین شدن..و به خواب عمیقی فرو رفتی
بدون اینکه بفهمی،جین حدودا دوساعت داشت این کار رو انجام میداد...
-نظرتون رو بهم بگید...
تو عضو هشتم بودی
و برای برنامه ی بعد از کامبکتون،تو و جین هم اتاقی شده بودین
تمام چراغ ها خاموش بود و فقط نور شب خواب،دلیل روشنایی اونجا بود
پرده با باد ملایم بیرون،تکون میخورد و صدایی ایجاد میکرد
صدای حرف زدن های اروم تهیونگ و جونگکوک،از اتاق بغلی شنیده میشد
اما تو خوابت نمیبرد..سردرد بدی گرفته بودی چون تا الان خوابت نبرده بود
فقط به یکم آرامش نیاز داشتی،یا میخواستی یه نفر نازتو بکشه
چندباری پتو رو لگد کردی..
به سمت چپ چرخیدی..و بعد به سمت راست
این کار رو مدام انجام میدادی
تا اینکه دست های گندهای،دور کمر باریک حلقه شد
جین با صدای خوابالود گفت:"خوابت نمیبره؟"
اروم اما ناراحت گفتی:"نه"
خودتو بیشتر توی بغلش جا کردی
پتو رو روی دوتاییتون کشید و تا چونهات بالا اورد
با لجبازی پتو رو کنار زدی..دوباره این کارو رو انجام داد،ولی دستاتو گرفت تا دیگه پتو رو پس نزنی
دستاش رو بین موهای موجدارت حرکت میداد
این کار باعث میشد سست بشی..و کم کم چشمات بسته بشه
جین از اینکه انقدر زود خوابت میبرد،خنده ای کرد
اروم زدی به دستش که روی سرت بود:"نخند..ارامش بخشی"
و این جمله کافی بود تا قلبش اکلیلی بشه
گوشه ی لبش بالا رفت و لبخند محوی زد
چشمات سنگین شدن..و به خواب عمیقی فرو رفتی
بدون اینکه بفهمی،جین حدودا دوساعت داشت این کار رو انجام میداد...
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۱۳۸
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط