پارت
پارت ۱۱
در اعماق زمین، جایی که موجوداتی زندگی میکردند که هیچکس حتی فکرش هم نمیکرد وجود داشته باشند. چهره های وحشتناک، بوی سوختگی و اتش همه جا را پر کرده بود. رنگ قرمز و نارنجی همه جا دیده میشد و آتش از همه طرف زبانه میکشید. جهنم، داشت فشار میاورد. مواد مذاب و آتش، زور میزدند تا از اعماق زمین بیرون بیایند. جایی در اسمان هفتم، دقیقا پایین بهشت، جای جهنم تنگ شده بود. پس هر جا که بدی و ناپاکی بود رشد کرد و زیاد شد. هر جا که انسان ها بدی میکردند، اشک همدیگر را در میاوردند و افسردگی بود، جهنم بیشتر زمین را میشکافت.
در مرکز آتش، جایی که یک قصر سیاه و بدساخت بود، بدون هیچ وسایلی و موجودات سایه مانند و زشت، دانزو نشسته بود.
D:"پریه رو پیدا کردین؟"
روح کیلیان، جلوی دانزو زانو زده بود. سرش را تکان داد:"متاسفم قربان، اونا فرار کردن."
چشم های شیطانی دانزو تاریک شدند:"چی گفتی؟ نتونستی بگیریشون؟"
Ki:"اون یه پری عادی نیست قربان، میدونید. قدرت های الهی داره."
D:"که چی؟ یعنی شر و بدی از خیر و خوبی ضعیف تره؟ بهتره خفه شی تا از همینجا دو نصفت نکردم."
و بعد، عصای چروکیده و سیاهش را کوبید روی زمین. روح کیلیان برای شکنجه آتش گرفت و دادش رفت هوا.
D:"فرصتت برای گرفتن اون پری کمه، وگرنه میکشمت."
بعد نگاهی به عکس ایتاچی انداخت که کیلیان برایش اورده بود:"و این پسره...اونم برام بیار. چهره ش برام آشناس."
پوزخند چندش آور و مور مور کننده ای به عکس شیسویی و ایتاچی زد:"شما دوتا، از اول هم نفرین شده بودید. نمیذارم به همدیگه برسید."
●
I:"حالت خوبه شیسویی، باهام حرف بزن."
ایتاچی سر شیسویی را گذاشته بود روی پایش و داشت سعی میکرد با آب برکه پوست او را خنک کند. حرارت مثل بخاری روشن شده از زیر پوست شیسویی میزد بیرون و مشخص بود اوضاعش روبراه نیست.
S:"جهنم زمین خیلی سنگینه، حسش میکنم."
I:"چیزی نیست، خودت یبار بهم گفتی موقتیه، یادته؟ زود حالت خوب میشه."
و کمی شیسویی را باد زد، نگرانی مثل سیر و سرکه توی سینه اش میجوشید. میدانست نباید وابسته شود، هر دویشان میدانستند. ولی دل کندن سخت بود وقتی یجوری به هم گره خورده بودند.
شیسویی لبخند خسته ای زد:"بهتر میشم. بعدش منم بهشت رو نشونت میدم. اونجا از درد یا چیز دیگه ای خبری نیست، همه چی خنکه."
ایتاچی سرش را تکان داد، لبخند شیسویی را متقابلا برگرداند. بعد خم شد جلو تا پیشانی اش را به مال شیسویی تکیه دهد، مثل یک قول:"تویی که بهشت منی شیسویی، تو شادی رو برام اوردی."
●
توی بهشت هرج و مرج به پا شده بود، همه دنبال کاری برای انجام و راهی برای کمک بودند. برای درست کردن اتش و شکست دادن دانزو، همه همکاری میکردند. زیرساخت های بهشت بخاطر آتش خشمی که پایین تر از سطح، میجوشید، خراب میشدند.
زمین سر سبز کم کم داشت رنگ و رویش را از دست میداد و آسمان آبی رنگ یکپارچه ذره ذره با دود سیاه پر میشد.
سوناده و جیرایا جلوی درگاه مقدس ایستاده بودند، دو فرشته ی نگهبان اصلی.
J:"باید از خدا بخوایم. فقط اونه که میدونه."
Ts:"جنگ کوفتی دوباره داره راه میوفته. چند قرنی شده بود که بین بهشت و جهنم جنگ نداشتیم.
جیرایا شمشیر طلایی رنگش را غلاف کرد و پشتش گذاشت:"از وقتی شیسویی رفته زمین، دانزوی توله سگ همه کاری میکنه تا بگیردش. هر پری ای که از بهشت دور بشه دانزو میوفته دنبالش."
Ts:"باید یجوری برش گردونیم بهشت. برای خودش بهتره. جنگ داره شروع میشه."
در اعماق زمین، جایی که موجوداتی زندگی میکردند که هیچکس حتی فکرش هم نمیکرد وجود داشته باشند. چهره های وحشتناک، بوی سوختگی و اتش همه جا را پر کرده بود. رنگ قرمز و نارنجی همه جا دیده میشد و آتش از همه طرف زبانه میکشید. جهنم، داشت فشار میاورد. مواد مذاب و آتش، زور میزدند تا از اعماق زمین بیرون بیایند. جایی در اسمان هفتم، دقیقا پایین بهشت، جای جهنم تنگ شده بود. پس هر جا که بدی و ناپاکی بود رشد کرد و زیاد شد. هر جا که انسان ها بدی میکردند، اشک همدیگر را در میاوردند و افسردگی بود، جهنم بیشتر زمین را میشکافت.
در مرکز آتش، جایی که یک قصر سیاه و بدساخت بود، بدون هیچ وسایلی و موجودات سایه مانند و زشت، دانزو نشسته بود.
D:"پریه رو پیدا کردین؟"
روح کیلیان، جلوی دانزو زانو زده بود. سرش را تکان داد:"متاسفم قربان، اونا فرار کردن."
چشم های شیطانی دانزو تاریک شدند:"چی گفتی؟ نتونستی بگیریشون؟"
Ki:"اون یه پری عادی نیست قربان، میدونید. قدرت های الهی داره."
D:"که چی؟ یعنی شر و بدی از خیر و خوبی ضعیف تره؟ بهتره خفه شی تا از همینجا دو نصفت نکردم."
و بعد، عصای چروکیده و سیاهش را کوبید روی زمین. روح کیلیان برای شکنجه آتش گرفت و دادش رفت هوا.
D:"فرصتت برای گرفتن اون پری کمه، وگرنه میکشمت."
بعد نگاهی به عکس ایتاچی انداخت که کیلیان برایش اورده بود:"و این پسره...اونم برام بیار. چهره ش برام آشناس."
پوزخند چندش آور و مور مور کننده ای به عکس شیسویی و ایتاچی زد:"شما دوتا، از اول هم نفرین شده بودید. نمیذارم به همدیگه برسید."
●
I:"حالت خوبه شیسویی، باهام حرف بزن."
ایتاچی سر شیسویی را گذاشته بود روی پایش و داشت سعی میکرد با آب برکه پوست او را خنک کند. حرارت مثل بخاری روشن شده از زیر پوست شیسویی میزد بیرون و مشخص بود اوضاعش روبراه نیست.
S:"جهنم زمین خیلی سنگینه، حسش میکنم."
I:"چیزی نیست، خودت یبار بهم گفتی موقتیه، یادته؟ زود حالت خوب میشه."
و کمی شیسویی را باد زد، نگرانی مثل سیر و سرکه توی سینه اش میجوشید. میدانست نباید وابسته شود، هر دویشان میدانستند. ولی دل کندن سخت بود وقتی یجوری به هم گره خورده بودند.
شیسویی لبخند خسته ای زد:"بهتر میشم. بعدش منم بهشت رو نشونت میدم. اونجا از درد یا چیز دیگه ای خبری نیست، همه چی خنکه."
ایتاچی سرش را تکان داد، لبخند شیسویی را متقابلا برگرداند. بعد خم شد جلو تا پیشانی اش را به مال شیسویی تکیه دهد، مثل یک قول:"تویی که بهشت منی شیسویی، تو شادی رو برام اوردی."
●
توی بهشت هرج و مرج به پا شده بود، همه دنبال کاری برای انجام و راهی برای کمک بودند. برای درست کردن اتش و شکست دادن دانزو، همه همکاری میکردند. زیرساخت های بهشت بخاطر آتش خشمی که پایین تر از سطح، میجوشید، خراب میشدند.
زمین سر سبز کم کم داشت رنگ و رویش را از دست میداد و آسمان آبی رنگ یکپارچه ذره ذره با دود سیاه پر میشد.
سوناده و جیرایا جلوی درگاه مقدس ایستاده بودند، دو فرشته ی نگهبان اصلی.
J:"باید از خدا بخوایم. فقط اونه که میدونه."
Ts:"جنگ کوفتی دوباره داره راه میوفته. چند قرنی شده بود که بین بهشت و جهنم جنگ نداشتیم.
جیرایا شمشیر طلایی رنگش را غلاف کرد و پشتش گذاشت:"از وقتی شیسویی رفته زمین، دانزوی توله سگ همه کاری میکنه تا بگیردش. هر پری ای که از بهشت دور بشه دانزو میوفته دنبالش."
Ts:"باید یجوری برش گردونیم بهشت. برای خودش بهتره. جنگ داره شروع میشه."
- ۷۶۸
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط