وقتی یه نفر به زندگیتون اضافه میشه...
وقتی یه نفر به زندگیتون اضافه میشه...
جیمین،عضو بزرگترین بویبند جهان هستش
و ۵سالی میشه که با جیمین ازدواج کردی..تو هر شرایطی کنار هم بودین و همدیگه رو تنها نذاشتین
تو با پسرا هم دوست بودی و جیمین هم مشکلی نداشت..شماها باهم مثل یک گروه دوستانه بودین که فقط دو نفر زن و شوهر هستن
تو دستشویی نشستی و مدام به اون دوخط نگاه میکردی..گریههات بند نمیومد
نه از درد...
نه از ناراحتی...
از ذوق زیادی که نمیدونستی چجوری تخلیهاش کنی!
از اینکه توهم قراره لذت مادر شدن رو بچشی!
امروز بعد از مدت ها،پسرا میومدن پیش شماها
تمام خونه رو تمیز کردی
غذاها و دسرها رو آماده کردی
خوراکی هارو روی میز چیدمان کردی
یهودستی دور کمرت حلقه شد..با صدای ارامش بخشش گفت:" خانم پارک،یکم زیادی خوشگل شدی "
با لحن اعتراضی گفتی:" اینجا یعنی قشنگ نشده؟من خیلی خسته شدم ولی تو فقط میگی من قشنگ شدم؟ "
اومد جلوت..سرشو نزدیک گوشت برد:" چون من فقط زیبایی تورو میبینم،خانم پارک میا"
لبخندی به لبت اومد:"باشه باشه،برو..حالا وقت لاس زدن نیست"
لباسشو عوض کرد و اومد پیشت
کمی بعد،صدای زنگ در بلند شد..جیمین در رو باز کرد و پسرا وارد شدن
دوباره مثل قدیما،صدای خنده پخش شد..همه یه حرفی میزدن و خاطرهای تعریف میکردن
حالا نوبت تو بود
با صدای رسایی گفتی:"میخواید یه چیزی نشونتون بدم؟"
همه با قیافه ی مشکوک نگاهت کردن:"چی؟"
بیبیچک رو از پشتت در اوردی
جیمین دستشو جلوی دهنش گذاشت..کمی طول کشید تا بفهمه قضیه چی بوده..ولی بعدش کلی جیغ زد و کل خونه رو دوید.
هوسوک اول همه متوجه شد..یه جیغ بلند زد..هنوز چشماش گرد مونده:" یعنی من واقعا دارم عمو میشم؟"
یونگی که فقط به تو و جیمین نگاه میکرد..انگار باورش نمیشد.
نامجون سرشو توی بالشت فرو کرد..بعد گفت:"امیدوارم انگشتاش مثل جیمین،کیوت باشه"
جین کم مونده بود تشنج کنه از خوشحالی.
تهیونگ هر پنج دقیقه یکبار،میزد به شونه ی جین تا خودشو خالی کنه..البته از خوشحالی.
جونگکوک هم پرید روی کول جیمین و با خنده گفت:"داداش بسه..پا درد میگیری..منم خوشحالم ولی بسه"
جیمین از پشت بغلت کرد..اما فقط دم گوشت گفت:"مرسی میا..واقعا ممنونم"
و قرار بود زندگیتون عوض بشه
و یه جورایی نقش دیگهای وارد زندگیتون بشه...
-نظرتون رو بهم بگید...
این یکم بد شد...
جیمین،عضو بزرگترین بویبند جهان هستش
و ۵سالی میشه که با جیمین ازدواج کردی..تو هر شرایطی کنار هم بودین و همدیگه رو تنها نذاشتین
تو با پسرا هم دوست بودی و جیمین هم مشکلی نداشت..شماها باهم مثل یک گروه دوستانه بودین که فقط دو نفر زن و شوهر هستن
تو دستشویی نشستی و مدام به اون دوخط نگاه میکردی..گریههات بند نمیومد
نه از درد...
نه از ناراحتی...
از ذوق زیادی که نمیدونستی چجوری تخلیهاش کنی!
از اینکه توهم قراره لذت مادر شدن رو بچشی!
امروز بعد از مدت ها،پسرا میومدن پیش شماها
تمام خونه رو تمیز کردی
غذاها و دسرها رو آماده کردی
خوراکی هارو روی میز چیدمان کردی
یهودستی دور کمرت حلقه شد..با صدای ارامش بخشش گفت:" خانم پارک،یکم زیادی خوشگل شدی "
با لحن اعتراضی گفتی:" اینجا یعنی قشنگ نشده؟من خیلی خسته شدم ولی تو فقط میگی من قشنگ شدم؟ "
اومد جلوت..سرشو نزدیک گوشت برد:" چون من فقط زیبایی تورو میبینم،خانم پارک میا"
لبخندی به لبت اومد:"باشه باشه،برو..حالا وقت لاس زدن نیست"
لباسشو عوض کرد و اومد پیشت
کمی بعد،صدای زنگ در بلند شد..جیمین در رو باز کرد و پسرا وارد شدن
دوباره مثل قدیما،صدای خنده پخش شد..همه یه حرفی میزدن و خاطرهای تعریف میکردن
حالا نوبت تو بود
با صدای رسایی گفتی:"میخواید یه چیزی نشونتون بدم؟"
همه با قیافه ی مشکوک نگاهت کردن:"چی؟"
بیبیچک رو از پشتت در اوردی
جیمین دستشو جلوی دهنش گذاشت..کمی طول کشید تا بفهمه قضیه چی بوده..ولی بعدش کلی جیغ زد و کل خونه رو دوید.
هوسوک اول همه متوجه شد..یه جیغ بلند زد..هنوز چشماش گرد مونده:" یعنی من واقعا دارم عمو میشم؟"
یونگی که فقط به تو و جیمین نگاه میکرد..انگار باورش نمیشد.
نامجون سرشو توی بالشت فرو کرد..بعد گفت:"امیدوارم انگشتاش مثل جیمین،کیوت باشه"
جین کم مونده بود تشنج کنه از خوشحالی.
تهیونگ هر پنج دقیقه یکبار،میزد به شونه ی جین تا خودشو خالی کنه..البته از خوشحالی.
جونگکوک هم پرید روی کول جیمین و با خنده گفت:"داداش بسه..پا درد میگیری..منم خوشحالم ولی بسه"
جیمین از پشت بغلت کرد..اما فقط دم گوشت گفت:"مرسی میا..واقعا ممنونم"
و قرار بود زندگیتون عوض بشه
و یه جورایی نقش دیگهای وارد زندگیتون بشه...
-نظرتون رو بهم بگید...
این یکم بد شد...
- ۴۴۱
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط