{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت ۷۵:نه...

تکاپو پارت ۷۵:نه...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صدای آژیر آمبولانس خیابان‌های شب را می‌شکافت.

داخل آمبولانس، سکوت سنگینی حاکم بود. تنها صدای دستگاهی که ضربان قلب آنیا را نشان می‌داد و تکان‌های آرام خودرو، سکوت را می‌شکست.

آنیا روی برانکارد دراز کشیده بود. پای چپش با باندی ضخیم بسته شده بود و هر از گاهی از شدت درد، ابروهایش در هم می‌رفت.

دامیان روی صندلی کنار او نشسته بود.

نگاهش لحظه‌ای از صورت آنیا جدا نمی‌شد.

دستانش را آن‌قدر محکم در هم قفل کرده بود که بند انگشتانش سفید شده بودند.

"فقط چند دقیقه..."این جمله مدام در ذهنش تکرار می‌شد.

"اگر چند دقیقه زودتر می‌رسیدم..."

"اگر حواسم بیشتر بود..."

"اگر..."

ـ دامیان...

صدای ضعیف آنیا، رشته‌ی افکارش را پاره کرد.

دامیان فوراً به طرفش خم شد.

ـ آنیا... چیزی شده؟ دردت بیشتر شده؟

آنیا با زحمت لبخند خیلی کوچکی زد.

ـ نه...چند ثانیه نفس عمیقی کشید.

ـ فقط... ناراحت نباش...

دامیان چیزی نگفت.

فقط نگاهش را پایین انداخت.

همین یک جمله، سنگینی عذاب وجدانش را بیشتر کرده بود.

در همین لحظه، یکی از امدادگرها جلو آمد.

ـ باید چند سؤال ازت بپرسم، باشه؟

آنیا خیلی آرام سر تکان داد.

ـ اسمت؟

ـ آنیا... فورجر...ـ سنت؟

ـ هفده...

ـ حالت تهوع یا سرگیجه داری؟

ـ نه...

امدادگر نگاهی کوتاه به برگه‌ی یادداشتش انداخت و پرسید:

ـ اون شخصی که بهت حمله کرد رو شناختی؟

چند ثانیه سکوت شد.

نگاه آنیا برای لحظه‌ای روی سقف آمبولانس ثابت ماند.

بعد خیلی آرام گفت:ـ نه...

امدادگر یادداشتش را کامل کرد و دوباره مشغول بررسی وضعیت پانسمان شد.

دامیان بی‌صدا دستکش چرمی مشکی‌اش را از دست راستش بیرون آورد.

آرام، طوری که مزاحم کار امدادگر نشود، دست آنیا را در دست خودش گرفت.

دست آنیا سرد بود.

چند لحظه گذشت.

بعد انگشت‌های آنیا، آرام دور دست دامیان جمعشدند.

دامیان سرش را بالا آورد.

آنیا چشم‌هایش را بسته بود، اما دستش هنوز دست او را رها نکرده بود.

دامیان برای اولین بار از وقتی سوار آمبولانس شده بودند، نفس عمیقی کشید.

...

چند دقیقه بعد، سرعت آمبولانس کمتر شد.

چراغ‌های سفید بیمارستان از پشت شیشه دیده می‌شدند.

آمبولانس ایستاد.درهای عقب با صدایی کوتاه باز شدند.

دو پرستار سریع وارد شدند و برانکارد را به بیرون هدایت کردند.

دامیان هم بی‌درنگ از جایش بلند شد و خواست همراه آن‌ها برود.

اما یکی از پرستارها مقابلش ایستاد.

ـ ببخشید... شما از اعضای خانواده‌ی بیمار هستید؟

دامیان مکث کرد.

نگاهش به آنیا افتاد که با عجله به داخل بیمارستان برده می‌شد.

بعد خیلی آرام جواب داد:ـ ...نه.

پرستار با لحنی مؤدب گفت:

ـ لطفاً چند دقیقه همین‌جا منتظر بمونید.

دامیان هیچ اعتراضی نکرد.

فقط ایستاد و نگاهش را از برانکاردی که هر لحظه دورتر می‌شد، برنداشت.

تا وقتی که درهای بخش اورژانس پشت سر آنیا بسته شدند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۲)

تکاپو پارت 76: بیمارستان فقط یه لوکیشن نیست🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍..دامیا...

تکاپو پارت 77:لباسش...؟ 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍امیل نگاهی به باند دور مچ ...

قشنگایی که این هفته حمایت داشتن🎀🧸🫧رژین«rozhin» 🫧🫂عسل بانو«as...

50 تایی شدنمون مبارک قشنگامممم🥳🌱مرسی از حمایت هاتون❤🫶🏻

ماموریت ۰۰۷ صورتی پارت ۱۰ فصل ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط