ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۷۰۸
و نگران گفت: باشه.. عصبي نميشم..بگو..چي شده؟ با بغض گفتم: يكي الان میاد.. قول دادي عصبي
نشي..باشه؟
فقط توماسو میبینه و میره.. چشماشو باريك كرد و گنگ نگام کرد و گفت:کي؟
لرزون گفتم فین..
یهو صورتش گر گرفت و سرخ شد که هول و لرزون
گفتم: من اجازه شو دادم..تو روخداا..
با التماس و پردرد گفتم تو این حالم نه.. لطفا..جان الا. نگاهش اروم نرم شد و گرفته گفت:باشه..باشه.. نفسش رو شدید بیرون داد و تلخ گفت:اروم باش..
لبخند لرزوني زدم.
با غیض گفت: اخه چرا اجازه دادي؟ اون..
درمونده گفتم حتما خیلی دوست داره پسر تو رو
ببینه..همین..
با چشماي دريايي قشنگش زل زد بهم و دستم رو گرفت و با بغض و درموندگي گفت چیکار کنم از دست تو؟چرا
انقدر مهربوني اخه؟
لبخند عميقي زدم.
نفسش رو بیرون داد.
در اتاق باز شد و نیکول اومد تو و مضطرب به همه نگاه
کرد و در رو تا آخر باز کرد.
نمیخواستم نگاش کنم.
نگاهم رو به سمت ديگه اي کج کردم.
با ویلچرش اومد داخل
به جیمین نگاه کردم که دندوناشو به هم فشرده بود.
اروم دستش رو فشردم
نگاهش رو آورد روم.
لبخند ارومي بهش زدم و عمیق پلک زدم تا اروم شه. فین شرمزده و خیلی اروم گفت: من..نمیخواستم بیام
و.. خوشیتون رو خراب کنم.. من...
سکوت کرد.
نفس عميقي كشیدم و قدرتم رو جمع کردم و به فرد که توماس تو بغلش بود اشاره زدم بچه رو ببره پیش فین گنگ نگاهي به جیمین كرد كه جیمین خشك و جدي سر تكون داد.
فرد اروم رفت جلو و توماس رو سمت فین گرفت و گفت: اینم نوه شما نگاش کنین چقدر زشته.
سعی کردم لبخند نزنم.
فين با بغض خندید.
به زور نگاش کردم .
اشکش جاری شد و اروم پسرکمو تو بغل کشید.
پسر من تو اغوشش بود.
توماس من..
دیگه خشم و نفرتي نداشتم..
من الان یه مادرم.نمیذاوم بچه ام از کینه تغذیه کنه.. فین پردرد گریه کرد و پسرکم رو بوسید و
گفت: اسمش.. اسمشو..
و سر بلند کرد که چشم تو چشم شد باهام. خرد شده و پر از شرمندگي و درد نگام کرد. اروم لبخند زدم و گفتم:توماس..
اشکش چکید و تند سر تکون داد و خندید و گفت:خيلي
قشنگه..خيلي.. و به پسرکم نگاه کرد و گفت: توماس ترينر..خوش اومدي..
به جیمین نگاه کردم.
با لبخند خيلي عميق و شيريني نگام میکرد و من عاشق
این نگاه بودم.
اشکم از ذوق سر خورد پایین..
جیمین خم شد و پشت پلکم رو خيلي عميق بوسيد و اروم گفت: الاي مهربون من...دنيا خيلي به امثال تو نیاز
داره..خيلي..ممنونم این دنیا هدیه دادي..
که یه عروسك عين خودت رو به من و
با بغض خندیدم و گفتم و به امثال تو..ممنونم که بهم این
هديه رو دادي.. سرمو بوسید و چند دقیقه بعد خانواده سه نفرمون تکمیل و تنها شده بود.
پسرك اروم و كوچولوم سر روي سينه ام گذاشته بود و من با لذت سرمو به سر کوچولوش تکیه داده بودم و جیمین هم
روي صندلي تخت کنارمون نشسته بود و سرشو به سر.
تکیه داده بود و نرم هر دو مون رو تو آغوش گرفته بود. دیگه مهم نیست چقدر بالا و پایین و درد و دردسر منتظرمون باشه مهم نیست چه اتفاقاتي بدي پيش بياد..ما
( فصل سوم ) پارت ۷۰۸
و نگران گفت: باشه.. عصبي نميشم..بگو..چي شده؟ با بغض گفتم: يكي الان میاد.. قول دادي عصبي
نشي..باشه؟
فقط توماسو میبینه و میره.. چشماشو باريك كرد و گنگ نگام کرد و گفت:کي؟
لرزون گفتم فین..
یهو صورتش گر گرفت و سرخ شد که هول و لرزون
گفتم: من اجازه شو دادم..تو روخداا..
با التماس و پردرد گفتم تو این حالم نه.. لطفا..جان الا. نگاهش اروم نرم شد و گرفته گفت:باشه..باشه.. نفسش رو شدید بیرون داد و تلخ گفت:اروم باش..
لبخند لرزوني زدم.
با غیض گفت: اخه چرا اجازه دادي؟ اون..
درمونده گفتم حتما خیلی دوست داره پسر تو رو
ببینه..همین..
با چشماي دريايي قشنگش زل زد بهم و دستم رو گرفت و با بغض و درموندگي گفت چیکار کنم از دست تو؟چرا
انقدر مهربوني اخه؟
لبخند عميقي زدم.
نفسش رو بیرون داد.
در اتاق باز شد و نیکول اومد تو و مضطرب به همه نگاه
کرد و در رو تا آخر باز کرد.
نمیخواستم نگاش کنم.
نگاهم رو به سمت ديگه اي کج کردم.
با ویلچرش اومد داخل
به جیمین نگاه کردم که دندوناشو به هم فشرده بود.
اروم دستش رو فشردم
نگاهش رو آورد روم.
لبخند ارومي بهش زدم و عمیق پلک زدم تا اروم شه. فین شرمزده و خیلی اروم گفت: من..نمیخواستم بیام
و.. خوشیتون رو خراب کنم.. من...
سکوت کرد.
نفس عميقي كشیدم و قدرتم رو جمع کردم و به فرد که توماس تو بغلش بود اشاره زدم بچه رو ببره پیش فین گنگ نگاهي به جیمین كرد كه جیمین خشك و جدي سر تكون داد.
فرد اروم رفت جلو و توماس رو سمت فین گرفت و گفت: اینم نوه شما نگاش کنین چقدر زشته.
سعی کردم لبخند نزنم.
فين با بغض خندید.
به زور نگاش کردم .
اشکش جاری شد و اروم پسرکمو تو بغل کشید.
پسر من تو اغوشش بود.
توماس من..
دیگه خشم و نفرتي نداشتم..
من الان یه مادرم.نمیذاوم بچه ام از کینه تغذیه کنه.. فین پردرد گریه کرد و پسرکم رو بوسید و
گفت: اسمش.. اسمشو..
و سر بلند کرد که چشم تو چشم شد باهام. خرد شده و پر از شرمندگي و درد نگام کرد. اروم لبخند زدم و گفتم:توماس..
اشکش چکید و تند سر تکون داد و خندید و گفت:خيلي
قشنگه..خيلي.. و به پسرکم نگاه کرد و گفت: توماس ترينر..خوش اومدي..
به جیمین نگاه کردم.
با لبخند خيلي عميق و شيريني نگام میکرد و من عاشق
این نگاه بودم.
اشکم از ذوق سر خورد پایین..
جیمین خم شد و پشت پلکم رو خيلي عميق بوسيد و اروم گفت: الاي مهربون من...دنيا خيلي به امثال تو نیاز
داره..خيلي..ممنونم این دنیا هدیه دادي..
که یه عروسك عين خودت رو به من و
با بغض خندیدم و گفتم و به امثال تو..ممنونم که بهم این
هديه رو دادي.. سرمو بوسید و چند دقیقه بعد خانواده سه نفرمون تکمیل و تنها شده بود.
پسرك اروم و كوچولوم سر روي سينه ام گذاشته بود و من با لذت سرمو به سر کوچولوش تکیه داده بودم و جیمین هم
روي صندلي تخت کنارمون نشسته بود و سرشو به سر.
تکیه داده بود و نرم هر دو مون رو تو آغوش گرفته بود. دیگه مهم نیست چقدر بالا و پایین و درد و دردسر منتظرمون باشه مهم نیست چه اتفاقاتي بدي پيش بياد..ما
- ۸۷۸
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط