{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نزدیکتر از همیشهp

( نزدیکتر از همیشه.................p8 )

خواهر گی وون داشت گریه میکرد ولی لینو بهش توجهی نکرد و رفت خونه‌ش..... وقت خوابش بود باید میخابید.... فردا کار های زیادی داشت.... از پنجره به بیرون نگاه کرد و دید که هنوز نرفته.... نشسته بود روی زمین و داشت گریه میکرد...... اون واقعا عاشق لینو بود ، همونطور که لینو عاشق هان شده بود...... اون میترسید که احساسات هان بهش مثل احساسات خودش به خواهر گی وون باشه.... با این فکر و خیالات نتونست بخوابه....
روی تختش دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود...
چوینگ بهش زنگ میزد ولی متوجه‌ش نمیشد... لینو به خودش اومد و گوشیشو برداشت..

لینو : چیه

چوینگ : آهه.... بلاخره جواب دادین... چرا جواب نمیدادین خوبین اقا؟!

لینو : دوس داشتم ، جواب ندادم... طوریه؟!

چوینگ : عا.. نه اقا فقط نگرانتون بودم

لینو : لازم نکرده نگران من باشی... بگو ببینم از شرکت چخبر

چوینگ : عا هیچی چیز خاصی نیست ولی حتما باید فردا بیاید تو شرکت گزارش بدم

لینو : آه.. باشه خسته نباشی

چوینگ : بله؟!

لینو قطع کرده بود

چشمای چوینگ گرد شد.... تاحالا از رئیسش حتی مرسی ای نشنیده بود.. تعجب کرده بود لینو همچین چیزی بهش گفت...



لینو تازه خوابش برده بود که آلارم گوشیش بیدارش کرد.. چشماش میسوخت تا ۶ صب داشت با پرونده ها ور میرفت.... از تختش بلند شد و رفت سمت پنجره تا پرده رو بکشه... نگاهی به پایین کرد... خواهر گی وون نبود ، بعد گریه کردن تا کله صب بلاخره رفته بود...
لینو آماده شد ، رفت پایین سوار ماشینش شد و رفت شرکت... قبل اینکه بره پارکینگ نگاهی به کافه هان کرد.. هنوز باز نکرده بود ، هر روز ساعت ۷ باز میکرد ولی الان ۷ و نیم بود... سعی کرد مثبت فکر کنه . رفت و ماشینشو پارک کرد ، سوار اسانسور شد و رفت دفترش... چوینگ وقتی دید رئیسش اومد افتاد پشت سرش...

چوینگ : سلام آقا صبح بخیر خوبید؟!

لینو : هوم سلام

چوینگ : اقا یک زن از ساعت ۴ صبح اومده نشسته پایین میگه با رئیستون کار دارم... چیکارش کنم

لینو : زنیکه‌ی...... آهههه ولش کن بزار اونقد بشینه خسته بشه خودش میره

چوینگ : عاا.. میشناسینش؟! هنوز ندیدین که کیه

لینو : تمومش کن چوینگ الان کار دارم

چوینگ : عا بله... ببخشید

تعظیم کوچکی کرد و از دفتر لینو رفت بیرون...

لینو نگاهی به دوربین ها کرد و مطمئن شد که اون زن خواهر گی وونه... آهی کشید و به صندلیش تکیه کرد... فکر و خیالبالاتی که دیروز میکر‌د بازم اومدن سراغش.... سعی کرد فراموششون کنه و به کارش ادامه بده....


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد 💫

#minsung
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
دیدگاه ها (۲۸)

( نزدیکتر از همیشه.................p9 )لینو نگاهی به دوربین ...

( نزدیکتر از همیشه.................p۱۰ )هان از صندلی بلند شد...

( نزدیکتر از همیشه.................p۷ )لینو یکم از قهوه‌اش خ...

( نزدیکتر از همیشه.................p۶ )هان رفت و پیش لینو نش...

نام فیک: عشق/نفرتPart: 7رسید شرکت. ماشین رو پارک کرد و از ما...

نام فیک: عشق/نفرتPart: 6چند روزی گذشت..تهیونگ که شرکت رو بدس...

MISUNG

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط