بوسه آتش بر گونه رز
"بوسه آتش بر گونه رز"
part 8
- برا تو فک نکنم مهم باشه...
بلافاصله صدای محکم و رسای جونگکوک پخش میشه:
- برام مهمه!
لحظه ای مکث میکنه. نفس عمیقی میکشه و با لحن جدیتر ادامه میده:
- ولی حس میکنم تو از اون آدمایی نیستی که به کسی تن داده باشه.
سرشو سمت تهیونگ میچرخونه و با چشم های نافذ و گیراش بهش نگاه میکنه:
- اشتباه میکنم؟
- خودت چی فکر میکنی؟
- فکر نمیکنم به کسی داده باشی...بعدا خودم مطمئن میشم.
بعد از حرف جونگکوک، دیگه حرفی بینشون رد و بدل نمیشه تا اینکه بعد از تقریبا 1 ساعت به عمارت جونگکوک میرسن.
خدمتکارها میز شام رو اماده کرده بودن
- بیا بریم شام بخوریم
تهیونگ بدون حرفی سرشو به تایید تکون میده و میره رو یکی از صندلی ها میشینه و به غذای رو به روش خیره میشه.
جونگکوک هم رو صندلی رو به روی تهیونگ میشینه:
- خلیه خب شروع کن.
شروع میکنن به غذا خوردن.
جونگکوک درحالی که غذا میخورد به تهیونگ نگاه میکرد:
- خودت دوست نداشتی تو کارهای پدرت شرکت کنی؟
- چطور؟
- تو جلسه ها نمیدیدمت برای همین میپرسم...آخه پسر عموت خوب خودشو نشون داد
تهیونگ سرشو بالا میاره و به جونگکوک نگاه میکنه:
- از کارای سیاسی خوشم نمیاد دوست دارم آزاد باشم تا تو این چرتو پرتا غرق باشم!
- عا...چرتو پرت نیست که... قدرت که تو مشتت باشه هر کاری دوست داری میتونی انجام بدی!
- نیازی به قدرت ندارم فقط دنبال آزادیم و احساسات جدید
دوباره سکوت میشه..ولی این بار هم توسط خون خالص شکسته میشه:
- پدرت زیاد اذیتت میکنه؟
-همشون اذیتم میکنن درواقع بی ارزشترینم تو پکمون!
جونگکوک لحظه ای تو فکر فرو رفت. باید کاری میکرد تا بفهمن ارزش تهیونگ چقدر میتونه زیاد باشه! پوزخندی به فکرش میزنه:
- میخوام وارد پک خودمون کنمت
نگاه تهیونگ بیحوصله روش میوفته:
-اوه جدی؟ من خیلی خیلی ازتون ممنونم عالیجناب لطف خیلی خیلی بزرگیه!
با لحن تمسخر امیزی میگه و چاپستیکشو رو بشقابش میزاره و صندلیشو عقب میکشه و بلند میشه:
-اتاق من کجاس؟
- هرجا من بخواbaم اتاق توهم همونجاست و تو هم همونجا میخوابی.
تهیونگ که بیشتر از این احساس بد شانس بودن نمیکرد نق میزنه:
- چرا باید اتاقم با تو یکی باشه شاید ی کاری دارم که نمیخوام کسی پیشم باشه!
دوباره رو صندلی میشینه ارنجشو رو میز میذاره ، چونشو رو دستش می ذاره و با اخم به جونگکوک خیره میشه.
جونگکوک چشم هاشو باریک می کنه و مستقیم به تهیونگ نگاه میکنه، نفس هاش هنوز سنگین بود ولی کنترلش میکرد:
- چون جفتیم و باید اتاقمون یکی باشه
مکث کوتاهی میکنه. نگاه نافذش رو به چشم های تهیونگ قفل میکنه:
- و دیگه هیچ کاری دور از چشم من نباید انجام بدی.
پوزخندی میزنه و تهیونگ به پوزخند جونگکوک بی تفاوت نگاه میکنه:
- لزومی نمیبینم از تک تک کار هام خبر داشته باشی...و همینطور کار های شخصیم!
با لحن خشکی میگه و رایحه سرد تهیونگ اطراف رو فرا میگیره.
جونگکوک مستقیم به تهیونگ خیره میشه:
- وقتی تو خونه منی تک تک کارهای تو به من مربوط میشه و باید خبر داشته باشم کیم تهیونگ!
نفس عمیقی میکشه. رایحه ی تند و سنگین اتیش فضای اطرافشون رو پر کرده بود و با رایحه سرد رز تضادی ساخته بو که از نظر هرکسی زیبا و کاملا مناسب و براندازه هم بود. نگاه جونگکوک هنوز رو تهیونگ بود. تهیونگ مجبور بود که کوتاه بیاد...نگاهشو از جونگکوک میگیره:
- خیله خب باشه فهمیدم تو اصن خدامی خوبه؟...حالا میشه بگی اتاق کجاس الفا؟
جونگکوک پوزخند همیشگیش رو میزنه:
- الان میگم کجاست...ولی تو چرا اسم خودمو نمیگی؟
- نگرانم اسمتو بگم ، بهت بربخوره!
- چرا باید وقتی یکی اسممو صدا میزنه بهم بربخورده ؟
تهیونگ شونشو بالا میندازه:
- تا الان من حرفی زدم یا بهت برخورده یا عصبیت کرده.
- عصبیم کرده چون حاضر جوابی کردی. تاحالا کسی جرعت نکرده جلوم زبونش دراز شه.
تهیونگ میخواست بحث رو عوض کنه. میاد کنار جونگکوک می ایسته وسمتش خم میشه ، صورتشو نزدیکش میکنه:
- جونگکوک یکم لبخند بزن لبخندتو ببینم حداقل..!
لحن faریبنده و اروم تهیونگ ، جونگکوک رو وادار کرد که به پسر مقابلش و فاصله کمشون نگاه کنه و رو نفس های داغش که رو صورتش میخورد تمرکز کنه. لحن تهیونگ دوباره اون حس عجیب رو به جونش انداخته بود. نفس تیکه ای میکشه:
-عام...فکر نکنم لبخند زوری و بی دلیل قشنگ باشه...به وقتش لبخندمو میبینی و نمیتونی ازش دل بکنی!
:)💜
part 8
- برا تو فک نکنم مهم باشه...
بلافاصله صدای محکم و رسای جونگکوک پخش میشه:
- برام مهمه!
لحظه ای مکث میکنه. نفس عمیقی میکشه و با لحن جدیتر ادامه میده:
- ولی حس میکنم تو از اون آدمایی نیستی که به کسی تن داده باشه.
سرشو سمت تهیونگ میچرخونه و با چشم های نافذ و گیراش بهش نگاه میکنه:
- اشتباه میکنم؟
- خودت چی فکر میکنی؟
- فکر نمیکنم به کسی داده باشی...بعدا خودم مطمئن میشم.
بعد از حرف جونگکوک، دیگه حرفی بینشون رد و بدل نمیشه تا اینکه بعد از تقریبا 1 ساعت به عمارت جونگکوک میرسن.
خدمتکارها میز شام رو اماده کرده بودن
- بیا بریم شام بخوریم
تهیونگ بدون حرفی سرشو به تایید تکون میده و میره رو یکی از صندلی ها میشینه و به غذای رو به روش خیره میشه.
جونگکوک هم رو صندلی رو به روی تهیونگ میشینه:
- خلیه خب شروع کن.
شروع میکنن به غذا خوردن.
جونگکوک درحالی که غذا میخورد به تهیونگ نگاه میکرد:
- خودت دوست نداشتی تو کارهای پدرت شرکت کنی؟
- چطور؟
- تو جلسه ها نمیدیدمت برای همین میپرسم...آخه پسر عموت خوب خودشو نشون داد
تهیونگ سرشو بالا میاره و به جونگکوک نگاه میکنه:
- از کارای سیاسی خوشم نمیاد دوست دارم آزاد باشم تا تو این چرتو پرتا غرق باشم!
- عا...چرتو پرت نیست که... قدرت که تو مشتت باشه هر کاری دوست داری میتونی انجام بدی!
- نیازی به قدرت ندارم فقط دنبال آزادیم و احساسات جدید
دوباره سکوت میشه..ولی این بار هم توسط خون خالص شکسته میشه:
- پدرت زیاد اذیتت میکنه؟
-همشون اذیتم میکنن درواقع بی ارزشترینم تو پکمون!
جونگکوک لحظه ای تو فکر فرو رفت. باید کاری میکرد تا بفهمن ارزش تهیونگ چقدر میتونه زیاد باشه! پوزخندی به فکرش میزنه:
- میخوام وارد پک خودمون کنمت
نگاه تهیونگ بیحوصله روش میوفته:
-اوه جدی؟ من خیلی خیلی ازتون ممنونم عالیجناب لطف خیلی خیلی بزرگیه!
با لحن تمسخر امیزی میگه و چاپستیکشو رو بشقابش میزاره و صندلیشو عقب میکشه و بلند میشه:
-اتاق من کجاس؟
- هرجا من بخواbaم اتاق توهم همونجاست و تو هم همونجا میخوابی.
تهیونگ که بیشتر از این احساس بد شانس بودن نمیکرد نق میزنه:
- چرا باید اتاقم با تو یکی باشه شاید ی کاری دارم که نمیخوام کسی پیشم باشه!
دوباره رو صندلی میشینه ارنجشو رو میز میذاره ، چونشو رو دستش می ذاره و با اخم به جونگکوک خیره میشه.
جونگکوک چشم هاشو باریک می کنه و مستقیم به تهیونگ نگاه میکنه، نفس هاش هنوز سنگین بود ولی کنترلش میکرد:
- چون جفتیم و باید اتاقمون یکی باشه
مکث کوتاهی میکنه. نگاه نافذش رو به چشم های تهیونگ قفل میکنه:
- و دیگه هیچ کاری دور از چشم من نباید انجام بدی.
پوزخندی میزنه و تهیونگ به پوزخند جونگکوک بی تفاوت نگاه میکنه:
- لزومی نمیبینم از تک تک کار هام خبر داشته باشی...و همینطور کار های شخصیم!
با لحن خشکی میگه و رایحه سرد تهیونگ اطراف رو فرا میگیره.
جونگکوک مستقیم به تهیونگ خیره میشه:
- وقتی تو خونه منی تک تک کارهای تو به من مربوط میشه و باید خبر داشته باشم کیم تهیونگ!
نفس عمیقی میکشه. رایحه ی تند و سنگین اتیش فضای اطرافشون رو پر کرده بود و با رایحه سرد رز تضادی ساخته بو که از نظر هرکسی زیبا و کاملا مناسب و براندازه هم بود. نگاه جونگکوک هنوز رو تهیونگ بود. تهیونگ مجبور بود که کوتاه بیاد...نگاهشو از جونگکوک میگیره:
- خیله خب باشه فهمیدم تو اصن خدامی خوبه؟...حالا میشه بگی اتاق کجاس الفا؟
جونگکوک پوزخند همیشگیش رو میزنه:
- الان میگم کجاست...ولی تو چرا اسم خودمو نمیگی؟
- نگرانم اسمتو بگم ، بهت بربخوره!
- چرا باید وقتی یکی اسممو صدا میزنه بهم بربخورده ؟
تهیونگ شونشو بالا میندازه:
- تا الان من حرفی زدم یا بهت برخورده یا عصبیت کرده.
- عصبیم کرده چون حاضر جوابی کردی. تاحالا کسی جرعت نکرده جلوم زبونش دراز شه.
تهیونگ میخواست بحث رو عوض کنه. میاد کنار جونگکوک می ایسته وسمتش خم میشه ، صورتشو نزدیکش میکنه:
- جونگکوک یکم لبخند بزن لبخندتو ببینم حداقل..!
لحن faریبنده و اروم تهیونگ ، جونگکوک رو وادار کرد که به پسر مقابلش و فاصله کمشون نگاه کنه و رو نفس های داغش که رو صورتش میخورد تمرکز کنه. لحن تهیونگ دوباره اون حس عجیب رو به جونش انداخته بود. نفس تیکه ای میکشه:
-عام...فکر نکنم لبخند زوری و بی دلیل قشنگ باشه...به وقتش لبخندمو میبینی و نمیتونی ازش دل بکنی!
:)💜
- ۳.۴k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط