ات بعد از اینکه همه اروم سرشون توی کار خودشون بود وسایلشو
ات بعد از اینکه همه اروم سرشون توی کار خودشون بود وسایلشو برداشت و از عمارت رفت.
اون روز بهتر فهمید که زندگی کور رنگی بدون خانواده اش بیشتر سخته.
با تلفن سر خیابون به کوک زنگ زد و گفت: منم ات بیا به خیابون..
کوک: الو...ات
چون مقدار پولی که ات برای حرف زدن داده بود کم بود پس فقط تونست همین جمله رو بگه.
کوک اومد و میخواست ات رو برگردونه به عمارت ولی ات گفت: نه....نمیخوام برگردم.
نمیخوام اذیتم کنن.
کوک: کی اذیتت میکنه؟
ات به چشمای کوک نگا کزد ولی چیزی نگفت
کوک ات رو برد توی یه هتل و شب رو اونجا استراحت کردن
کوک: امشب اینجا می مونیم و حرف میزنیم. تصمیم میگیریم برگردی یا نه
ات: گرسنته؟
کوک: اره..
ات در یخچال رو باز کرد و فقط سوجو دید و گفت: فقط همینو کم داشتیم.
کوک گفت: چی میخوری.میخوام سفارش بدم.
ات: من پیتزا میخورم
کوک: انتخاب خوبیه.
خلاصه کوک پیتزا سفارش میده.
تا پیتزا بیاد نشسته بودن.
کوک: کور رنگی از دید تو چطوره؟
ات: یه دنیای بی روح
کوک: منو...چطور میبینی؟
ات: صورتت ...توسیه..چشات مشکی...
کوک: خودتو چطور میبینی؟
ات: یه دختری که محکوم به دنیای بی روح اس
کوک: منم تو رو با صورتی زیبا و چشمانی قهوه ای رنگ میبینم....موهایم رنگ خوشگی داره...دوست دارم روی موج موهات غرق شم ات.
ات اروم لبخند زد و گفت: واقعا
خلاصه شام خوردن رفتن روی تخت دو نفره و هر دو با فاصله دراز کشیده بودن.
کوک : ات....امشب خیلی خوشحالم که....بدون قانون و مقررات اینجام..ازت ممنونم
ات : کوک..اگه من کور رنگی نداشتم...
کوک: من تو رو هر طور مه هستی دوستت دارم.
ات: منم...دوستت دارم
کوک و ات کم کم به هم نزدیک شدن.
کوک بدن ات رو با دستاش گرفت و روی شکمش گذاشت و گفت: من عاشقتم.
ات روی کوک دراز کشید و گفت: وقتی پیش توعم....بدنم نمیلرزه...
کوک اروم دستاشو روی کمر ات گذاشت
خلاصه
خلاصه
اون روز بهتر فهمید که زندگی کور رنگی بدون خانواده اش بیشتر سخته.
با تلفن سر خیابون به کوک زنگ زد و گفت: منم ات بیا به خیابون..
کوک: الو...ات
چون مقدار پولی که ات برای حرف زدن داده بود کم بود پس فقط تونست همین جمله رو بگه.
کوک اومد و میخواست ات رو برگردونه به عمارت ولی ات گفت: نه....نمیخوام برگردم.
نمیخوام اذیتم کنن.
کوک: کی اذیتت میکنه؟
ات به چشمای کوک نگا کزد ولی چیزی نگفت
کوک ات رو برد توی یه هتل و شب رو اونجا استراحت کردن
کوک: امشب اینجا می مونیم و حرف میزنیم. تصمیم میگیریم برگردی یا نه
ات: گرسنته؟
کوک: اره..
ات در یخچال رو باز کرد و فقط سوجو دید و گفت: فقط همینو کم داشتیم.
کوک گفت: چی میخوری.میخوام سفارش بدم.
ات: من پیتزا میخورم
کوک: انتخاب خوبیه.
خلاصه کوک پیتزا سفارش میده.
تا پیتزا بیاد نشسته بودن.
کوک: کور رنگی از دید تو چطوره؟
ات: یه دنیای بی روح
کوک: منو...چطور میبینی؟
ات: صورتت ...توسیه..چشات مشکی...
کوک: خودتو چطور میبینی؟
ات: یه دختری که محکوم به دنیای بی روح اس
کوک: منم تو رو با صورتی زیبا و چشمانی قهوه ای رنگ میبینم....موهایم رنگ خوشگی داره...دوست دارم روی موج موهات غرق شم ات.
ات اروم لبخند زد و گفت: واقعا
خلاصه شام خوردن رفتن روی تخت دو نفره و هر دو با فاصله دراز کشیده بودن.
کوک : ات....امشب خیلی خوشحالم که....بدون قانون و مقررات اینجام..ازت ممنونم
ات : کوک..اگه من کور رنگی نداشتم...
کوک: من تو رو هر طور مه هستی دوستت دارم.
ات: منم...دوستت دارم
کوک و ات کم کم به هم نزدیک شدن.
کوک بدن ات رو با دستاش گرفت و روی شکمش گذاشت و گفت: من عاشقتم.
ات روی کوک دراز کشید و گفت: وقتی پیش توعم....بدنم نمیلرزه...
کوک اروم دستاشو روی کمر ات گذاشت
خلاصه
خلاصه
- ۲۷.۱k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط