من برگشته ام اما

من برگشته ام امّا

پنجره های این کوچه را

جمع کرده اند ...

تو پشت کدام "خاطره " ایستاده ای ؟

تمام کوچه را

تا روشن شدن چشم هایت

صبح می کنم

بگو پنجره ای روزی

از این دیوارها

طلوع خواهد کرد ...؟!
دیدگاه ها (۲)

.تصورِ اینکه برف سال بعد را نخواهم دیدآتشم می زندو آتشهمیشه ...

.نگاهم کرد و کلماتی میان ما معلق بودندکه چشم هایش دست دراز ک...

دستم، رو میشودچگونه پنهانت کنموقتی که می آیی،من میرومگم میشو...

امروز به پایان می‌رسد از فردا برایم چیزی نگو من نمی‌گویم فرد...

من در قلب تو نفس های زمان را حس می کنم آری صدایت موسیقی شع...

از تو چیز زیادی نمی خواهم...تنها قطعه ای از شرجیِ حنجره ات ر...

تو در میان این کوچه هاو در این شب هاکه انگار صبح ندارندداری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط