وقتی دعوا کردی...
وقتی دعوا کردی...
تو کلاس ششم بودی..مثل همیشه مارال داشت اذیتت میکرد..تو همیشه اروم بودی و درمورد این موضوع به کسی نمیگفتی..اما امروز صبرت تموم شد
موهای مارال رو کشیدی و اونو به زمین انداختی..تا جایی که میشد بهش مشت زدی
معلمت اومد و تورو از اون جدا کرد و دوتاییتون به دفتر رفتید
بهشون میگفتی که اون اول شروع کرد،ولی مدیر بهت گوش نمیکرد و تصمیم گرفت به پدرت زنگ بزنه
مروارید کوچیکی از چشمات پایین اومد..چشمات با لایه ی براقی پوشونده شده بود که از گریه کردن به وجود اومده بود
مدیر به پدرت از پشت تلفن گفت:" لطفا سریع بیاید مدرسه اقای مین "
اظطراب شدیدی داشتی و هر لحظه گریه هات بیشتر میشد
یونگی اومد..با دیدن چشمای قرمزت،خون جلوی چشماشو گرفت..با صدای بلندی گفت:" کی جرعت کرده گریه ی دخترمو در بیاره؟ "
مدیر:" اقای مین،سورا امروز دعوا کرده و به مارال مشت زده! "
با گریه و صدای گرفته گفتی:" بخدا اون هرروز اذیتم میکنه..شما هیچی بهش نمیگید..چرا من باید تنبیه بشم؟ "
دستشو روی کمرت گذاشتم و روبه مدیرت گفت:" لطفا پرونده ی مین سورا رو بهم بدید..نمیزارم دو دقیقه ی دیگه هم توی این تیمارستان بمونه"
بعد از خارج شدن از مدرسه،سوار ماشین شدی..سرتو پایین انداختی و ازش معذرت خواهی کردی..اما جوابش غیر منتظره بود:" زدی یا خوردی؟"
جواب دادی:" همیشه میخوردم ولی الان زدم "
نگاهت کرد و با لحن کنترل شدهای همه حرفاشو زد:" وقتی اذیتت میکرد چرا بهم نگفتی؟قول بده دفعه ی بعدی بهم بگی..هرکی بهت چیزی گفت بهم بگو تا بکشمش،باشه؟نمیخوام عروسکم اینطوری ناراحت بشه..ازشون شکایت میکنم،خوب؟"
سرتو تکون و بعدش به شیشه ی ماشین تکیه دادی
فهمیدی همیشه یه نفر حواسش بهت هست و قرار نیست تنهات بزاره..تو میتونی بهش اعتماد کنی و بهش تکیه کنی
و البته که میدونستین الان مامانت قراره دوتاییتون رو به خاطر اخراج کردنت،بُکشه!
-نظرتون رو بهم بگید...
تو کلاس ششم بودی..مثل همیشه مارال داشت اذیتت میکرد..تو همیشه اروم بودی و درمورد این موضوع به کسی نمیگفتی..اما امروز صبرت تموم شد
موهای مارال رو کشیدی و اونو به زمین انداختی..تا جایی که میشد بهش مشت زدی
معلمت اومد و تورو از اون جدا کرد و دوتاییتون به دفتر رفتید
بهشون میگفتی که اون اول شروع کرد،ولی مدیر بهت گوش نمیکرد و تصمیم گرفت به پدرت زنگ بزنه
مروارید کوچیکی از چشمات پایین اومد..چشمات با لایه ی براقی پوشونده شده بود که از گریه کردن به وجود اومده بود
مدیر به پدرت از پشت تلفن گفت:" لطفا سریع بیاید مدرسه اقای مین "
اظطراب شدیدی داشتی و هر لحظه گریه هات بیشتر میشد
یونگی اومد..با دیدن چشمای قرمزت،خون جلوی چشماشو گرفت..با صدای بلندی گفت:" کی جرعت کرده گریه ی دخترمو در بیاره؟ "
مدیر:" اقای مین،سورا امروز دعوا کرده و به مارال مشت زده! "
با گریه و صدای گرفته گفتی:" بخدا اون هرروز اذیتم میکنه..شما هیچی بهش نمیگید..چرا من باید تنبیه بشم؟ "
دستشو روی کمرت گذاشتم و روبه مدیرت گفت:" لطفا پرونده ی مین سورا رو بهم بدید..نمیزارم دو دقیقه ی دیگه هم توی این تیمارستان بمونه"
بعد از خارج شدن از مدرسه،سوار ماشین شدی..سرتو پایین انداختی و ازش معذرت خواهی کردی..اما جوابش غیر منتظره بود:" زدی یا خوردی؟"
جواب دادی:" همیشه میخوردم ولی الان زدم "
نگاهت کرد و با لحن کنترل شدهای همه حرفاشو زد:" وقتی اذیتت میکرد چرا بهم نگفتی؟قول بده دفعه ی بعدی بهم بگی..هرکی بهت چیزی گفت بهم بگو تا بکشمش،باشه؟نمیخوام عروسکم اینطوری ناراحت بشه..ازشون شکایت میکنم،خوب؟"
سرتو تکون و بعدش به شیشه ی ماشین تکیه دادی
فهمیدی همیشه یه نفر حواسش بهت هست و قرار نیست تنهات بزاره..تو میتونی بهش اعتماد کنی و بهش تکیه کنی
و البته که میدونستین الان مامانت قراره دوتاییتون رو به خاطر اخراج کردنت،بُکشه!
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۸۴
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط