♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 73・]ᕗ
بغض کردم و اشکم اروم جاری شد و لرزون گفتم : میترسم خیلی ناراحت بشه... تو... تو اونو نمیشناسی مامان..اون خیلی آدم صادقیه... خیلی خود ساخته و محکمیه و از بازیچه شدن بدش میاد اون .
مامان : و اون الانشم فهمیده رابطه تون انتهایی نداره.همین که گفته کاش کمی سختی میکشیدی تا بتونه چیزی ازت بخواد یعنی فهمیده اختلاف طبقاتی بینتون هست. طبیعیه که با فهمیدن حقیقت ناراحت بشه
ولی تو هم حق نداری پنهونش کنی. کریستینا اون یه مرده.. یه مرد که نیاز داره قبل از هر چیزی از حقیقت خبر داشته باشه..شاید وقتش
باشه که بهش بگی.
با اشک نگاش کردم در باز شد و بابا اومد داخل
اخمی کرد و گفت : چرا چشمای دختر من اشکیه؟
سریع بلند شدم و اشکم رو پاک کردم و اروم گفتم : چیزی نیست پدر کمی درد و دل مادر دختری
لبخند مهربونی بهم زد و دستش رو سمتم گرفت و
گفت : باهات حرف دارم
با لبخند رفتم جلو و دست توی دستش گذاشتم.
بابا رو صندلی نشست و منو کنار خودش نشوند.
بابا : خواستگاری شاهزاده جیک چطور پیش رفت؟
کلافه سر چرخوندم و گفتم : رد شد..مردک دستاش مثل دختر بچه هاست...
مامان خندید.
بابا : پسر دایی جیمزت و عمه جسیکات، "توماس اومده..
با غیض چشمام رو بستم و گفتم : تو رو خدا بگین که واسه خواستگاری از من نیومده..
بابا لبخندی زد و گفت : دقیقا واسه همین اومده..
کلافه سرم رو پایین انداختم... بابا : كريستينا..من . تا حال مجبور به کاری نکردمت..ولی میخوام فک کنی. خوب فک کنی اون تو رو ملکه فرانسه میکنه
با غیض به دستم نگاه کردم. با بغض گفتم : من ملکه فرانسه شدن رو نمیخوام..
بابا : پس چی میخوای؟
برگشتم به مامان نگاه کردم و گفتم : عشق..
و سریع بلند شدم و تعظیم کردم و در مقابل نگاه خیره و جدی بابا رفتم بیرون. وقتی وارد حیاط شدم روبرو شدم با توماس.
خدای من.. اصلا اعصابش رو نداشتم. با لبخند جلو اومد و شیرین
زبون گفت : سلام بر دختر دایی و دختر عمه عزیزم
و تعظیمی شیرینی کرد و دستم رو گرفت و بوسید. تنم مور مور شد. مثل بوسههای جونگکوک احساس لذت و آرامش نکردم. لبخند ساختگی زدم.
-توماس..خوش اومدی..
ᕙ[・part 73・]ᕗ
بغض کردم و اشکم اروم جاری شد و لرزون گفتم : میترسم خیلی ناراحت بشه... تو... تو اونو نمیشناسی مامان..اون خیلی آدم صادقیه... خیلی خود ساخته و محکمیه و از بازیچه شدن بدش میاد اون .
مامان : و اون الانشم فهمیده رابطه تون انتهایی نداره.همین که گفته کاش کمی سختی میکشیدی تا بتونه چیزی ازت بخواد یعنی فهمیده اختلاف طبقاتی بینتون هست. طبیعیه که با فهمیدن حقیقت ناراحت بشه
ولی تو هم حق نداری پنهونش کنی. کریستینا اون یه مرده.. یه مرد که نیاز داره قبل از هر چیزی از حقیقت خبر داشته باشه..شاید وقتش
باشه که بهش بگی.
با اشک نگاش کردم در باز شد و بابا اومد داخل
اخمی کرد و گفت : چرا چشمای دختر من اشکیه؟
سریع بلند شدم و اشکم رو پاک کردم و اروم گفتم : چیزی نیست پدر کمی درد و دل مادر دختری
لبخند مهربونی بهم زد و دستش رو سمتم گرفت و
گفت : باهات حرف دارم
با لبخند رفتم جلو و دست توی دستش گذاشتم.
بابا رو صندلی نشست و منو کنار خودش نشوند.
بابا : خواستگاری شاهزاده جیک چطور پیش رفت؟
کلافه سر چرخوندم و گفتم : رد شد..مردک دستاش مثل دختر بچه هاست...
مامان خندید.
بابا : پسر دایی جیمزت و عمه جسیکات، "توماس اومده..
با غیض چشمام رو بستم و گفتم : تو رو خدا بگین که واسه خواستگاری از من نیومده..
بابا لبخندی زد و گفت : دقیقا واسه همین اومده..
کلافه سرم رو پایین انداختم... بابا : كريستينا..من . تا حال مجبور به کاری نکردمت..ولی میخوام فک کنی. خوب فک کنی اون تو رو ملکه فرانسه میکنه
با غیض به دستم نگاه کردم. با بغض گفتم : من ملکه فرانسه شدن رو نمیخوام..
بابا : پس چی میخوای؟
برگشتم به مامان نگاه کردم و گفتم : عشق..
و سریع بلند شدم و تعظیم کردم و در مقابل نگاه خیره و جدی بابا رفتم بیرون. وقتی وارد حیاط شدم روبرو شدم با توماس.
خدای من.. اصلا اعصابش رو نداشتم. با لبخند جلو اومد و شیرین
زبون گفت : سلام بر دختر دایی و دختر عمه عزیزم
و تعظیمی شیرینی کرد و دستم رو گرفت و بوسید. تنم مور مور شد. مثل بوسههای جونگکوک احساس لذت و آرامش نکردم. لبخند ساختگی زدم.
-توماس..خوش اومدی..
- ۴۸۶
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط