{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۲


T:"پس اینهمه خودتونو پاره کردید که سیستمو بدزدید؟ همین؟"
ایزونا شانه بالا انداخت:"این وسط قرار بود شماها رم بکشیم چون با معروف شدنتون دارین وضع اقتصادی کشورو به هم میزنین.ولی خب الان زنده این و من و مادارا قراره جر بخوریم."
T:"برای کی کار میکنین."
Iz:" نمیشه گفت."
توبیراما نگاهی به مچ پایش انداخت بعد به ایزونا، لبخند کوچکی گوشه لب هایش را کشید:"و تو پامو بستی؟"
ایزونا کمی سرخ شد و شروع کرد تند تند توضیح دادن:"اخه اسلحه گذاشتم رو سرت و معلوم بود ترسیدی بعدشم که گلوله خورد تو پات حس کردم خیلی بیشورم اگه همینجوری ولت کنم به امون خدا پس گفتم شاید بهتر باشه پاتو..."
توبیراما حرف او را قطع کرد:"باشه باشه، ایزونا. گوش کن...مهم اینکه که درمان مسخره ت جواب داد."
و اهسته دستش را دراز کرد تا دست ایزونا را بگیرد:"مرسی."
با اینکه خشک بود، ولی برای ایزونا معنی های دیگری داشت، بقیه ی جمله را میتوانست از چشم های توبیراما بخواند.
T:"ایزونا من..."
ولی مادارا که خیلی شاکی ایستاده بود جلوی در اشپزخانه گلویش را صاف کرد:"چشمم روشن. میبینم که به ناموس من دست درازی کردی توبیراما."
هاشیراما سریع مادارا را زد کنار:"وای مبارکهه توبییی، پای هم پیر شین."
ایزونا و توبیراما سریع همدیگر را هل دادند انطرف:"من نبودم توبیراما بود."
T:"زر میزنه خودش بود."
H:"وااااای شیپ جدید."
شروع کرد مادارا را تکان دادن:"شیپ جدیدددد."
مادارا هم که از همه شاکی تر:"چی چیو شیپ جدید برو کنار ببینم. اخ که همونجا باید میکشتمتون."

تمام روز را مادارا با جهنمی ترین نگاه ممکن زل زده بود به توبیراما. مدام هم مثل بادیگارد ها حواسش به انها بود که یوقت دور از چشم او کاری نکنند.
بالاخره نشستند ناهار بخورند. ایزونا قرار بود ناهار درست کند، چون تنها کسی بود که اشپزخانه را آتش نمیزد.
همه نشستند دور میز. توبیراما همانطور که میخورد گوشی اش را چک کرد:"فردا یه مسابقه ی دیگه س. پِنی هم میاد."
مادارا سرش را از روی بشقابش بالا اورد:"پنی کیه؟"
H:"دختر دوست مامانم. روزنامه نویسه اسمش پنه لوپه س ما بهش میگیم پنی."
M:"چه اسمایی پیدا میشه تازگیا."
H:"خونه ی ما میمونه توبی، اره؟"
T:"من که اصلا ازش خوشم نمیاد، همش دنبال اینه که براش چیز میز بخری. بنظرم نمونه خونه مون بهتره."
H:"خب نمیشه نذاریم، داره از یه شهر دیگه میاد."
مادارا داشت گوش میکرد، ولی ذهنش هم تکه های پازل را میچید کنار هم. پنی، یک زن روزنامه نگار که دوست سنجو ها بود و...توبیراما میگفت دوست دارد بقیه برایش وسیله بخرند. ولی اینکه قرار بود پیش هاشیراما بماند داشت چیزی را ته دل مادارا به هم میزد، چنگش روی لیوانش کمی محکم تر شد، تا جایی که بند انگشتانش سفید شدند.
M:"بنظر دختر...جالبی میاد.
دیدگاه ها (۷)

پارت ۱۱در اعماق زمین، جایی که موجوداتی زندگی میکردند که هیچک...

دوستان عکس. با تشکر از @sohas جان

پارت ۱۰شب بود، همه جا ساکت بود. فقط صدای تیک تیک ساعت بود و ...

پارت ۸هرچی بیشتر میگذشت، اتفاقات عجیب غریب داخل خانه ی سنجو ...

پارت ۱۱صبح هاشیراما بلند شد. چشم هایش شده بود دوتا کاسه خون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط