{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در‌تاریکی ۱۰

عشق در‌تاریکی ۱۰

اتاق ساکت شده بود.
اونقدر ساکت که صدای دستگاه کنار تختم زیادی بلند به نظر میرسید.
من هنوز بین کوک و جونیور نگاه میکردم.
دو تا آدمی که بیشتر از همه توی زندگیم دوستشون داشتم.
و انگار یه‌دفعه غریبه شده بودن.
یا شاید...
شاید غریبه نبودن.
شاید من فقط یه بخش از زندگیشونو ندیده بودم.
ولی فعلاً مغزم حاضر نبود اینو قبول کنه.
آروم گفتم:
+برین بیرون.
جونیور پلک زد.
×آت—
+خواهش میکنم.
این بار صدام لرزید.
+فقط... چند دقیقه.
کوک فوراً از جاش بلند شد.
هیچ بحثی نکرد.
هیچ اصراری نکرد.
فقط نگاه کوتاهی بهم انداخت.
نگاهی که توش هزار تا حرف بود.
بعد از اتاق رفت بیرون.
جونیور اما هنوز ایستاده بود.
همیشه همینطوری بود.
وقتی فکر میکرد چیزی به نفع منه، سخت کوتاه میومد.
×آت.
سرمو بلند نکردم.
+برو بیرون.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آه کشید.
×باشه.
و در بسته شد.
بالاخره تنها شدم.
ولی بدتر شد.
چون وقتی تنها شدم، دیگه چیزی نبود که حواسمو پرت کنه.
تمام خاطره‌ها شروع کردن برگشتن.
فرودگاه خصوصی.
خونه‌ی عظیم کوک.
آدم‌هایی که بهش احترام عجیبی میذاشتن.
جونیور که هیچ‌وقت واقعاً نگران پول نبود.
محافظت‌های عجیب.
تلفن‌های نصفه‌شب.
همه‌چی.
همه‌چی حالا معنی پیدا میکرد.
اشکام آروم سرازیر شدن.
نه از ترس.
نه فقط از دروغ.
از خستگی.
انگار مغزم برای هضم این همه چیز جا نداشت.
نمیدونم چقدر گذشت.
شاید نیم ساعت.
شاید بیشتر.
تا اینکه در آروم باز شد.
فکر کردم دوباره کوکه.
ولی ملینا بود.
همین که چشمش به من افتاد، صورتش جمع شد.
+اوه...
و قبل از اینکه حتی چیزی بگه، اشک توی چشم‌هاش جمع شد.
+نه.
فوراً دستمو بلند کردم.
+تو حق نداری گریه کنی.
*من همیشه حق دارم گریه کنم.
همون جواب همیشگیش.
و با وجود همه‌چی...
برای اولین بار اون روز خنده‌م گرفت.
کوچیک.
ولی واقعی.
ملینا فوراً کنار تختم نشست.
و بدون حرف دستمو گرفت.
چند دقیقه فقط همونجا نشستیم.
بعد آروم پرسیدم:
+تو از اول میدونستی؟
ملینا سرشو پایین انداخت.
لعنت.
پس اونم میدونست.
آهسته گفت:
*من نمیخواستم ازت پنهان کنم.
+ولی پنهان کردی.
اشک توی چشم‌هاش جمع شد.
*چون مال من نبود که بگم.
سکوت کردم.
و برای اولین بار...
فهمیدم شاید این قضیه برای اونا هم ساده نبوده.
ملینا آروم ادامه داد:
*آت...
+هوم؟
*الان از کوک میترسی؟
سؤالش باعث شد خشکم بزنه.
ترس؟
واقعیت این بود که...
وقتی توی عمارت فهمیدم، آره.
برای چند دقیقه ترسیده بودم.
ولی الان؟
چشم‌هامو بستم.
و به کوک فکر کردم.
به مردی که نصف شب پامو ماساژ میداد.
به مردی که موقع تهوع‌های بارداری کنارم بیدار میموند.
به مردی که از روزی که فهمیده بود بچه داریم، حتی لب به مشروب نزده بود.
به مردی که دیشب موقع خواب دستشو روی شکمم گذاشته بود و با بچه حرف میزد.
و بعد...
به همون نگاه شکسته‌ای که وقتی ازش عقب کشیدم توی صورتش دیده بودم.
آروم گفتم:
+نمیدونم.
و این حقیقت بود.
ملینا دستمو فشار داد.
*فقط یه چیزی رو یادت باشه.
نگاش کردم.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
*کوک شاید خیلی چیزها رو ازت پنهان کرده باشه.
مکث کرد.
*ولی هیچ‌وقت دوست داشتن تو رو دروغ نگفته.
اشکام دوباره جمع شد.
چون لعنتی...
اون قسمت رو خودمم میدونستم.
و شاید همین بود که همه‌چی رو سخت‌تر میکرد.
اگر از اول آدم بدی بود، راحت‌تر میشد ازش متنفر شد.
ولی کوک هنوز همون آدمی بود که عاشقش شده بودم.
فقط حالا میفهمیدم بخش‌هایی از زندگیش رو هیچ‌وقت نشناخته بودم.
و این چیزی نبود که توی یک روز بشه باهاش کنار اومد.
برای همین فقط دستمو روی شکمم گذاشتم.
یه نفس عمیق کشیدم.
و برای اولین بار از صبح...
به جای فرار کردن از حقیقت، سعی کردم بهش نگاه کنم.
دیدگاه ها (۰)

عشق در‌تاریکی‌۱۱.حدود یک ساعت بعد، ملینا مجبور شد بره.نه چون...

عشق در‌تاریکی‌۱۲.گاهی فکر میکنم زندگی آدم توی چند ماه چقدر م...

عشق در تاریکی ۹.

عشق در تاریکی ۸.

عشق در تاریکی ۳.بعد از بوسه‌مون، سالن عملاً منفجر شد.صدای دس...

عشق در تاریکی 31.<< ویو کوک >>صبح ساعت های 8 صبح بود جونیور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط