بوسه آتش بر گونه رز
"بوسه آتش بر گونه رز"
part 6
تشکری کرد از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد و سمت اتاقش رفت و وارد شد.
به تهیونگ نگاهی میندازه که داشت ادکلن همیشگیش که بوی رایحه خودش بود رو بو میکرد.
پوزخندی میزنه:
- انقدر از رایحم خوشت اومده؟ میتونم دائماً برات پخش کنم اونقدر که خفه بشی از بو!
تهیونگ سوپرایز شد از صدای یهویی جونگکوک ولی خونسرد بود. به مارک و اسم عطر تو دستش نگاه میکنه و میزاره سر جاش و به دیوار تکیه میده:
- نه بابا چیو خوشم اومده انقدر عطرت بده که داشتم اسمشو نگاه میکردم تا هیچ وقت نخرمش!
جونگکوک خنده ای سر میده:
- رایحت که یچیز دیگه میگه جناب کیم ...لااقل رایحت رو کنترل کن.
جونگکوک مکث کوتاهی میکنه و ادامه میده:
- الآنم میریم خونه خودمون فردا مراسم ازدواجمونه.
تهیونگ به خنده جونگکوک با حرص و پوزخند نگاه میکرد. یه روزی همین خنده و مسخره کردناشو به گریه تبدیل میکرد. ولی با خبری که شنید ناراحت میشه...چرا انقدر زود باید ازدواج میکرد...نگاهشو به زمین میده. تکیشو از دیوار میگیره و سمت در میره.
جونگکوک چشم هاش رو روی تهیونگ قفل میکنه، هنوز با اخم همیشگیش نگاهش میکرد. لبخند کمرنگ و مغرورش گوشه لبش جا خوش کرده بود و دست هاشو روی دستههای کاناپه محکم فشار میده.
-مگه من اجازه دادم که داری از اتاق میری بیرون تهیونگ؟
تهیونگ عصبی برمیگرده و به جونگکوک نگاه میکنه:
-تو چرا هی بهم دستور میدی فکر کردی من امگایی چیزیم اینجوری میکنی؟؟
- هرچی باشی من اینجا فقط دستور میدم جناب کیم. حالا بیا بگیر جات بشین.
تهیونگ دستاشو مشت میکنه:
- کدوم گوری بشینم جای من کجاس؟
- این همه جا یجا بشین
جونگکوک پوزخندی میزنه و ادامه میده:
- بیا بشین رو پای من نظرت چیه؟ هم نرمه و هم راحت!
تهیونگ چشم غره ای میره و میره رو زمین کنار دیوار میشینه زانوهاشو بغل میکنه...«منو باش فکر میکردم جفتم قراره یه ادم مهربون و جنتلمن باشه که خیلی دوسم داره»...آهی میکشه و به کل زندگیش که چیزی جز بدبختی نبود فکر میکنه...حوصله هیچیو نداشت...
جونگکوک به تهیونگ پوزخندی میزنه:
- بهترین جارو از دست دادی همه دوست دارن رو پام بشینن. اونوقت تو نمیخوای بشینی. هعیی توام شاید دلت خواست بعدا...بگذریم بلند شو بریم.
تهیونگ به حرفای جونگکوک ، تو دل میخندید. بلند میشه:
- کی میاد رو پای ادم بداخلاق بشینه؟
-خیلیا دوست دارن! توام به موقعش خوشت میاد و دوست داری رو پاهام بشینی.
تهیونگ تکخندی میزنه و پشت سر جونگکوک راه میوفته:
- تو بد اخلاق نباش دوست داشتن من به کنار!
جونگکوک تکخنده ای میزنه:
- تو الان بهم دستور میدی چطوری رفتار کنم؟! من بد اخلاق نباشم چیکار میکنی ؟
- بد اخلاق نباشی بیشتر باهم کنار میایم...به هرحال که فردا مراسم مثلا ازدواجمونه تا اخر عمر قراره پیشت بمونم...چی بهتر از این خدای من!
تهیونگ با لحن تمسخر امیزی جملات اخرشو گفت و دستشو رو موهای بلوندش میکشه و لحنش مغرورانه میشه:
-و بزار بگم که مواظب باش از دستت ندزدنم به هر حال که خواهان خیلی زیادی دارم!
- واوو سعی میکنم کنترل کنم اخلاقمو. چه دلتم بخواد که قراره تا آخر عمرت کنار من زندگی کنی! به عنوان جفت من شناخته میشی ، اونوقت اسمت که بیاد دیگه همه تو رو میشناسن. فکر نمیکنم کسی اونموقع جرأت کنه نزدیک جفتم بشه.
-هوم...چه بد که کسی قرار نیست بدونه حالمون از هم به هم میخوره و فکر میکنن دوتا پسریم که برا هم جونمون هم میدیم
تهیونگ با صدای همیشه ارومش میگه و به دستاش نگا میکرد مغرورانه.
خدمتکارا با تعجب به حرفش و بهمشون نگاه میکردن.
جونگکوک نگاه سرد و جدیشو به خدمه ها میده که ترسی برشون داشت و نگاشون و ازشون میگیرن میرن دنبال کارشون .
دوباره از اعصبانیت رایحه اتیشش پخش شده بود.
برمیگرده سمت تهیونگ:
- بهتره همچین زرایی رو تو ذهن خودت نگه داری و به زبون نیاری. یادت باشه نباید شأن و ابروی خانواده منو ببری اینو تو مخ فسقلیت فرو کن کیم تهیونگ!
نگاهشو از تهیونگ میگیره و میره سمت در. خارج که میشه همه بادیگاردا احترام میزارن.
میره سوار ماشینش میشه و منتظر تهیونگ میشه تا بیاد.
تهیونگ جوری لبخند زده بود و رایحشو شیرین کرده بود که انگار اتفاقی نیوفتاده...میاد سوار ماشین میشه و زانوشو رو زانو میندازه و به رو به روش نگاه میکنه:
-عصبی کردنت برام خیلی لذت بخشه!
:))💜
part 6
تشکری کرد از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد و سمت اتاقش رفت و وارد شد.
به تهیونگ نگاهی میندازه که داشت ادکلن همیشگیش که بوی رایحه خودش بود رو بو میکرد.
پوزخندی میزنه:
- انقدر از رایحم خوشت اومده؟ میتونم دائماً برات پخش کنم اونقدر که خفه بشی از بو!
تهیونگ سوپرایز شد از صدای یهویی جونگکوک ولی خونسرد بود. به مارک و اسم عطر تو دستش نگاه میکنه و میزاره سر جاش و به دیوار تکیه میده:
- نه بابا چیو خوشم اومده انقدر عطرت بده که داشتم اسمشو نگاه میکردم تا هیچ وقت نخرمش!
جونگکوک خنده ای سر میده:
- رایحت که یچیز دیگه میگه جناب کیم ...لااقل رایحت رو کنترل کن.
جونگکوک مکث کوتاهی میکنه و ادامه میده:
- الآنم میریم خونه خودمون فردا مراسم ازدواجمونه.
تهیونگ به خنده جونگکوک با حرص و پوزخند نگاه میکرد. یه روزی همین خنده و مسخره کردناشو به گریه تبدیل میکرد. ولی با خبری که شنید ناراحت میشه...چرا انقدر زود باید ازدواج میکرد...نگاهشو به زمین میده. تکیشو از دیوار میگیره و سمت در میره.
جونگکوک چشم هاش رو روی تهیونگ قفل میکنه، هنوز با اخم همیشگیش نگاهش میکرد. لبخند کمرنگ و مغرورش گوشه لبش جا خوش کرده بود و دست هاشو روی دستههای کاناپه محکم فشار میده.
-مگه من اجازه دادم که داری از اتاق میری بیرون تهیونگ؟
تهیونگ عصبی برمیگرده و به جونگکوک نگاه میکنه:
-تو چرا هی بهم دستور میدی فکر کردی من امگایی چیزیم اینجوری میکنی؟؟
- هرچی باشی من اینجا فقط دستور میدم جناب کیم. حالا بیا بگیر جات بشین.
تهیونگ دستاشو مشت میکنه:
- کدوم گوری بشینم جای من کجاس؟
- این همه جا یجا بشین
جونگکوک پوزخندی میزنه و ادامه میده:
- بیا بشین رو پای من نظرت چیه؟ هم نرمه و هم راحت!
تهیونگ چشم غره ای میره و میره رو زمین کنار دیوار میشینه زانوهاشو بغل میکنه...«منو باش فکر میکردم جفتم قراره یه ادم مهربون و جنتلمن باشه که خیلی دوسم داره»...آهی میکشه و به کل زندگیش که چیزی جز بدبختی نبود فکر میکنه...حوصله هیچیو نداشت...
جونگکوک به تهیونگ پوزخندی میزنه:
- بهترین جارو از دست دادی همه دوست دارن رو پام بشینن. اونوقت تو نمیخوای بشینی. هعیی توام شاید دلت خواست بعدا...بگذریم بلند شو بریم.
تهیونگ به حرفای جونگکوک ، تو دل میخندید. بلند میشه:
- کی میاد رو پای ادم بداخلاق بشینه؟
-خیلیا دوست دارن! توام به موقعش خوشت میاد و دوست داری رو پاهام بشینی.
تهیونگ تکخندی میزنه و پشت سر جونگکوک راه میوفته:
- تو بد اخلاق نباش دوست داشتن من به کنار!
جونگکوک تکخنده ای میزنه:
- تو الان بهم دستور میدی چطوری رفتار کنم؟! من بد اخلاق نباشم چیکار میکنی ؟
- بد اخلاق نباشی بیشتر باهم کنار میایم...به هرحال که فردا مراسم مثلا ازدواجمونه تا اخر عمر قراره پیشت بمونم...چی بهتر از این خدای من!
تهیونگ با لحن تمسخر امیزی جملات اخرشو گفت و دستشو رو موهای بلوندش میکشه و لحنش مغرورانه میشه:
-و بزار بگم که مواظب باش از دستت ندزدنم به هر حال که خواهان خیلی زیادی دارم!
- واوو سعی میکنم کنترل کنم اخلاقمو. چه دلتم بخواد که قراره تا آخر عمرت کنار من زندگی کنی! به عنوان جفت من شناخته میشی ، اونوقت اسمت که بیاد دیگه همه تو رو میشناسن. فکر نمیکنم کسی اونموقع جرأت کنه نزدیک جفتم بشه.
-هوم...چه بد که کسی قرار نیست بدونه حالمون از هم به هم میخوره و فکر میکنن دوتا پسریم که برا هم جونمون هم میدیم
تهیونگ با صدای همیشه ارومش میگه و به دستاش نگا میکرد مغرورانه.
خدمتکارا با تعجب به حرفش و بهمشون نگاه میکردن.
جونگکوک نگاه سرد و جدیشو به خدمه ها میده که ترسی برشون داشت و نگاشون و ازشون میگیرن میرن دنبال کارشون .
دوباره از اعصبانیت رایحه اتیشش پخش شده بود.
برمیگرده سمت تهیونگ:
- بهتره همچین زرایی رو تو ذهن خودت نگه داری و به زبون نیاری. یادت باشه نباید شأن و ابروی خانواده منو ببری اینو تو مخ فسقلیت فرو کن کیم تهیونگ!
نگاهشو از تهیونگ میگیره و میره سمت در. خارج که میشه همه بادیگاردا احترام میزارن.
میره سوار ماشینش میشه و منتظر تهیونگ میشه تا بیاد.
تهیونگ جوری لبخند زده بود و رایحشو شیرین کرده بود که انگار اتفاقی نیوفتاده...میاد سوار ماشین میشه و زانوشو رو زانو میندازه و به رو به روش نگاه میکنه:
-عصبی کردنت برام خیلی لذت بخشه!
:))💜
- ۱.۰k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط