♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۸
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۸
تقی به درب اتاق جیمین و هویون زد ولی صدای نشنید تا خواست وارده اتاق بشه لحظه ای به افکارش رسید « هرچی هم که باشه اونا زن و شوهر هستند رفتن من داخل اتاق کار خوبی نیست »
پشیمانی درونش چرخید رفتن جیمین هم به شرکت ضروری بود حال که جلسات و کارها زیاد بودن آهی کشید و دستش را روی دستگیره درب اتاق نهاد، و وارده اتاق شد از تاریکی و پایین بودن پرده ها و خاموشی چراغ ها اخمی میام ابرو هایس نشست جیمین و هویون هنوز هم خواب بودن پشت به هم، به سوی آباژور کنار جیمین رفت و روشن است نمود دست به سینه ایستاد و با صدای کمی از خشم لب زد : جیمین هویون بیدار شین
جیمین تکانی خورد و سرش را داخل پتو قائم کرد خواب آلود جواب داد: جونگ کوک به این روانی بگو پتو رو نکشه ازم
هویون با صدای خواب آلود عصبی نجوا کرد : به این دیونه بگو انقدر توی خواب زر نزنه .. نمیتونم بخوابم
لحظه ای جون کوک خنده اش گرفت از کار این دو نفر، خم شد و پتو را از روی صورت جیمین کنار زد جدی بیان کرد : تا نیم ساعت دیگه باید پایین باشی وگرنه جلسات شرکت رو از دست میدی
صاف ایستاد دست اش را داخل جیبش فروع برد بعد از نگاه کوتاهی از اتاق خارج شد، جیمین خواب آلود و کلافه سمته هویون به پهلو چرخید
با دستش ضربه ای به شانه اش زد خواب آلود نجوا کرد : هی صورتت رو این طرف کن ... مگه با تو نیستم
با لحن دستور مانندی آخر کلماتش را بیان کرد شاید آنها در شناسنامه زن و شوهر هم بودند یا روی یه آهنگ میخوابیدند ولی هنوز هم بستر نشده بودند، اما در دلشان یک عشق واقعی موج میزد، هویون که هنوزم خواب بود به پهلو روبه جیمین چرخید او خواب و هیچی متوجه نمیشد
جیمین چند دفعه ای پلک زد و گفت : هی ..دیونه بیدار نمیشی
هویون درحالیکه چشم هایش بسته بودند غرید : به تو چه عوضی
جیمین خنده خواب آلودی زد و نزدیکش شد، و دستش را روی موهایش گذاشت، و زنش رو به خودش نزدیک کرد چشم های خودش هم دوباره به خواب رفتند.....
تقی به درب اتاق جیمین و هویون زد ولی صدای نشنید تا خواست وارده اتاق بشه لحظه ای به افکارش رسید « هرچی هم که باشه اونا زن و شوهر هستند رفتن من داخل اتاق کار خوبی نیست »
پشیمانی درونش چرخید رفتن جیمین هم به شرکت ضروری بود حال که جلسات و کارها زیاد بودن آهی کشید و دستش را روی دستگیره درب اتاق نهاد، و وارده اتاق شد از تاریکی و پایین بودن پرده ها و خاموشی چراغ ها اخمی میام ابرو هایس نشست جیمین و هویون هنوز هم خواب بودن پشت به هم، به سوی آباژور کنار جیمین رفت و روشن است نمود دست به سینه ایستاد و با صدای کمی از خشم لب زد : جیمین هویون بیدار شین
جیمین تکانی خورد و سرش را داخل پتو قائم کرد خواب آلود جواب داد: جونگ کوک به این روانی بگو پتو رو نکشه ازم
هویون با صدای خواب آلود عصبی نجوا کرد : به این دیونه بگو انقدر توی خواب زر نزنه .. نمیتونم بخوابم
لحظه ای جون کوک خنده اش گرفت از کار این دو نفر، خم شد و پتو را از روی صورت جیمین کنار زد جدی بیان کرد : تا نیم ساعت دیگه باید پایین باشی وگرنه جلسات شرکت رو از دست میدی
صاف ایستاد دست اش را داخل جیبش فروع برد بعد از نگاه کوتاهی از اتاق خارج شد، جیمین خواب آلود و کلافه سمته هویون به پهلو چرخید
با دستش ضربه ای به شانه اش زد خواب آلود نجوا کرد : هی صورتت رو این طرف کن ... مگه با تو نیستم
با لحن دستور مانندی آخر کلماتش را بیان کرد شاید آنها در شناسنامه زن و شوهر هم بودند یا روی یه آهنگ میخوابیدند ولی هنوز هم بستر نشده بودند، اما در دلشان یک عشق واقعی موج میزد، هویون که هنوزم خواب بود به پهلو روبه جیمین چرخید او خواب و هیچی متوجه نمیشد
جیمین چند دفعه ای پلک زد و گفت : هی ..دیونه بیدار نمیشی
هویون درحالیکه چشم هایش بسته بودند غرید : به تو چه عوضی
جیمین خنده خواب آلودی زد و نزدیکش شد، و دستش را روی موهایش گذاشت، و زنش رو به خودش نزدیک کرد چشم های خودش هم دوباره به خواب رفتند.....
- ۲.۲k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط