{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترشیطونبلا

#دختر‌شیطون‌بلا138

چشمام رو آروم بالا آوردم و تو چشماش زل زدم که لبخند پر از محبتی زد و گفت:

_ مهسا من همینجا ازت معذرت خواهی میکنم، اگه با حرفام، اگه با رفتارام یا هرچیز دیگه ای دلت رو شکستم و ناراحتت کردم، منو ببخش!

انقدر فاصله اش باهام کم شده بود که میترسیدم صدای بلند قلبم رو بشنوه و آبروم بره پس لبخند پر از استرسی زدم و گفتم:

_ اون روزا گذشته، مهم الانه
_ خب منو میبخشی؟
_ آره

به قدری هیجان زده و احساساتی شده بودم که داشتم از گرما آتیش میگرفتم و مطمئنا صورتم قرمز شده بود.

_ مهسا
_ جانم؟
_ اون شب، شبِ نامزدی پگاه من میخواستم یه چیزی بهت بگم که بهم اجازه نداری

آب دهنم رو قورت دادم و با صدایی که میلرزید، گفتم:

_ خب؟
_ من واقعا نمیتونم نگم، نمیتونم صبرکنم، با اینکه کلی روی خودم کار کردم اما نمیشه
_ خ...خب؟
_ میخوام الان بگم

اینبار برخلاف اون شب، با خجالت نیمچه لبخندی و آروم گفتم:

_ بگو

بی توجه به اینکه داره درونم غوغا ایجاد میکنه، انگشت شصتش رو نوازش وار روی دستم کشید و گفت:

_ من...من همیشه دلم میخواست که پیشت باشم، دلم میخواست هرجایی که هستی منم باشم اما نمیدونستم که واقعا حسم چیه!
میخواستم اذیتت کنم و باهات کل کل کنم تا تو هم مجبور بشی جوابم رو بدی و باهام حرف بزنی.

شاخه مویی که تو صورتم افتاده بود رو با دستش به پشت گوشم فرستاد و ادامه داد:

_ تا اینکه تو تصادف کردی و اون موقع بود که حسم نسبت به تو رو فهمیدم...
فهمیدم که اگه نباشی، اگه نفس نکشی، منم نمیتونم نفس بکشم و خفه میشم!
فکر اینکه ممکنه اتفاقی واست بیفته و دیگه اون چشمای قشنگت رو دیگه باز نکنی داشت نابودم میکرد مهسا، میفهمی چی میگم؟

ناخودآگاه قطره اشکی از چشمام پایین افتاد که نگاه سامان با دیدن اشکم پر از ترس شد و گفت:

_ مهسا گریه میکنی؟ ناراحت شدی؟

اروم خندیدم و همینطور که اشکام رو پاک میکردم، گفتم:

_ اشک خوشحالیه

با این حرفم انگار که جون تازه ای گرفته باشه، لبخندی زد و با هیجان گفت:

_ من الان از حسم مطمئنم و فهمیدم که تو رو دوست دارم و میخوام تا آخرین لحظه ای که نفس میکشم، با تو باشم!

با هیجان لبخندی زدم و دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم که سریع انگشتش رو روی لبهام گذاشت و گفت:

_ سریع حرف نزن، یکم فکر کن چون من واقعا طاقت جوابِ منفی ندارم
دیدگاه ها (۴)

#دختر‌شیطون‌بلا139انگشتش رو از روی لبم برداشتم و آروم با لبخ...

#دختر‌شیطون‌بلا140با شنیدن این جمله ام نفس راحتی کشید و گفت:...

#دختر‌شیطون‌بلا137هی داشت تو کمرم ضربه میزد که دستش رو پس زد...

#دختر‌شیطون‌بلا136ماهی تابه رو روی میز گذاشت و خودش مشغول چی...

"سرنوشت "p,13...با صدای لرزون روبه ته گفتم ......ا/ت : ت..ته...

ارباب منPart7توانا: پوزخنده ای زدم لب زدم یک نقشه دارم برای ...

خب عشقولی ها سلاممامیدوارم حالتون خوب باشه ....خب اومدم یه خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط