{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

پارت ۱۳: «راز خانواده‌ی شوگا»

آن شب تا صبح خواب به چشمانت نیامد.

حرف‌های یونا...

نگاه‌های شوگا...

و تصویری که گردنبند نشان داده بود، همه در ذهنت می‌چرخیدند.

چرا گردنبند تو، تصویر آریا را نشان داده بود؟

چرا حس می‌کردی او چیزی درباره‌ی حقیقت می‌دانسته؟


---

صبح...

قبل از اینکه کسی سراغت بیاید، تصمیم گرفتی خودت جواب‌ها را پیدا کنی.

آرام از اتاقت بیرون رفتی و به سمت کتابخانه‌ی قدیمی قصر حرکت کردی.

جایی که کمتر کسی می‌رفت.

قفسه‌های بزرگ پر از کتاب‌های جادویی و تاریخ خاندان‌های قدیمی بود.

چند کتاب را کنار زدی تا اینکه...

یک دفترچه‌ی قدیمی پیدا کردی.

روی جلد آن یک علامت آشنا بود.

علامت ماه.

همان علامتی که روی گردنبندت بود.


---

دفتر را باز کردی.

صفحه‌های اول درباره‌ی گذشته‌ی پری‌ها و خون‌آشام‌ها بود.

اما بعد...

یک اسم دیدی.

آریا.

با تعجب شروع به خواندن کردی.

«آریا، تنها خون‌آشامی بود که باور داشت نور و تاریکی می‌توانند کنار هم زندگی کنند...»

چشمانت کمی باز شد.

«پس واقعاً دنبال صلح بوده...»


صفحه‌ی بعد را ورق زدی.

اما قبل از اینکه بتوانی ادامه بدهی...

صدایی آمد.

«نباید اون رو می‌خوندی.»


برگشتی.

شوگا.


---

دفتر را بستی.

«پس حقیقت داشت.»


شوگا چیزی نگفت.

«خانواده‌ی تو در نابودی پری‌ها نقش داشتن.»


چهره‌ی شوگا سرد شد.

اما این بار از عصبانیت نبود.

از درد بود.

«آره.»


جواب ساده‌اش باعث شد ساکت شوی.

انتظار داشتی انکار کند.

اما نکرد.


---

شوگا آرام نزدیک آمد.

«سال‌ها پیش، خاندان من از قدرت پری‌ها می‌ترسید.»


به کتاب نگاه کرد.

«اونا فکر می‌کردن اگر پری ماه قدرت کاملش رو به دست بیاره، خون‌آشام‌ها نابود می‌شن.»


«و برای همین جنگ شروع شد؟»


شوگا سر تکان داد.

«آره.»


چشمانش پایین افتاد.

«اما آریا مخالف بود.»



---

«تو هم مخالف بودی؟»


این سؤال را آرام پرسیدی.

شوگا چند لحظه سکوت کرد.

«اون زمان... نه.»


متعجب نگاهش کردی.

شوگا ادامه داد:

«من فقط می‌خواستم قوی باشم. فکر می‌کردم قدرت یعنی امنیت.»


صدایش آرام‌تر شد.

«اما وقتی آریا رو از دست دادم، فهمیدم اشتباه کردم.»



---

برای اولین بار...

شوگا دیگر شبیه یک خون‌آشام ترسناک نبود.

شبیه کسی بود که سال‌ها با یک عذاب زندگی کرده.

«پس تمام این مدت... دنبال گردنبند بودی تا اشتباهت رو جبران کنی؟»


شوگا نگاهت کرد.

«آره.»


سکوت.

بعد آرام گفت:

«اما نمی‌دونستم برای رسیدن بهش، دارم یک نفر دیگه رو نابود می‌کنم.»



---

حرفت نمی‌آمد.

چون اولین بار بود که شوگا خودش را مقصر می‌دانست.

نه یک هیولا.

نه یک قربانی.

فقط یک نفر که اشتباه کرده بود.


---

اما ناگهان صدای بلندی از بیرون آمد.

همه چیز لرزید.

یک نگهبان با عجله وارد شد.

نگهبان: «قربان! دشمن‌ها دوباره حمله کردن!»

شوگا سریع برگشت.

«چه کسی؟»


نگهبان نفس‌زنان گفت:

نگهبان: «پری‌های تاریک... و رهبرشون یک پیام فرستاده.»

یک نامه به دست شوگا داد.

شوگا بازش کرد.

چهره‌اش تغییر کرد.

«چی نوشته؟»


شوگا چند لحظه به نامه نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

«نوشته...»


نگاهش به تو افتاد.

«آخرین پری ماه باید انتخاب کنه. یا قدرتش... یا زندگی خون‌آشام‌ها.»



---

در همان لحظه...

یونا در گوشه‌ای از قصر ایستاده بود.

و لبخند می‌زد.

چون می‌دانست این جنگ...

همان چیزی است که برایش منتظر مانده بود.

ادامه دارد🍷
دیدگاه ها (۵)

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۲: «تاج...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۱: «قدر...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۳: «گردن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط