{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۷۰۶

حسش فوق العاده بود.. انگار قلبم توي آغوشم بود..
اخ..وقتي بوش میکردم و میبوسیدمش تمام وجودم پر از
لذت و عشق میشد.
جیمین دست زیر چونه زده بود و با لبخند نگام میکرد. انگشتم رو روي صورت کوچولو و نرم توماسم کشیدم و لبخند بيجونی زدم و گفتم: چیه؟
عمیق گفت: دارم از دیدن پسرم تو اغوش همسر مهربونم
کیف میکنم..نمیدوني چه لذتی داره..
لبخندم شادتر و عمیق تر شد و با ذوق پسرکم رو نگاه
کردم.
هنوز باورم نمیشه..
ضربه اي به در خورد و اروم باز شد.
اخ..
آنالی و دنیل و فرد و نیکول
با دوتا دسته گل خوشگل توي دستاي آنالی و نیکول و
لبهاي خندون. فرد با ذوق و نیش باز اومد جلو و گفت:به به..به به.. مبارکه... چیکار کردي زن...
چهره متفکري به خودش گرفت و گنگ گفت: زن برادر زنم.. و کلافه :گفت چقدر در همه همون زن داداش بهتره. و با ذوق و هیجان گفت: زن داداش چیکار کردي؟ ببینمش..
و
تند دوید جلو.
آنالی با محبت سرمو بوسید و گفت: عزیزدلم..مبارکه... آنالی دسته گل رو کنار تختم گذاشت و گفت:براي تازه
مامان خودمون إلا خانوم...
مهربون گفتم:ممنونم..
دنیل : سلامت باشه..خيلي مباركه..
جیمین : ممنون.. زحمت کشیدین
جیمین اروم توماس رو از بغلم گرفت و با افتخار و شاد سمت فرد گرفتش و گفت: اینم پسر من..
فرد صورتشو تو هم کشید و با غیض گفت چقدر زشته..
همه یه دفعه و بلند زدن زیر خنده.
از خنده دردم اومد و صورت تو هم کشیدم و با خشم
گفتم: خيلي خري..
جیمین با غیض گفت: خيلللي.. رواني..بچه ام یه روزشه..
فرد لباشو جمع کرد و گفت: ولي از اين چيزي در نمیاد.. نیکول با ذوق فرد رو کنار زد و خودشو کشید جلو و با ذوق و لذت گفت: اوووووخ..اي جونم..عمه قربونت بره..عزیزدلم..خيلي هم خوشگله..ووي وووي..عزيز
دلم..خوش اومدي..
و دست کوچولوي پسرم رو بوسید.
لبخند پر لذتي زدم.
نیکول با ذوق دست گل خوشگلش رو سمتم گرفت و گفت: مبارکه إلا جونم..
اروم و گرفته :گفتم ممنونم..چرا زحمت کشیدي. شیطون :گفت اینو اقاتون گفتن از طرفش براي شما
بگیریم.
با عشق به جیمین نگاه کردم.
لبخند عمیقی زد و گفت: قابل شما رو نداره..خودم نمیتونستم برم گفتم بچه ها بگیرن برات پردرد و با عشق گفتم ممنونم.
گل رو کنار تختم گذاشت.
خيلي خوشگل بود..
آنالی اومد جلو و پسرکم رو از بغل جیمین گرفت و قربون صدقه اش و رفت و با عشق گفت اي جوونم..خاله.. اسم
شما چیه؟
جیمین مهربون و با عشق گفت: توماس.. اسم گل پسر بابا توماس شد.. فرد لباشو جمع کرد و گفت توماس.. توماس عمو..بيا ببينم.. و پسرکمو بغل کرد و دقیق و عین اینایی که به يه چيزي
شك داشته باشن زل زد تو صورتش.
جیمین نگران گفت: مواظب باش..خيلي کوچیکه هنوز..
و دستشو پشتش گرفت.
پر از ذوق نگاش کردم.
باباي مهربونم..
فرد با غیض گفت: خودم میبینم
پسرکم تکونی خورد..
اخ..
دلم پرپر میزد براي دوباره بغل کشیدنش.. وقتی که ازم دور میشد دلم میگرفت.
عین دختر بچه اي بودم که یه عروسك تازه خریده که عاشقشه و نمیتونه ازش دور باشه..
دیدگاه ها (۰)

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۸و نگران گفت: باشه.. عصبي نم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۵و با ذوق گفت:نمیدونم چی بگم...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط