{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

◦•●◉✿ پارت سی و چهارم✿◉●•◦

◦•●◉✿ پارت سی و چهارم✿◉●•◦
یور : باشه پس تو بمون خونه بکی.
اون سه تا خدافظی کردن و رفتن.
.....
آنیا : بابا میخواد بره کجا؟؟
یور : نمیدونم اما مدیر بیمارستان هم یه قاتله که یه بیمارستان برا قاتلا و جاسوس ها و یه سری آدم معمولی زده و الانم برای عادی بودن، چند نفرو میفرستتشون خارج برای معالجه ی زن وزیر اون کشور، میگن که افسردگی گرفته و نیاز به معالجه داره، به همین دلیل چند تا پزشک دیگه هم از همین بیمارستان میرن که یکیشون قاتله.
آنیا : اوه باشه، راستی کار جفتتون تا آخر تابستون طول میکشه؟
یور : بله 🥲
آنیا : خب پس من باندم با خودم میبرم.
یور : باشه 😅
....
بعدش یور گفت که بریم بخوابیم.
خوابیدن و ساعت شیش غروب بیدار شدن، لوید با آنیا کمی درس کار مزد و بعدش آنیا به تماشای تلویزیون مشغول شد و لوید با روزنامه خوندن خودشو مشغول کرد و یور هم داشت غذا درست میکرد، ساعت ده بود شامشونو خورده بودن....
لوید : خب نظرتون چیه بازی کنیم؟
آنیا : آره 😍😇
...
لوید و آنیا مشغول بازی کردن بودن و یور هم تماشاشون میکرد 👀
ساعت دوازده بود، همه خوابیدن.....
دیدگاه ها (۰)

مایا (Maya) – هاشیرای سفیدنام: مایاسن: ۲۰ سالجنسیت: زنلقب: ه...

◦•●◉✿ پارت سی و پنجم✿◉●•◦صبح شد آنیا رفت مدرسه.... آنیا : سل...

◦•●◉✿ پارت سی و سوم ✿◉●•◦اون سه دتا اومدن داخل..... به یور گ...

آرتمون چطوره؟ اون کسی که باهاش کشیدم :https://wisgoon.com/an...

◦•●◉✿ پارت بیست و هفتم ✿◉●•◦آنیا رفت خونه، دیگه خسته نبود . ...

◦•●◉✿ پارت بیست و هشتم ✿◉●•◦لوید : خب امروز که درس نداری، بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط