رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
پارت ۱۱: «قدرت پنهان پری دریایی»
بعد از آن شب...
دیگر هیچچیز مثل قبل نبود.
جملهای که روی دیوار ظاهر شده بود، مدام در ذهنت تکرار میشد.
«کسی که زندگی را بازمیگرداند، باید چیزی به همان ارزش بدهد.»
اما منظورش چه بود؟
چه چیزی قرار بود از بین برود؟
---
صبح...
کنار دریاچهی پشت قصر نشسته بودی.
آب آرام بود.
اما قلبت آرام نبود.
لیلا کنارت نشست.
لیلا: «داری به اون نوشته فکر میکنی، درسته؟»
سرت را تکان دادی.
«آره... حس میکنم یه چیزی دربارهی قدرت خودم نمیدونم.»
لیلا به گردنبند نگاه کرد.
لیلا: «شاید چون هنوز همهی قدرتت بیدار نشده.»
«منظورت چیه؟»
لیلا آرام گفت:
لیلا: «تو همیشه فقط به عنوان پری ماه شناخته شدی... اما افسانهها میگن آخرین پری ماه، سه شکل داره.»
به آب نگاه کرد.
لیلا: «و قدرت دریا خطرناکترین بخششه.»
---
همان لحظه...
صدای قدمهایی آمد.
شوگا.
اما این بار تنها نبود.
دوستانش پشت سرش بودند.
دوست شوگا: «قربان، دریاچه واکنش نشون داده.»
شوگا به آب نگاه کرد.
«همون چیزی که انتظارش رو داشتیم.»
به سمت تو برگشت.
«باید قدرت پری دریایی تو فعال بشه.»
اخم کردی.
«و چرا باید به تو اجازه بدم؟»
شوگا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«چون اگر خودت کنترلش نکنی، ممکنه قدرتش تو رو کنترل کنه.»
---
به کنار دریاچه رفتی.
آب شروع به درخشیدن کرد.
گردنبندت گرم شد.
نور نقرهای دور بدنت پیچید.
ناگهان...
صدای امواج بلند شد.
آسمان تاریک شد.
و آب دریاچه بالا آمد.
شوگا سریع جلو رفت.
اما لیلا جلویش را گرفت.
لیلا: «نباید نزدیک بشی.»
شوگا نگاهش کرد.
لیلا: «این قدرت به احساسات ا.ت واکنش نشون میده.»
---
چشمانت را بستی.
صدای آب را شنیدی.
صدای موجوداتی که هزاران سال منتظر بودند.
یک صدای آرام در ذهنت پیچید:
«فرزند ماه... آیا آمادهای حقیقت خودت را ببینی؟»
دستت را روی گردنبند گذاشتی.
«آره.»
نور شدیدی همهجا را گرفت.
---
وقتی چشمانت را باز کردی...
دیگر روی زمین نبودی.
در میان آب ایستاده بودی.
اما نفس میکشیدی.
بدنت تغییر کرده بود.
موهایت مثل نور ماه در آب پخش شده بودند.
و گردنبندت...
به یک تاج زیبا و قدرتمند تبدیل شده بود.
تو...
به پری دریایی تبدیل شده بودی.
---
همه بیرون دریاچه با تعجب نگاه میکردند.
دوست شوگا: «این قدرت... باور نکردنیه.»
پدر شوگا که تازه رسیده بود، آرام گفت:
پدر شوگا: «افسانهها درست بودن.»
مادر شوگا با نگرانی نگاه کرد.
مادر شوگا: «این قدرت میتونه تمام دنیاها رو تغییر بده.»
---
اما ناگهان...
تصویری مقابلت ظاهر شد.
تصویر گذشته.
یک پری قدیمی...
و یک خونآشام جوان.
شبیه شوگا.
صدایی گفت:
«نور ماه و تاریکی شب... همیشه دشمن نبودند.»
چشمانت باز شد.
چون فهمیدی...
افسانهای که دربارهی دشمنی پریها و خونآشامها شنیده بودی...
یک دروغ بوده.
---
وقتی قدرتت آرام شد، دوباره به حالت عادی برگشتی.
اما به محض اینکه روی زمین آمدی...
تعادلت را از دست دادی.
قبل از اینکه بیفتی...
یک نفر گرفتت.
شوگا.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردید.
تو سریع فاصله گرفتی.
«ولم کن.»
شوگا دستش را کنار کشید.
«باشه.»
اما نگاهش هنوز روی تو بود.
نگاهی که دیگر فقط دنبال گردنبند نبود.
---
آن شب...
یونا در اتاق مخفیاش ایستاده بود.
یک کتاب قدیمی باز جلویش بود.
در صفحهای نوشته شده بود:
«قدرت پری ماه فقط زمانی کامل میشود که قلبش به تاریکی اعتماد کند.»
یونا لبخند زد.
یونا: «پس نقطه ضعفش پیدا شد.»
کتاب را بست.
یونا: «شوگا... تو حتی نمیدونی این پری قراره چطور نابودت کنه.»
---
اما یونا یک چیز را نمیدانست...
شاید قرار نبود ا.ت شوگا را نابود کند.
شاید قرار بود...
او را نجات دهد.
ادامه دارد🍷
پارت ۱۱: «قدرت پنهان پری دریایی»
بعد از آن شب...
دیگر هیچچیز مثل قبل نبود.
جملهای که روی دیوار ظاهر شده بود، مدام در ذهنت تکرار میشد.
«کسی که زندگی را بازمیگرداند، باید چیزی به همان ارزش بدهد.»
اما منظورش چه بود؟
چه چیزی قرار بود از بین برود؟
---
صبح...
کنار دریاچهی پشت قصر نشسته بودی.
آب آرام بود.
اما قلبت آرام نبود.
لیلا کنارت نشست.
لیلا: «داری به اون نوشته فکر میکنی، درسته؟»
سرت را تکان دادی.
«آره... حس میکنم یه چیزی دربارهی قدرت خودم نمیدونم.»
لیلا به گردنبند نگاه کرد.
لیلا: «شاید چون هنوز همهی قدرتت بیدار نشده.»
«منظورت چیه؟»
لیلا آرام گفت:
لیلا: «تو همیشه فقط به عنوان پری ماه شناخته شدی... اما افسانهها میگن آخرین پری ماه، سه شکل داره.»
به آب نگاه کرد.
لیلا: «و قدرت دریا خطرناکترین بخششه.»
---
همان لحظه...
صدای قدمهایی آمد.
شوگا.
اما این بار تنها نبود.
دوستانش پشت سرش بودند.
دوست شوگا: «قربان، دریاچه واکنش نشون داده.»
شوگا به آب نگاه کرد.
«همون چیزی که انتظارش رو داشتیم.»
به سمت تو برگشت.
«باید قدرت پری دریایی تو فعال بشه.»
اخم کردی.
«و چرا باید به تو اجازه بدم؟»
شوگا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«چون اگر خودت کنترلش نکنی، ممکنه قدرتش تو رو کنترل کنه.»
---
به کنار دریاچه رفتی.
آب شروع به درخشیدن کرد.
گردنبندت گرم شد.
نور نقرهای دور بدنت پیچید.
ناگهان...
صدای امواج بلند شد.
آسمان تاریک شد.
و آب دریاچه بالا آمد.
شوگا سریع جلو رفت.
اما لیلا جلویش را گرفت.
لیلا: «نباید نزدیک بشی.»
شوگا نگاهش کرد.
لیلا: «این قدرت به احساسات ا.ت واکنش نشون میده.»
---
چشمانت را بستی.
صدای آب را شنیدی.
صدای موجوداتی که هزاران سال منتظر بودند.
یک صدای آرام در ذهنت پیچید:
«فرزند ماه... آیا آمادهای حقیقت خودت را ببینی؟»
دستت را روی گردنبند گذاشتی.
«آره.»
نور شدیدی همهجا را گرفت.
---
وقتی چشمانت را باز کردی...
دیگر روی زمین نبودی.
در میان آب ایستاده بودی.
اما نفس میکشیدی.
بدنت تغییر کرده بود.
موهایت مثل نور ماه در آب پخش شده بودند.
و گردنبندت...
به یک تاج زیبا و قدرتمند تبدیل شده بود.
تو...
به پری دریایی تبدیل شده بودی.
---
همه بیرون دریاچه با تعجب نگاه میکردند.
دوست شوگا: «این قدرت... باور نکردنیه.»
پدر شوگا که تازه رسیده بود، آرام گفت:
پدر شوگا: «افسانهها درست بودن.»
مادر شوگا با نگرانی نگاه کرد.
مادر شوگا: «این قدرت میتونه تمام دنیاها رو تغییر بده.»
---
اما ناگهان...
تصویری مقابلت ظاهر شد.
تصویر گذشته.
یک پری قدیمی...
و یک خونآشام جوان.
شبیه شوگا.
صدایی گفت:
«نور ماه و تاریکی شب... همیشه دشمن نبودند.»
چشمانت باز شد.
چون فهمیدی...
افسانهای که دربارهی دشمنی پریها و خونآشامها شنیده بودی...
یک دروغ بوده.
---
وقتی قدرتت آرام شد، دوباره به حالت عادی برگشتی.
اما به محض اینکه روی زمین آمدی...
تعادلت را از دست دادی.
قبل از اینکه بیفتی...
یک نفر گرفتت.
شوگا.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردید.
تو سریع فاصله گرفتی.
«ولم کن.»
شوگا دستش را کنار کشید.
«باشه.»
اما نگاهش هنوز روی تو بود.
نگاهی که دیگر فقط دنبال گردنبند نبود.
---
آن شب...
یونا در اتاق مخفیاش ایستاده بود.
یک کتاب قدیمی باز جلویش بود.
در صفحهای نوشته شده بود:
«قدرت پری ماه فقط زمانی کامل میشود که قلبش به تاریکی اعتماد کند.»
یونا لبخند زد.
یونا: «پس نقطه ضعفش پیدا شد.»
کتاب را بست.
یونا: «شوگا... تو حتی نمیدونی این پری قراره چطور نابودت کنه.»
---
اما یونا یک چیز را نمیدانست...
شاید قرار نبود ا.ت شوگا را نابود کند.
شاید قرار بود...
او را نجات دهد.
ادامه دارد🍷
- ۳۱۴
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط