{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر شب به اقتضای غزل درد میخورم

هر شب به اقتضای غزل درد میخورم
از سفره ای که دلهره گسترده ی منی
می پیچم عاشقانه خودم را به دور خود
از وحشتِ تداومِ توجیه این و آن
قِل میخورم شبیه کلافی که نیمه باز
هم بازی و رفیقِ غمِ گربه ای شدست
با سرفه سَد میانِ خود و خلق می کشم
خون می مکم ز سینه ی دوشیزه ی زمان
من دل به هر که داده ام او ٬ زخم پشت زخم
بر دل نشاند و هند جگر خواره شد مرا
سردار سربدار سپاهی ... ! نبوده ام
تنها میان دغدغه هایی بریده جان
تنها میان خاطره هایی که شُر و شُر
من را چکید ٬ در گذر از خاطرات تلخ
فردای مرگ قوی سپیدی به برکه ام
امروزِ پر کشیدن قویی به آسمان
احساس و حس بودن تو شعر شد نشست
روی شقیقه ماشه چلاند و صدای بنگ
پیچید در مخیله ی شاعر اثر
با بغض داغ و حنجره ی دلکش و بنان
در تار و پود پرتره ی ذهن من دو چشم
با بوسه فعل فلسفی آغاز کرد و کات
بر سینه ی شکسته ی دیوار تکیه داد
مردی تمام زندگیش پا ... سه نقطه یان

/ سعید
دیدگاه ها (۱)

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم ور نه با تو گفتنی های ...

کم بگو شعر بخوان،در خفقانم بانو هر غزل خنجر تیزیست به جانم ب...

میرسی روزی که بی شک برگ و بارم رفته است در خزان فصل های غم ق...

هفت دریا را برایت غرق خون آورده ام آسمان را پیش پایت سرنگون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط