پارت ۱۰۴ آخرین تکه قلبم نویسنده izeinabii
#پارت_۱۰۴ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii
نیاز:
تمام بدنم می لرزید درست مثل روزی که قرار شد از نیما جدا شم!
کلاه کاپشنمو گذاشتم سرم اما انگار تمومی نداشت.
گلوم می سوخت.
با اکراه روی صندلی های ایستگاه اتویوس نشستم.
با اومدن اتوبوس سوار شدم.
اما مسیر من احتیاجی به اتوبوس نداشت اما من نمی تونستم حتی یه قدم راه برم.
برعکس خیلی از آدما برای خالی کردن خودشون میرن قدم می زنند من کاملا برعکس این آدمام.
من باشمو یه پنحره واسه تکیه دادن و کلی آدم که در حال زندگی و تلاش و عجله اند.
یه آدمک با لبخند تلخ کشیدم روی پنجره .
_خسته شدم از بس سوپرایز شدم خدا
زمزمه کردم:
_دیگه نمی کشم.
با رسیدن به مقصد سریع پیاده شدم و کارتو چسبوندم به جایگاهش و زدم بیرون.
بدون اینکه صبر کنم اتوبوس رد شه اول خودم رد شدم.
تموم مسیرو با وحشت از اینکه یه روزی مامانم خبر دار شه تند راه اومدم.
زنگ درو زدم. نمی تونستم صبر کنم زدم به پنجره امون.
سروش درو باز کرد و سلام داد.
جوابشو دادم و نیم بوت هامو درآوردمو گرفتم دستم .
حیاطو رد کردم و در اتاقمو با کلید باز کردم.
لباسامو درآوردم.
چرا انقدر سردم بود . لیاس های خونگی و گرم پوشیدم.
بی فایده بود.
بدون توجه به اینکه سینا خونه اس یا نه رفتم سمت بخاری و چسبیدم بهش.
بقیه متعجب نگام کردن.
با لرز گفتم:
_سردمه..
بدون اینکه به اطراف نگاه کنم بلند گفتم:
_خیلی سردمه تو رو خدا یه پتو برام بیارید.
انا انگار برای کسی مهم نبود بیشتر به بخاری چسبیدم.
مامانم پتو به دست اومد کنارم.
_سلام
_سلام،نیاز چرا انقدر تو سرمایی؟
_لرز رفته تو جونم..
دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت:
_داغی یکم
_خیلی سردمه
_سرما نخوری دور از جون تو این وضعیت!
مادرجونم با لیوان چای و عسل نشست کنارم و گفت:
_چت شده مادر؟
با لرز به پتو پیچیدم و گفتم:
_نمی دونم خیلی سردمه
لیوانو داد دستم و گفت:
_بخور تا گرمت شه .
آروم آروم شروع کردم به خوردن.
سینا با خنده اومد سمتمو گفت:
_چت شده تو؟حالا نمیری من الان کباب دلم نمی خواد همین امروز خوردم .
اروم زیر لب زمزمه کردم:
_کوفتت شه خب؟
بدون اینکه بخنده گفت:
_باشه الان به همه قضیه ی امروزو می گم!
اخم کردم و گفتم:
_خبر مرگت بیاد که حالیت نیست حالم خوب نیست..
چهره اش یکم نگران شد:
_خوب به نظر نمیای..
_معلومه که خوب نیستم..
_چیکار کنم خوب شی؟
_میتونی جونمو بگیری؟بدون گریه ی مامانم و سفید تر شدن موهاش؟
اخم کرد و گفت:
_بس کن .. به جای اینکه پشت خاله باشی اینجوری میخوای حالشو بدتر کنی؟!
چشمامو روی هم فشار دادم.
_دارم می میرم از درد کاش یه دوا داشت این درد من! فقط چرا؟چرا این همه بلا سر من میاد؟!مرگ بابام و ..
کنجکاو نگاهم کرد و گفت:
_مرگ بابات و چی؟
پتو رو کشیدم سرم و گفتم:
_هیچی برو میخوام بخوابم بعدا می حرفیم!
نیاز:
تمام بدنم می لرزید درست مثل روزی که قرار شد از نیما جدا شم!
کلاه کاپشنمو گذاشتم سرم اما انگار تمومی نداشت.
گلوم می سوخت.
با اکراه روی صندلی های ایستگاه اتویوس نشستم.
با اومدن اتوبوس سوار شدم.
اما مسیر من احتیاجی به اتوبوس نداشت اما من نمی تونستم حتی یه قدم راه برم.
برعکس خیلی از آدما برای خالی کردن خودشون میرن قدم می زنند من کاملا برعکس این آدمام.
من باشمو یه پنحره واسه تکیه دادن و کلی آدم که در حال زندگی و تلاش و عجله اند.
یه آدمک با لبخند تلخ کشیدم روی پنجره .
_خسته شدم از بس سوپرایز شدم خدا
زمزمه کردم:
_دیگه نمی کشم.
با رسیدن به مقصد سریع پیاده شدم و کارتو چسبوندم به جایگاهش و زدم بیرون.
بدون اینکه صبر کنم اتوبوس رد شه اول خودم رد شدم.
تموم مسیرو با وحشت از اینکه یه روزی مامانم خبر دار شه تند راه اومدم.
زنگ درو زدم. نمی تونستم صبر کنم زدم به پنجره امون.
سروش درو باز کرد و سلام داد.
جوابشو دادم و نیم بوت هامو درآوردمو گرفتم دستم .
حیاطو رد کردم و در اتاقمو با کلید باز کردم.
لباسامو درآوردم.
چرا انقدر سردم بود . لیاس های خونگی و گرم پوشیدم.
بی فایده بود.
بدون توجه به اینکه سینا خونه اس یا نه رفتم سمت بخاری و چسبیدم بهش.
بقیه متعجب نگام کردن.
با لرز گفتم:
_سردمه..
بدون اینکه به اطراف نگاه کنم بلند گفتم:
_خیلی سردمه تو رو خدا یه پتو برام بیارید.
انا انگار برای کسی مهم نبود بیشتر به بخاری چسبیدم.
مامانم پتو به دست اومد کنارم.
_سلام
_سلام،نیاز چرا انقدر تو سرمایی؟
_لرز رفته تو جونم..
دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت:
_داغی یکم
_خیلی سردمه
_سرما نخوری دور از جون تو این وضعیت!
مادرجونم با لیوان چای و عسل نشست کنارم و گفت:
_چت شده مادر؟
با لرز به پتو پیچیدم و گفتم:
_نمی دونم خیلی سردمه
لیوانو داد دستم و گفت:
_بخور تا گرمت شه .
آروم آروم شروع کردم به خوردن.
سینا با خنده اومد سمتمو گفت:
_چت شده تو؟حالا نمیری من الان کباب دلم نمی خواد همین امروز خوردم .
اروم زیر لب زمزمه کردم:
_کوفتت شه خب؟
بدون اینکه بخنده گفت:
_باشه الان به همه قضیه ی امروزو می گم!
اخم کردم و گفتم:
_خبر مرگت بیاد که حالیت نیست حالم خوب نیست..
چهره اش یکم نگران شد:
_خوب به نظر نمیای..
_معلومه که خوب نیستم..
_چیکار کنم خوب شی؟
_میتونی جونمو بگیری؟بدون گریه ی مامانم و سفید تر شدن موهاش؟
اخم کرد و گفت:
_بس کن .. به جای اینکه پشت خاله باشی اینجوری میخوای حالشو بدتر کنی؟!
چشمامو روی هم فشار دادم.
_دارم می میرم از درد کاش یه دوا داشت این درد من! فقط چرا؟چرا این همه بلا سر من میاد؟!مرگ بابام و ..
کنجکاو نگاهم کرد و گفت:
_مرگ بابات و چی؟
پتو رو کشیدم سرم و گفتم:
_هیچی برو میخوام بخوابم بعدا می حرفیم!
۱۴۷.۵k
۳۰ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.