《 تقاص عشق 》
《 تقاص عشق 》
پارت ۳۸
ات هنوز هم منتظر جیمین بود و به در خیره شده بود
هر دقیقه نامیدتر میشد انتظار چیزه سختیه خیلی دردناکه از اعماق وجودت ناراحت میشی و می شکنی رشته امیدت انگار رویه لبه چاقوی تیز گذاشته شده که دردقیقه ممکنه بریده بشه
یونگی سمته ات آمد و تو گوش اش گفت
یونگی : دیگه نمیخوای کیک رو ببری
ات : یکم صبر کنیم باشه
یونگی : باشه
ات چشم هایش رو برار دوخته بود هر لحظه نامید میشد تا اینکه دینا رو تو همان لباس صورتی پرنسسی دید که وارده سالن شد
اسلاید ۲ لباس دینا
همش نگاه میکرد که الان جیمین میاد دلش رو ز به دریا و رفت سمته دینا اما جیمین کنار اش نبود یکی دیگه پیشش بود این دفعه دیگه واقعا نامید شده بود
دینا : خانم معلم خیلی خوسگل سدید
ات : خیلی ممنونم توهم خوشگل شدی
سوهیوک همراه دینا آمده بود
سوهیوک : یون سوهیوک هستم خوشبختم
ات : مین ات هستم منم خوشبختم
سوهیوک: تبریک میگم تولدتون مبارک
ات : ممنونم
سوهیوک : جیمین رفته یه سفر کاری نتونست بیاد از من خواست تا دینا رو بیارم
ات : خیلی خوب شد بفرمائید
سوهیوک و دینا رو رهنمایی کرد
ات
\ یعنی انقدر کارش مهم بود مهم تر از من چی دارم میگم این که معلومه کارش براش مهمه اصلا من کی هستم براش فقط معلم دخترش \
تو افکار اش غرق بود با اومدن یونگی از فکر هاش اومد بیرون
یونگی : دیگه باید کیک رو ببری
ات سر اش را پایین گرفت و گفت
ات : باشه بریم
یونگی : ببینمت چیزی شده چرا ناراحتی
ات : نه چیزی نیست بریم
کیک بزرگ و قشنگی رو آوردن ات چاقو را برداشت و بریدش همه دست زدن و کادو هاشون رو دادن .......
پارت ۳۸
ات هنوز هم منتظر جیمین بود و به در خیره شده بود
هر دقیقه نامیدتر میشد انتظار چیزه سختیه خیلی دردناکه از اعماق وجودت ناراحت میشی و می شکنی رشته امیدت انگار رویه لبه چاقوی تیز گذاشته شده که دردقیقه ممکنه بریده بشه
یونگی سمته ات آمد و تو گوش اش گفت
یونگی : دیگه نمیخوای کیک رو ببری
ات : یکم صبر کنیم باشه
یونگی : باشه
ات چشم هایش رو برار دوخته بود هر لحظه نامید میشد تا اینکه دینا رو تو همان لباس صورتی پرنسسی دید که وارده سالن شد
اسلاید ۲ لباس دینا
همش نگاه میکرد که الان جیمین میاد دلش رو ز به دریا و رفت سمته دینا اما جیمین کنار اش نبود یکی دیگه پیشش بود این دفعه دیگه واقعا نامید شده بود
دینا : خانم معلم خیلی خوسگل سدید
ات : خیلی ممنونم توهم خوشگل شدی
سوهیوک همراه دینا آمده بود
سوهیوک : یون سوهیوک هستم خوشبختم
ات : مین ات هستم منم خوشبختم
سوهیوک: تبریک میگم تولدتون مبارک
ات : ممنونم
سوهیوک : جیمین رفته یه سفر کاری نتونست بیاد از من خواست تا دینا رو بیارم
ات : خیلی خوب شد بفرمائید
سوهیوک و دینا رو رهنمایی کرد
ات
\ یعنی انقدر کارش مهم بود مهم تر از من چی دارم میگم این که معلومه کارش براش مهمه اصلا من کی هستم براش فقط معلم دخترش \
تو افکار اش غرق بود با اومدن یونگی از فکر هاش اومد بیرون
یونگی : دیگه باید کیک رو ببری
ات سر اش را پایین گرفت و گفت
ات : باشه بریم
یونگی : ببینمت چیزی شده چرا ناراحتی
ات : نه چیزی نیست بریم
کیک بزرگ و قشنگی رو آوردن ات چاقو را برداشت و بریدش همه دست زدن و کادو هاشون رو دادن .......
- ۱۹.۴k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط