تا حالا هیچچیز توی دنیا به این اندازه همراهیش نکرده بود

تا حالا هیچ‌چیز توی دنیا، به این اندازه همراهیش نکرده بود. تمام پیاده‌روها رو باهم قدم زده بودن و از تمام رستوران‌ها غذا خوردن؛ زیر نور همه‌ی چراغ قرمزها به فکر فرو رفتن و جمله به جملهٔ بیلبوردهای تبلیغاتی رو حفظ کردن؛ خیلی از کتاب‌ها رو باهم تموم کرده بودن و شب‌ها چشم تو چشم هم خوابشون برد [هرچند خیلی از شب‌ها اون رو به ستون بیداری می‌بست!].
تا زمانی که وجودش رو توی بطن‌های قلبش حس می‌کرد، دیدن دیوار به دیوار این شهر اون رو به خفقان وامی‌داشت. همون لحظه‌ای که خیال میکرد اون رو گرفته، رها شد و آنی خودش رو توی اقیانوس، توی هوا و توی خودش معلق دید! بلخره رهاش کرده بود! لبخند به لب ثانیه‌های آخرشو تنفس میکرد، که کسی اون رو در برگرفت. بوی آشنایی داشت؛ خودش بود! کسی نمی‌دونست اون دو نفر تا چقدر به ژرفا رفتن و غرق شدن...
زیر گوش همراه همیشگیش زمزمه می‌کرد: «سال‌ها بعد تو رو "دلتنگی" صدا خواهند زد!»...

- انسان درد است
دیدگاه ها (۱۳)

هممون فقط ول می‌گشتیم و منتظر مرگ بودیم. تو این فاصله هم کار...

قوی بودن داره ما رو می‌کشه! اینکه آدم هی تظاهر کنه به قوی بو...

در آن بعدازظهر عطرهای بهارنارنج در بستر ما خواب بودند. دیروز...

- توی مدرسه به شما چی یاد میدن؟!+ ساكت نشستن؛ و این كار اونق...

FOX p:1جئون جونگکوکتوی خیابونا میگشتو دنباله چیزی برای سیر ک...

♡𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part⁷" ...

lasting song part : 7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط