{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو ماه گذشت و تهیونگ ات رو برده بود به کتاب فروشی پاساژ

دو ماه گذشت و تهیونگ ات رو برده بود به کتاب فروشی.. پاساژ و....
اقای کیم: ات تو دل پسرمو به دست آوردی
کوک اصلا نگاهشو ازم دور نمیکنه.
ات: نمیدونم
تهیونگ: من می‌خوام با ات ازدواج کنم


دیگه خوابم میاد شب خوش
۴:۰۷
دیدگاه ها (۱۳)

کوک: ازدواج (داد) تهیونگ: اره ازدواج...میخوام با ات ازدواج ک...

ات بعد از اینکه همه اروم سرشون توی کار خودشون بود وسایلشو بر...

ات با مستی گفت: من نمیتونم ببینم..کوک: ات حالت خوب نیست .......

از ماشین پیاده شدیم.کوک صورتمو سمت خودش چرخوند و گفت: ببینمت...

ات دختری بود که کور رنگی داشت و خب به این متفاوت بودن عادت ...

سخت ترین انتخاب پارت ۳ .•°♡...._تو تاریکی هیچی معلوم نمیشد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط