{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دسـت نوشتــه هــای عمــو هیــون

دسـت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمت چهارم.‌

بیست و هشت ژوئن. شبی که تا صبح، خیره به آسمان ماندم، فقط برای ستاره‌ام.

آن شب، رویای ستاره‌ام را دیدم. ستاره ی من، که بیش از هر ماه و خورشیدی میدرخشید.
من پنهان شده بودم. اما میدیدم چگونه با کهکشان بازی میکند..
کنجکاو شدم.. این همه احساسی که به او داشتم، کهکشانش را فرو نمی‌ریخت؟ ستاره ام را تکه تکه نمی‌کرد؟
شاید هم این همه احساسم، هیچ آسیبی به او نخواهند زد. تنها کسی که تکه تکه میشود، من بودم. کهکشان ثابت می ماند و این دنیای من بود که فرو می‌ریخت.
اشکالش چه بود؟ بگذار دنیایم فرو بریزد. اما افتخارش را بده که برای واپسین لحظه، کهکشان نگاهت را احساس کنم.

تقدیم به ستاره ی آسمانم.. ستاره ای که در آسمان نگاهم درخشان‌ترین بود؛ ستاره ی آبی:)
دیدگاه ها (۲۴)

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت پنجــم بیست و نه ژو...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت ششــم بیست و نه ژ...

دســت نوشــته هــای عمــو هیــون قسمت سوم بیست و یک دسامبر ا...

دسـت نوشـتـه هـای عمــو هیـــون قسمــت دومبیست و هشت ژوئن نخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط