{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمــت ششــم
بیست و نه ژوئن

فنجان قهوه ام را با دستانم پوشانده بودم. بخار گرمش پوستم را نوازش میکرد و عطرش به من احساس آرامش میداد.
جرعه ای از قهوه نوشیدم. گرمای عجیبی از درون بدنم رو احاطه کرد.
پرده ی اتاقم را کنار داده بودم تا ستاره ام را بهتر تماشا کنم.
عادتم شده بود.
هرشب ستاره ام را در آسمان تماشا می‌کردم. ناگفته نماند، هر از گاهی از ته دل آرزو میکردم چه میشد اگر من هم یکی از اجزای آسمان بودم؟ آن وقت می‌توانستم ستاره ام را از نزدیک تماشا کنم. چه میشد اگر به جای تماشا کردن او هنگامی که با ماه و خورشید سخن می‌گوید، ابر میشدم و سمتش میرفتم. آنگاه شاید چند کلمه ای با من هم بگوید.
اما افسوس.. ستاره ی من، نمی‌داند من کجای این سیاره سر میکنم...

تقدیم به ستاره‌ام، یک گوشه از آسمان.
دیدگاه ها (۱۶)

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت پنجــم بیست و نه ژو...

دسـت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمت چهارم.‌بیست و هشت ژوئن....

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هفـتــمبیست و نه ژو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط