{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نزدیکتر از همیشهp

( نزدیکتر از همیشه.................p۶ )

هان رفت و پیش لینو نشست.....

هان : گفتین حالتون خوب نیست.... چیزی شده؟!
میتونم کمکتون کنم؟!

لینو : عاممم.... آره..... راستش ، من هیچکس رو تو زندگیم ندارم... ینی حتی پدر و مادر...... ولی ی دوستی داشتم که..... تنها کسی بود که تو زندگیم دوسش داشتم و دوسم داشت ، امروز بهم خبر دادن که دیروز مست کرده و تصادف کرده.... و وضعش وخیمه..... اون.. اون امروز جلوی چشمای خودم جون داد....

چشمای لینو از اشک پر شد.... اون خودشو جمع و جور کرد و سعی کرد هان نفهمه.... ولی اون فهمیده بود.....

لینو : اینکه دیگه از این به بعد تنهام و.... و گی وون هم نیست..... نمیتونم قبولش کنم... برام سخته.... واسه همون حالم خوب نیست

هان : عا... گی وون همون دوستتون بود که مرده؟!

لینو : اره...

هان : واقعا متاسفم که تو چنین موقعیتی هستین..... کاملا قابل درک هستین برا من..... من هم مثل شما هیچکس رو ندارم.... من یک خواهر داشتم که باهاش زندگی میکردم.. چند سال قبل به کمک اون ، این کافه کوچیک رو باز کردم.... داشتیم زندگیمونو میکردیم که یک روز به خواهرم حمله قلبی شد... و مرد....

اشک های هان گونه هاشو خیس کرده بود....

هان : من هم از اون روز به بعد که تقریبا سه سال میگذره تنهام....

لینو به گریه بی‌صدای هان گوش میداد...

هان خودشو جمع و جور کرد.... بلند شد و چن بار به لینو تعظیم کرد و معذرت خواهی کرد

هان : من واقعا معذرت میخواهم..... متاسفم... نباید با شما اینطوری راحت حرف میزدم.... ببخشید

لینو هیچ ری‌اکشنی نشون نداد.... تعظیم کردن آدما براش خیلی عادی بود.....

لینو : میشه برام قهوه بیاری؟!

هان منتظر شنیدن این نبود... سرشو بلند کرد

هان : عا بله حتما.....

لینو : فقط... میتونی با من راحت حرف بزنی...

هان : عا... بل چشم....

هان بلافاصله دوباره تعظیم کرد و رفت که قهوه لینو رو آماده کنه

لینو گوشه لبشو بالا برد...
برای اولین بار کنار یکی بجز گی وون احساس راحتی میکرد...

هان خیلی استرس داشت.... پاهاش و دستاش داشتن وحشتناک میلرزیدن....
اون داشت یجورایی با کراشش همدردی میکرد و این باعث میشد که استرس بگیره....

هان داشت قهوه رو میاورد.... ولی یکم از قهوه ریخته بود روی سینی...

لینو متوجه لرزش دستای هان شد....

لینو : چیشده؟! چرا دستات میلرزن؟

هان : عا.... هیچی...

لینو یکم از قهوه‌اش خورد و پاشد....
کتشو که روی صندلی کناریش گذاشته بود رو برداشت و گذاشت روی دستای هان و لباشو به گوش هان نزدیک کرد و اروم تو گوشش زمزمه کرد
« فردا شب مغازتو یکم زود ببند ، خودتم برا هر چیز ناگهانی آماده کن.... مواظب خودت باش..... »


با همکاری : @juju.stablin
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد 💫

#minsung
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
دیدگاه ها (۲۰)

( نزدیکتر از همیشه.................p۷ )لینو یکم از قهوه‌اش خ...

( نزدیکتر از همیشه.................p8 )خواهر گی وون داشت گری...

( نزدیکتر از همیشه.................p۵ )خواهر گی وون دنبالش ر...

( نزدیکتر از همیشه.................p4 )لینو : قول بده که مثل...

#ازدواج_اجباری Part : 6کیلیک کرد روش و عکس لونا رو دید ی جور...

چان پروف وبک بابلشو عوض کرده ونوشته اعضای من روتنها بزارین چ...

#ازدواج_اجباری Part: 7بعد از چند دقیقه کار لینو تموم شدو به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط