رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
پارت ۱۰: «راز خواهر شوگا»
شب، قصر در سکوت عجیبی فرو رفته بود.
اما این بار سکوت قصر مثل همیشه سرد نبود...
انگار چیزی قرار بود آشکار شود.
تو در اتاقت کنار پنجره نشسته بودی و به ماه نگاه میکردی.
مدام به شوگا فکر میکردی.
به اینکه چطور با وجود تمام کارهایی که کرده بود...
هنوز چیزی در نگاهش بود که نمیتوانستی توضیحش بدهی.
«چرا حس میکنم همه چیز رو دربارهاش نمیدونم...؟»
---
همان لحظه...
صدای آرامی از پشت در آمد.
تق...
تق...
قبل از اینکه جواب بدهی، در باز شد.
شوگا.
اما این بار مثل همیشه سرد نبود.
چهرهاش خسته به نظر میرسید.
«چی میخوای؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«باید چیزی رو بهت نشون بدم.»
با شک نگاهش کردی.
«و چرا باید باهات بیام؟»
شوگا نگاهش را پایین انداخت.
«چون مربوط به دلیل اصلیه که تو رو آوردم اینجا.»
---
تو را به بخش قدیمی قصر برد.
جایی که حتی خیلی از خونآشامها هم اجازه ورود نداشتند.
در بزرگی روبهرویتان بود.
شوگا دستش را روی در گذاشت.
آرام باز شد.
داخل اتاق...
پر از نقاشیهای قدیمی بود.
اما چیزی که توجهت را گرفت...
تصویر یک دختر جوان بود.
دختری با موهای مشکی و لبخندی آرام.
«اون کیه؟»
شوگا چند لحظه به تصویر نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«خواهرم.»
---
برای اولین بار...
صدای شوگا شکست.
نه زیاد.
اما آنقدر که بفهمی این موضوع برایش مهم است.
«اسمش آریا بود.»
به سمت تصویر رفت.
«اون تنها کسی بود که بعد از مرگ پدر و مادرم کنارم موند.»
ساکت گوش میدادی.
شوگا ادامه داد:
«برخلاف من... اون از خونآشام بودن متنفر بود.»
دستش را روی قاب گذاشت.
«میگفت قدرت بدون عشق، فقط باعث نابودی میشه.»
---
«چی شد که مرد؟»
این سؤال را آرام پرسیدی.
شوگا برای چند لحظه جواب نداد.
بعد گفت:
«به خاطر من.»
چشمانت کمی باز شد.
«چی؟»
شوگا نگاهش را از تصویر گرفت.
«سالها قبل، جنگی بین خونآشامها و موجودات جادویی اتفاق افتاد.»
سکوت کرد.
«من میخواستم قویتر بشم. فکر میکردم اگر قدرت بیشتری داشته باشم، میتونم از همه محافظت کنم.»
چشمانش تاریک شد.
«اما اشتباه کردم.»
---
تو آرام پرسیدی:
«گردنبند میتونه برش گردونه؟»
شوگا سر تکان داد.
«طبق افسانهها... آخرین آرزوی گردنبند میتونه یک زندگی رو برگردونه.»
به او نگاه کردی.
«برای همین دنبال من بودی.»
شوگا چیزی نگفت.
و همان سکوت جواب بود.
---
چند لحظه بعد...
آرام گفتی:
«تو برای نجات کسی که دوستش داشتی، منو تبدیل به زندانی کردی.»
شوگا سرش را پایین انداخت.
برای اولین بار...
هیچ دفاعی نکرد.
«میدونم.»
متعجب نگاهش کردی.
«فقط همین؟»
شوگا آرام گفت:
«هیچ دلیلی نمیتونه کاری که کردم رو درست کنه.»
این جوابش باعث شد ساکت شوی.
چون انتظار داشتی بهانه بیاورد.
اما نیاورد.
---
ناگهان...
گردنبندت روشن شد.
هر دو به آن نگاه کردید.
نور گردنبند روی تصویر آریا افتاد.
و یک نوشتهی قدیمی روی دیوار ظاهر شد.
«کسی که زندگی را بازمیگرداند، باید چیزی به همان ارزش بدهد.»
چهرهی شوگا تغییر کرد.
«چی...؟»
تو به نوشته نگاه کردی.
«یعنی چی؟»
اما قبل از اینکه کسی جواب بدهد...
صدایی از پشت سر آمد.
یونا.
یونا: «یعنی برای برگردوندن خواهرت... باید یک قربانی وجود داشته باشه.»
---
سکوت.
همه چیز برای چند ثانیه متوقف شد.
شوگا به یونا نگاه کرد.
«تو از کجا اینو میدونی؟»
یونا لبخند مرموزی زد.
یونا: «چون من فقط دنبال گردنبند نبودم.»
نزدیکتر آمد.
یونا: «من تمام افسانهش رو خوندم.»
---
نگاهت به شوگا افتاد.
چهرهاش برای اولین بار...
واقعاً نگران بود.
چون حالا یک حقیقت جدید وجود داشت.
شاید برگرداندن خواهرش...
به قیمت از دست دادن چیز دیگری تمام میشد.
و هیچکس نمیدانست آن چیز...
چه کسی خواهد بود.
ادامه دارد🍷
پارت ۱۰: «راز خواهر شوگا»
شب، قصر در سکوت عجیبی فرو رفته بود.
اما این بار سکوت قصر مثل همیشه سرد نبود...
انگار چیزی قرار بود آشکار شود.
تو در اتاقت کنار پنجره نشسته بودی و به ماه نگاه میکردی.
مدام به شوگا فکر میکردی.
به اینکه چطور با وجود تمام کارهایی که کرده بود...
هنوز چیزی در نگاهش بود که نمیتوانستی توضیحش بدهی.
«چرا حس میکنم همه چیز رو دربارهاش نمیدونم...؟»
---
همان لحظه...
صدای آرامی از پشت در آمد.
تق...
تق...
قبل از اینکه جواب بدهی، در باز شد.
شوگا.
اما این بار مثل همیشه سرد نبود.
چهرهاش خسته به نظر میرسید.
«چی میخوای؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«باید چیزی رو بهت نشون بدم.»
با شک نگاهش کردی.
«و چرا باید باهات بیام؟»
شوگا نگاهش را پایین انداخت.
«چون مربوط به دلیل اصلیه که تو رو آوردم اینجا.»
---
تو را به بخش قدیمی قصر برد.
جایی که حتی خیلی از خونآشامها هم اجازه ورود نداشتند.
در بزرگی روبهرویتان بود.
شوگا دستش را روی در گذاشت.
آرام باز شد.
داخل اتاق...
پر از نقاشیهای قدیمی بود.
اما چیزی که توجهت را گرفت...
تصویر یک دختر جوان بود.
دختری با موهای مشکی و لبخندی آرام.
«اون کیه؟»
شوگا چند لحظه به تصویر نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«خواهرم.»
---
برای اولین بار...
صدای شوگا شکست.
نه زیاد.
اما آنقدر که بفهمی این موضوع برایش مهم است.
«اسمش آریا بود.»
به سمت تصویر رفت.
«اون تنها کسی بود که بعد از مرگ پدر و مادرم کنارم موند.»
ساکت گوش میدادی.
شوگا ادامه داد:
«برخلاف من... اون از خونآشام بودن متنفر بود.»
دستش را روی قاب گذاشت.
«میگفت قدرت بدون عشق، فقط باعث نابودی میشه.»
---
«چی شد که مرد؟»
این سؤال را آرام پرسیدی.
شوگا برای چند لحظه جواب نداد.
بعد گفت:
«به خاطر من.»
چشمانت کمی باز شد.
«چی؟»
شوگا نگاهش را از تصویر گرفت.
«سالها قبل، جنگی بین خونآشامها و موجودات جادویی اتفاق افتاد.»
سکوت کرد.
«من میخواستم قویتر بشم. فکر میکردم اگر قدرت بیشتری داشته باشم، میتونم از همه محافظت کنم.»
چشمانش تاریک شد.
«اما اشتباه کردم.»
---
تو آرام پرسیدی:
«گردنبند میتونه برش گردونه؟»
شوگا سر تکان داد.
«طبق افسانهها... آخرین آرزوی گردنبند میتونه یک زندگی رو برگردونه.»
به او نگاه کردی.
«برای همین دنبال من بودی.»
شوگا چیزی نگفت.
و همان سکوت جواب بود.
---
چند لحظه بعد...
آرام گفتی:
«تو برای نجات کسی که دوستش داشتی، منو تبدیل به زندانی کردی.»
شوگا سرش را پایین انداخت.
برای اولین بار...
هیچ دفاعی نکرد.
«میدونم.»
متعجب نگاهش کردی.
«فقط همین؟»
شوگا آرام گفت:
«هیچ دلیلی نمیتونه کاری که کردم رو درست کنه.»
این جوابش باعث شد ساکت شوی.
چون انتظار داشتی بهانه بیاورد.
اما نیاورد.
---
ناگهان...
گردنبندت روشن شد.
هر دو به آن نگاه کردید.
نور گردنبند روی تصویر آریا افتاد.
و یک نوشتهی قدیمی روی دیوار ظاهر شد.
«کسی که زندگی را بازمیگرداند، باید چیزی به همان ارزش بدهد.»
چهرهی شوگا تغییر کرد.
«چی...؟»
تو به نوشته نگاه کردی.
«یعنی چی؟»
اما قبل از اینکه کسی جواب بدهد...
صدایی از پشت سر آمد.
یونا.
یونا: «یعنی برای برگردوندن خواهرت... باید یک قربانی وجود داشته باشه.»
---
سکوت.
همه چیز برای چند ثانیه متوقف شد.
شوگا به یونا نگاه کرد.
«تو از کجا اینو میدونی؟»
یونا لبخند مرموزی زد.
یونا: «چون من فقط دنبال گردنبند نبودم.»
نزدیکتر آمد.
یونا: «من تمام افسانهش رو خوندم.»
---
نگاهت به شوگا افتاد.
چهرهاش برای اولین بار...
واقعاً نگران بود.
چون حالا یک حقیقت جدید وجود داشت.
شاید برگرداندن خواهرش...
به قیمت از دست دادن چیز دیگری تمام میشد.
و هیچکس نمیدانست آن چیز...
چه کسی خواهد بود.
ادامه دارد🍷
- ۱۵۱
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط