پارت
پارت ۱۳
صبح مادارا داشت موتورش را برای مسابقه تمیز میکرد. هر چند هنوز هم فکرش درگیر مهمان جدیدی بود که سنجوها قرار بود دعوت کنند. زیر لب داشت برای خودش فحش میداد:"روزنامه نگار میخوایم چیکار، اینهمه هست حالا چرا اون؟ اصن غلط کرده عکس بگیره دوربینشو میکنم تو کوچه خونشون."
حتی یک لحظه هم ان دختر را ندیده بود ولی چیزی مثل آیه داشت بهش نازل میشد که قرار نیست از او خوشش بیاید. همانطور که با حرص داشت ماشین را میسابید...خب بگذارید بریم اینطرف تو گوشی ایزونا فضولی کنیم تا متوجه بشیم.
●
پیوی ایزونا، اکانت توبیراما:
T:"سلام چطوری؟"
Iz:"اینجام خشک سلام میکنی، یه استیکری چیزی؟"
T:"استیکر چی بابا حال داری. میخواستم یچی بگم، مادارا که بغلت نیست؟"
Iz:"چیز زشت که نیست؟ نمیبینما. مادارا نیست اینجا."
T:"چیز زشت چیه من ازون ادماش نیستم. میگم میای موقع مسابقه ی این دوتا، ما بریم شهربازی بغل استودیو؟"
Iz:"برگاممم. به چه مناسب اونوقت؟"
T:"همینجوری. یکم...اشنا شیم."
با خواندن این پیام نیش ایزونا تا بناگوش باز شد، سریع تایپ کرد:"میبینمت."
●
ایزونا رفت توی پارکینگ. میخواست به مادارا بگوید که با توبیراما میروند شهربازی، ولی وقتی مادارای فشاری شده را دید که بیش از حد دستمال را روی سپر موتور زور میداد، منصرف شد. تصمیم گرفت کلا یچیز دیگه بگوید:"مادارا میگم میدونی کی مسابقه س دیگه؟"
M:"اره دیگه ساعت ۴. این چه سوال مسخره ایه؟"
ایزونا میدانست اوضاع خیط است، نادارا اصلا اعصاب نداشت:"امم...یه کاری برام پیش اومده بود میخواستم ببینم خودت میتونی تنهایی بری مسابقه؟"
مادارا صاف سرش را چرخاند طرف او، یکی از ان نگاه های افتضاحش را تحویل داد:"چه کاری؟ نکنه به اون توبیرامای وامونده ربط داره؟"
قلب ایزونا تقریبا داشت میامد توی دهنش، گوشی اش را چپاند توی جیب پشت شلوارش:"نه بابا توبیراما خر کیه. میخواستم برم...اه...برای لپ تاپم موس بخرم."
M:"باشه برو. ولی تا قبل شام برگرد استودیو."
ایزونا با ذوق سر تکان داد و رفت بالا که لباس انتخاب کند. مادارا اه کشید:"این بچهم روانی شده."
●
توی استودیو مادارا داشت کلاه کاسکتش را مرتب میکرد، هنوز نرفته بودند داخل زمین. هنوز بی دلیل کفری بود. داشت دوباره بردی خودش غر میزد که هاشیراما جلویش ظاهر شد:"به به اقا مادارا. چه خبر؟"
مادارا نگاهی با هاشیراما انداخت و وقتی دید کسی کنارش نیست یجورایی خیالش راحت شد، با هاشیراما دست داد:"خبری نیست. چیه، یکم دمغی انگار."
H:"پنی اومده برای روزنامه نگاری، همون اول کاری کلی پیاده شدم. خوراکی خریدم واسش."
دوباره دل مادارا پیچید به هم وقتی اسم پنی امد. چنگش روی دسته ی موتور سفت شد و اگر بخاطر کلاه کاسکت نبود، قشنگ معلوم بود رگ پیشانی اش زده بیرون:"چه بانوی ولخرجی. افتخار اشنایی نمیدن یه دور ببینیمشون؟"
بعد زیر لب:"وایسا ببینمت پنی، پنی که چه عرض کنم از این به بعد بهت میگم عنی."
خوشبختانه هاشیراما نشنید. بعد برای پنی دست تکان داد که بیاید مادارا را ببیند:"خب، این پنیه."
P:"سلام. هه هه تو باید همون مادارا معروفه باشی، خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت. چه خوشتیپ، میشه عکس بگیرم؟"
مادارا داشت به زور جلوی خودش را میگرفت که نگاه جهنمی به دخترک نیندازد. چون از همین الانشم شانه اش را چسبانده بود به هاشیراما و مادارا میخواست کل استودیو را منفجر کند.
M:"اخ چه دختر بانمکی، نه عزیزم من بدعکسم عکس نگیر."
بعد توی ذهنش شروع کرد فحش دادن:'زنیکه ی مرتیکه. بیریخت بوزینه، فقط دعا کن یجا گیر نیارمت دختره ی ک...*سانسور اسلامی'
بعد پنی رفت توی جایگاه تماشاچی ها تا بتواند عکس بگیرد. هاشیراما و مادارا هم راه افتادند بروند توی پیست ولی مادارا اصلا اعصاب نداشت و مشخص بود دوباره توی ذهنش چیزهای میچرخد. چیز های مادارایی (بسم الله).
صبح مادارا داشت موتورش را برای مسابقه تمیز میکرد. هر چند هنوز هم فکرش درگیر مهمان جدیدی بود که سنجوها قرار بود دعوت کنند. زیر لب داشت برای خودش فحش میداد:"روزنامه نگار میخوایم چیکار، اینهمه هست حالا چرا اون؟ اصن غلط کرده عکس بگیره دوربینشو میکنم تو کوچه خونشون."
حتی یک لحظه هم ان دختر را ندیده بود ولی چیزی مثل آیه داشت بهش نازل میشد که قرار نیست از او خوشش بیاید. همانطور که با حرص داشت ماشین را میسابید...خب بگذارید بریم اینطرف تو گوشی ایزونا فضولی کنیم تا متوجه بشیم.
●
پیوی ایزونا، اکانت توبیراما:
T:"سلام چطوری؟"
Iz:"اینجام خشک سلام میکنی، یه استیکری چیزی؟"
T:"استیکر چی بابا حال داری. میخواستم یچی بگم، مادارا که بغلت نیست؟"
Iz:"چیز زشت که نیست؟ نمیبینما. مادارا نیست اینجا."
T:"چیز زشت چیه من ازون ادماش نیستم. میگم میای موقع مسابقه ی این دوتا، ما بریم شهربازی بغل استودیو؟"
Iz:"برگاممم. به چه مناسب اونوقت؟"
T:"همینجوری. یکم...اشنا شیم."
با خواندن این پیام نیش ایزونا تا بناگوش باز شد، سریع تایپ کرد:"میبینمت."
●
ایزونا رفت توی پارکینگ. میخواست به مادارا بگوید که با توبیراما میروند شهربازی، ولی وقتی مادارای فشاری شده را دید که بیش از حد دستمال را روی سپر موتور زور میداد، منصرف شد. تصمیم گرفت کلا یچیز دیگه بگوید:"مادارا میگم میدونی کی مسابقه س دیگه؟"
M:"اره دیگه ساعت ۴. این چه سوال مسخره ایه؟"
ایزونا میدانست اوضاع خیط است، نادارا اصلا اعصاب نداشت:"امم...یه کاری برام پیش اومده بود میخواستم ببینم خودت میتونی تنهایی بری مسابقه؟"
مادارا صاف سرش را چرخاند طرف او، یکی از ان نگاه های افتضاحش را تحویل داد:"چه کاری؟ نکنه به اون توبیرامای وامونده ربط داره؟"
قلب ایزونا تقریبا داشت میامد توی دهنش، گوشی اش را چپاند توی جیب پشت شلوارش:"نه بابا توبیراما خر کیه. میخواستم برم...اه...برای لپ تاپم موس بخرم."
M:"باشه برو. ولی تا قبل شام برگرد استودیو."
ایزونا با ذوق سر تکان داد و رفت بالا که لباس انتخاب کند. مادارا اه کشید:"این بچهم روانی شده."
●
توی استودیو مادارا داشت کلاه کاسکتش را مرتب میکرد، هنوز نرفته بودند داخل زمین. هنوز بی دلیل کفری بود. داشت دوباره بردی خودش غر میزد که هاشیراما جلویش ظاهر شد:"به به اقا مادارا. چه خبر؟"
مادارا نگاهی با هاشیراما انداخت و وقتی دید کسی کنارش نیست یجورایی خیالش راحت شد، با هاشیراما دست داد:"خبری نیست. چیه، یکم دمغی انگار."
H:"پنی اومده برای روزنامه نگاری، همون اول کاری کلی پیاده شدم. خوراکی خریدم واسش."
دوباره دل مادارا پیچید به هم وقتی اسم پنی امد. چنگش روی دسته ی موتور سفت شد و اگر بخاطر کلاه کاسکت نبود، قشنگ معلوم بود رگ پیشانی اش زده بیرون:"چه بانوی ولخرجی. افتخار اشنایی نمیدن یه دور ببینیمشون؟"
بعد زیر لب:"وایسا ببینمت پنی، پنی که چه عرض کنم از این به بعد بهت میگم عنی."
خوشبختانه هاشیراما نشنید. بعد برای پنی دست تکان داد که بیاید مادارا را ببیند:"خب، این پنیه."
P:"سلام. هه هه تو باید همون مادارا معروفه باشی، خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت. چه خوشتیپ، میشه عکس بگیرم؟"
مادارا داشت به زور جلوی خودش را میگرفت که نگاه جهنمی به دخترک نیندازد. چون از همین الانشم شانه اش را چسبانده بود به هاشیراما و مادارا میخواست کل استودیو را منفجر کند.
M:"اخ چه دختر بانمکی، نه عزیزم من بدعکسم عکس نگیر."
بعد توی ذهنش شروع کرد فحش دادن:'زنیکه ی مرتیکه. بیریخت بوزینه، فقط دعا کن یجا گیر نیارمت دختره ی ک...*سانسور اسلامی'
بعد پنی رفت توی جایگاه تماشاچی ها تا بتواند عکس بگیرد. هاشیراما و مادارا هم راه افتادند بروند توی پیست ولی مادارا اصلا اعصاب نداشت و مشخص بود دوباره توی ذهنش چیزهای میچرخد. چیز های مادارایی (بسم الله).
- ۶۱۲
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط