نزدیکتر از همیشهp
( نزدیکتر از همیشه.................p۷ )
لینو یکم از قهوهاش خورد و پاشد....
کتشو که روی صندلی کناریش گذاشته بود رو برداشت و گذاشت روی دستای هان و لباشو به گوش هان نزدیک کرد و اروم تو گوشش زمزمه کرد
« فردا شب مغازتو یکم زود ببند ، خودتم برا هر چیز ناگهانی آماده کن.... مواظب خودت باش..... »
بعد این حرفش اونجا رو ترک کرد.....
هان نمیدونست باید چه احساسی داشته باشه.... خوشحال باشه؟! بترسه؟! استرس بگیره؟! ذووق بکنه؟! خجالت بکشه؟!
اون کت لینو رو پوشید و نشست روی صندلی که قبل رفتنش نشسته بود.... از قهوهای که لینو یکم ازش خورده بود چشید.... تلخ بود.... ولی مورد پسند هان بود ، ولی نه به خاطر طعمش....
هان مدتی بعد کافه رو بست و پیاده به سمت خونه رفت.... تو راه فقط داشت به رفتار های لینو فکر میکرد..
لینو رسید خونه ، روی صندلی نشست و چشماشو به زمین دوخت
فکرش خیلی درگیر بود....
در همین هین گوشیش زنگ خورد.... خواهر گی وون بود
گوشی رو برداشت *
لینو : ......
-عا... سلام.... ببخشید که مزاحمتون میشم میدونم بد موقعیه....
لینو : حوصله ندارم به چرت پرت هات گوش کنم...
-درکتون میکنم
لینو : خب..... چرا زنگ زدی؟!
-میگم... ولی قبلش بیاین پایین
لینو گوشی رو قطع کرد و رفت پایین تا موضوع رو برای همیشه ببنده
لینو : یااا.. تو با چه رویی اینجایی
-من واقعا دوستون دارم چرا باور نمیکنین...
لینو : خب به یورم *داد*
لینو دستشو گذاشت رو شونه هاش و محکم فشارشون داد....
لینو : ببین من نمیخوام باهات بد رفتاری کنم یا حتی نمیخوام بهت آسیب بزنم فقط ازت میخوام منو دوست نداشته باشی و بری...
-باشه... آه.. باشه من میرم.. ولی اینو بدونین که من نمیتونم دست از دوست داشتنتون بردارم.... فک کنم بفهمین دارم چی میگم.. حتما کسی هس که دوسش دارین... و اینو فرض کنین که اون بهتون بگه دست از دوست داشتنم بردار...
اون شروع کرد به گریه کردن....
- چه حسی بهتون دست میده وقتی این حرفو ازش بشنوین.... ها؟!
گریش شدید تر شد... سرشو به سینه لینو نزدیک کرد.... میخاست بهش تکیه کنه ولی لینو جلوشو گرفت
لینو : همین الان تمومش میکنی و گورتو جمع میکنی میری... تمام
لینو با صدای بلند بهش تذکر داد که بره ولی دلش شکست.... حرفی که خواهر گی وون بهش زد اذیتش میکرد..... فک میکرد واقعا اون کس این فکر رو در موردش کنه....
خواهر گی وون داشت گریه میکرد ولی لینو بهش توجهی نکرد و رفت خونهش..... وقت خوابش بود باید میخابید.... فردا کار های زیادی داشت.... از پنجره به بیرون نگاه کرد و دید که هنوز نرفته.... نشسته بود روی زمین و داشت گریه میکرد......
با همکاری : @juju.stablin
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد 💫
#minsung
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
لینو یکم از قهوهاش خورد و پاشد....
کتشو که روی صندلی کناریش گذاشته بود رو برداشت و گذاشت روی دستای هان و لباشو به گوش هان نزدیک کرد و اروم تو گوشش زمزمه کرد
« فردا شب مغازتو یکم زود ببند ، خودتم برا هر چیز ناگهانی آماده کن.... مواظب خودت باش..... »
بعد این حرفش اونجا رو ترک کرد.....
هان نمیدونست باید چه احساسی داشته باشه.... خوشحال باشه؟! بترسه؟! استرس بگیره؟! ذووق بکنه؟! خجالت بکشه؟!
اون کت لینو رو پوشید و نشست روی صندلی که قبل رفتنش نشسته بود.... از قهوهای که لینو یکم ازش خورده بود چشید.... تلخ بود.... ولی مورد پسند هان بود ، ولی نه به خاطر طعمش....
هان مدتی بعد کافه رو بست و پیاده به سمت خونه رفت.... تو راه فقط داشت به رفتار های لینو فکر میکرد..
لینو رسید خونه ، روی صندلی نشست و چشماشو به زمین دوخت
فکرش خیلی درگیر بود....
در همین هین گوشیش زنگ خورد.... خواهر گی وون بود
گوشی رو برداشت *
لینو : ......
-عا... سلام.... ببخشید که مزاحمتون میشم میدونم بد موقعیه....
لینو : حوصله ندارم به چرت پرت هات گوش کنم...
-درکتون میکنم
لینو : خب..... چرا زنگ زدی؟!
-میگم... ولی قبلش بیاین پایین
لینو گوشی رو قطع کرد و رفت پایین تا موضوع رو برای همیشه ببنده
لینو : یااا.. تو با چه رویی اینجایی
-من واقعا دوستون دارم چرا باور نمیکنین...
لینو : خب به یورم *داد*
لینو دستشو گذاشت رو شونه هاش و محکم فشارشون داد....
لینو : ببین من نمیخوام باهات بد رفتاری کنم یا حتی نمیخوام بهت آسیب بزنم فقط ازت میخوام منو دوست نداشته باشی و بری...
-باشه... آه.. باشه من میرم.. ولی اینو بدونین که من نمیتونم دست از دوست داشتنتون بردارم.... فک کنم بفهمین دارم چی میگم.. حتما کسی هس که دوسش دارین... و اینو فرض کنین که اون بهتون بگه دست از دوست داشتنم بردار...
اون شروع کرد به گریه کردن....
- چه حسی بهتون دست میده وقتی این حرفو ازش بشنوین.... ها؟!
گریش شدید تر شد... سرشو به سینه لینو نزدیک کرد.... میخاست بهش تکیه کنه ولی لینو جلوشو گرفت
لینو : همین الان تمومش میکنی و گورتو جمع میکنی میری... تمام
لینو با صدای بلند بهش تذکر داد که بره ولی دلش شکست.... حرفی که خواهر گی وون بهش زد اذیتش میکرد..... فک میکرد واقعا اون کس این فکر رو در موردش کنه....
خواهر گی وون داشت گریه میکرد ولی لینو بهش توجهی نکرد و رفت خونهش..... وقت خوابش بود باید میخابید.... فردا کار های زیادی داشت.... از پنجره به بیرون نگاه کرد و دید که هنوز نرفته.... نشسته بود روی زمین و داشت گریه میکرد......
با همکاری : @juju.stablin
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد 💫
#minsung
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
- ۹.۴k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط