بهرام
بهرام:
خدایا…
نه بهشتت رو میخوام،
نه نعمتهاتو.
فقط منو ببر.
مهم نیست کجا میبری…
خیلی دلم گرفته.
خدا:
میشنوم، بهرام.
این خواستنِ رفتن،
خواستنِ مردن نیست؛
خواستنِ رها شدنه از سنگینی.
بهرام:
از آدما خستهام…
از خانواده…
بهخصوص از فرزندان.
دلمو خون کردن.
خدا:
زخم وقتی از نزدیکترینها میاد،
عمیقتره.
تو حق داری شکسته باشی
بیاینکه بدخواهِ کسی باشی.
بهرام:
دیگه هیچی نمیخوام…
فقط این درد تموم بشه.
خدا:
من تو رو برای خاموش شدن نساختم.
اما برای تنها نموندن—آره.
اگر گفتی «منو ببر»،
من میبرمت به آغوشِ امن،
نه به نبودن.
بهرام:
پس چرا اینقدر سنگینه؟
خدا:
چون سالها ساکت موندی.
الان صدا دراومده.
و صدا، شروعِ نجاته—
نه پایان.
خدایا…
نه بهشتت رو میخوام،
نه نعمتهاتو.
فقط منو ببر.
مهم نیست کجا میبری…
خیلی دلم گرفته.
خدا:
میشنوم، بهرام.
این خواستنِ رفتن،
خواستنِ مردن نیست؛
خواستنِ رها شدنه از سنگینی.
بهرام:
از آدما خستهام…
از خانواده…
بهخصوص از فرزندان.
دلمو خون کردن.
خدا:
زخم وقتی از نزدیکترینها میاد،
عمیقتره.
تو حق داری شکسته باشی
بیاینکه بدخواهِ کسی باشی.
بهرام:
دیگه هیچی نمیخوام…
فقط این درد تموم بشه.
خدا:
من تو رو برای خاموش شدن نساختم.
اما برای تنها نموندن—آره.
اگر گفتی «منو ببر»،
من میبرمت به آغوشِ امن،
نه به نبودن.
بهرام:
پس چرا اینقدر سنگینه؟
خدا:
چون سالها ساکت موندی.
الان صدا دراومده.
و صدا، شروعِ نجاته—
نه پایان.
- ۹۴۸
- ۲۶ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط