{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوک تک لبخندی زد و گفت جالبه

کوک تک لبخندی زد و گفت: جالبه..
تهیونگ : چی
کوک: ات بعد از اینکه ماهارتون رو خوردین بیا
توی اتاقم و لباسای تابستون و زمستون رو جدا کن.
ات: چشم.
خلاصه بعد از ناهار رفتم اتاق تهیونگ و کوک
(اتاق پسرا یک اتاق بزرگه که دو در داره و یکیش ماله کوکه و یکیش ماله ته)
رفتم سمت اتاق کوک و در زدم..
کوک در رو باز کرد و من ارام رفتم تو و گفتم: اقای جونگ کوک کجا رو باید...
کوک: بهم بگو کوک...ما همسنیم...
ات: نه...من این اجازه رو ندارم...
کوک: باشه من بهت میگم که بهم بگی کوک..
ات دیگه چیزی نگفت و بعدش ادامه داد: کدوم لباسا رو جا به جا کنم.
کوک: لباس رویی که مشکی هستن رو سمت چپ بزار توی کمد یک بعد توی کمد دوم لباسای زمستونی رو بزار بعدش اون پایین شلوارارو بزار اگه بینشون لباسای کثیف هم دیدی بزار داخل سبد بعد بنداز داخل لباسشویی...اوکیه؟
ات تمام این مدت داشت به کتابی که روی میز کوک بود نگا میکرد اسمش اسم همون کتابی بود که میخواست ‌
کوک رفت سمت کتاب و اونو بین بقیه کتاباش گذاشت و گفت: توضیحاتی که دادم رو شنیدی
ات: ب..بـله
کوک: خوبه
خلاصه ات لباسای کوک رو مرتب کرد تا اینکه شب شده بود و دوباره ات رفت کنار مادرش وایساد‌ و و مسئولیتشو انجام داد
کوک : نوشابه میریزی لطفا..
ات وقتی نوشابه میریخت اشتباهی از دست افتاد و پارچ نوشابه شکست.
سریع معذرت خواهی کرد و سریع جمع کرد.
مادر ات خیلی میترسید مبادا خانم کیم یه حرفی بزنه و ما رو اجراخ کنن.
ات ناراحت بود بابت کارش .
ات: خیلی متاسفم......خیلی متاسفم....
خلاصهههه بگم که هیچی دیگه
فردا شد ات سریع حاضر شد تا وقت آزادشو بره بیرون..
دیدگاه ها (۱)

تهیونگ ات رو دید که میخواست بره بیرون سریع گفت: ات...ات: بله...

ات که کور رنگی داشت (این موضوع مخفیه) ارام گفت: گل..کوک و ته...

ات دختری بود که کور رنگی داشت و خب به این متفاوت بودن عادت ...

نام فیک : دعوا

کوک میخواست صورت ات سمت خودش نگه داره ولی ات ترسید و فک کرد ...

کوک بدون خداحافظی رفت و سوار ماشینش شد و تک تک مسیر ها رو بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط