♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۷
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۷
یک ماه بعد ......
نور طلایی و نرم خورشید، از پشت پردههای توری حریر، فضای اتاق را با گرما و آرامشی وصفناپذیر پر کرده بود. در این تابش ملایم، یه سول با پیراهنی سفید نخی بلند، میسو دلبندش را در آغوش گرفته
و با نگاهی پر از مهر و ستایش به او نگاه میکرد لحظهای صمیمی که در آن، تمام دنیا در آغوش یه سول خلاصه میشد آرامش و سکوت حاکم بر آنها
با نور گرم و کهربایی آباژور طلایی در اتاق، جلوی پنجره ایستاده بود
میسو کوچولو به آرامی سرش را روی سینه مادرش گذاشته بود و با دست مشت شده کوچکش دماغش را میخاروند
یه سول لبخندی زد و کلاه سفیدش رنگ میسو را درست کرد زیر لب زمزمه کرد : فرشته من چرا بابایت نمیاد یکم دیر نکرد
با دست دیگرش پرده را کمی کنار زد و به حیاط عمارت مشکی چشم دوخت تا ردی از ماشین شوهرش را ببیند..... : همسرم من اومدم
با شنیدن صدای جونگ کوک چرخید سمتش و با اخم کوتاهی جواب داد : عزیزم چرا دیر کردی ساعت ۱۲ ظهره خودتو واسه ناهار نرسوندی
جونگ کوک کیف شرکتی اش را کنار گذاشت و به سوی همسرش رفت
به آرامی لپ دخترکش را بوسید و درحین نمایش کردن صورتش لب زد : ببخشید همسرم جلسه داشتم نتونستم بیام
یه سول نفس عمیقی کشید و نخواست بیشتر از این بازجویی اش کند پس با لحن صاف تری بیان کرد : بیا بریم پایین برات ناهار درست کنم
جونگ کوک دست از نوازش کردن دخترش برداشت و به صورت همسر زیبایش خیره شد با پشته دستش گونه اش را نوازش کرد و گفت : چه خوب که تو رو دارم همسر زیبایی من
بعد به آرامی لب های بسته همسرش را بوسید ملایم و خیلی کوتاه، ولی زیبا در حد لمس لب های نرم همسرش، با فاصله گرفتن ازش موهای همسرش را پشته گوشش انداخت و گفت : من برم یه سر به این جیمین بزنم که چرا امروز نیومد شرکت
صدای آروم و بیقرار میسو بلند شد، مادرش درحین آرام کردنش جواب داد : باشه عزیزم تو برو منم وقتی دخترمونو آروم کردم میام
به سوی گهواره قشنگی که در اتاق بود رفت و میسو را در گهواره زیتونی رنگش کرد،
یک ماه بعد ......
نور طلایی و نرم خورشید، از پشت پردههای توری حریر، فضای اتاق را با گرما و آرامشی وصفناپذیر پر کرده بود. در این تابش ملایم، یه سول با پیراهنی سفید نخی بلند، میسو دلبندش را در آغوش گرفته
و با نگاهی پر از مهر و ستایش به او نگاه میکرد لحظهای صمیمی که در آن، تمام دنیا در آغوش یه سول خلاصه میشد آرامش و سکوت حاکم بر آنها
با نور گرم و کهربایی آباژور طلایی در اتاق، جلوی پنجره ایستاده بود
میسو کوچولو به آرامی سرش را روی سینه مادرش گذاشته بود و با دست مشت شده کوچکش دماغش را میخاروند
یه سول لبخندی زد و کلاه سفیدش رنگ میسو را درست کرد زیر لب زمزمه کرد : فرشته من چرا بابایت نمیاد یکم دیر نکرد
با دست دیگرش پرده را کمی کنار زد و به حیاط عمارت مشکی چشم دوخت تا ردی از ماشین شوهرش را ببیند..... : همسرم من اومدم
با شنیدن صدای جونگ کوک چرخید سمتش و با اخم کوتاهی جواب داد : عزیزم چرا دیر کردی ساعت ۱۲ ظهره خودتو واسه ناهار نرسوندی
جونگ کوک کیف شرکتی اش را کنار گذاشت و به سوی همسرش رفت
به آرامی لپ دخترکش را بوسید و درحین نمایش کردن صورتش لب زد : ببخشید همسرم جلسه داشتم نتونستم بیام
یه سول نفس عمیقی کشید و نخواست بیشتر از این بازجویی اش کند پس با لحن صاف تری بیان کرد : بیا بریم پایین برات ناهار درست کنم
جونگ کوک دست از نوازش کردن دخترش برداشت و به صورت همسر زیبایش خیره شد با پشته دستش گونه اش را نوازش کرد و گفت : چه خوب که تو رو دارم همسر زیبایی من
بعد به آرامی لب های بسته همسرش را بوسید ملایم و خیلی کوتاه، ولی زیبا در حد لمس لب های نرم همسرش، با فاصله گرفتن ازش موهای همسرش را پشته گوشش انداخت و گفت : من برم یه سر به این جیمین بزنم که چرا امروز نیومد شرکت
صدای آروم و بیقرار میسو بلند شد، مادرش درحین آرام کردنش جواب داد : باشه عزیزم تو برو منم وقتی دخترمونو آروم کردم میام
به سوی گهواره قشنگی که در اتاق بود رفت و میسو را در گهواره زیتونی رنگش کرد،
- ۲.۱k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط