کم بگو شعر بخواندر خفقانم بانو
کم بگو شعر بخوان،در خفقانم بانو
هر غزل خنجر تیزیست به جانم بانو
بس که تنها شده ام بین هزاران کلمه
مرگِ یک زندگیِ در جریانم بانو
وارث سبزی یک سر که شده عین عذاب
لعن صدبار به سرخی زبانم بانو
شاعری گفت به چشمان تو خواهم پرداخت
مثل او در غم یک دشنه ی فاوم بانو
چند ماهیست که سرما به تنم ریشه زده
مثل آبان بدم در شریانم بانو
همچو برگی شده ام مضحکه ی دست نسیم
چون زمستانم و درگیر خزانم بانو
پس نگو شعر بخوان لحن صدایت خوب است
بهتر آن نیست که من شعر نخوانم بانو ؟
/ سعید
هر غزل خنجر تیزیست به جانم بانو
بس که تنها شده ام بین هزاران کلمه
مرگِ یک زندگیِ در جریانم بانو
وارث سبزی یک سر که شده عین عذاب
لعن صدبار به سرخی زبانم بانو
شاعری گفت به چشمان تو خواهم پرداخت
مثل او در غم یک دشنه ی فاوم بانو
چند ماهیست که سرما به تنم ریشه زده
مثل آبان بدم در شریانم بانو
همچو برگی شده ام مضحکه ی دست نسیم
چون زمستانم و درگیر خزانم بانو
پس نگو شعر بخوان لحن صدایت خوب است
بهتر آن نیست که من شعر نخوانم بانو ؟
/ سعید
- ۸۳۰
- ۱۱ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط