ماندم به روز دیدار با حسرت نگاهت
ماندم به روز دیدار با حسرت نگاهت
ماند به سان آهو این دیده نگاهت
پوشانده ای تنم را با جامه جدایی
ای آشنای غربت بخشوده ام گناهت
در سایه های شبگرد ماندم به انتظارت
شاید رسد بطرفم یک لحظه پیچ راهت
در شب اگر نشستم ؛ با یادت آرمیدم
غم را شمردم این بار هر لحظه تا نگاهت
هر گز ندیدمت لیک ؛ ماندی به خاطراتم
این نامه را نوشتم با شوق روی ماهت
این قصه های هجران ، افسانه های عشق است
گفتم ملک گوید باشد خدا پشت و پناهت
ماند به سان آهو این دیده نگاهت
پوشانده ای تنم را با جامه جدایی
ای آشنای غربت بخشوده ام گناهت
در سایه های شبگرد ماندم به انتظارت
شاید رسد بطرفم یک لحظه پیچ راهت
در شب اگر نشستم ؛ با یادت آرمیدم
غم را شمردم این بار هر لحظه تا نگاهت
هر گز ندیدمت لیک ؛ ماندی به خاطراتم
این نامه را نوشتم با شوق روی ماهت
این قصه های هجران ، افسانه های عشق است
گفتم ملک گوید باشد خدا پشت و پناهت
- ۵۰۷
- ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط