{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باید امشب بروم ...

باید امشب بروم ...
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم 
حرفی از جنس زمان نشنیدم 
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود 
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد 
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ... 
#سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۱)

من امااندوه یک جمعه شبم ...تلنبارم از خستگی متمادی روز هایی ...

تا آمدم بدزدمتپدرت رییس جمهور شدبا چند محافظ غول پیکر.برادرت...

دارم به آخرین پیامتان فکر می‌کنمپیام‌های سوخته‌ی ناتمامکه مث...

دستانم را بگیر،تا به ارتفاع چشمانت برسم!به ارتفاع دوست داشتن...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ⁷⁴..جونگ‌کوک : بیا بشین اینجانگا...

سفیر کبیر Grand Ambassador

جادویی عشق part ۷۱ضربه اي به در زدم و رفتم داخل کلافه و اشفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط