در انتهای کوچه تنهاییم سکوتتیری به سمت کودک قلبم نشانه
در انتهای کوچه تنهاییم ،سکوت،تیری به سمت کودک قلبم نشانه رفت
تیر از کمان خاطره ها جان گرفت و بعد،آهسته تن تنانه به سمتش کمانه رفت
آتشفشان دلهره رقصید و حد شرع،جاری شد از لبان ذغالین ابن سوگ
تهمت متاع حرص شد و تیغ هو کشید،آرامش طلوع غزل جاودانه رفت
مادر به استغاثه خدا را به مهر خواند،وقتی پدر به دعوی ایمان گلو فشرد
آشفته شد خیال پرستو به وقت کوچ،شد آشیانه سرخ و پرستو شبانه رفت
رفت آفتاب زندگی از بام فلسفه ،واپس زد او مرا و من از من زبانه زد
آتش کشید بود و عدم را درون من،وقتی که شمس عاقله از بام خانه رفت
سیلاب اشک در غل و زنجیر یخ زد از،دستان سرخ و نعره مستانه پدر
آوار شد به روی سرم شهر ناکجا،پروانه تیغ خورده ز شعر و ترانه رفت
شد خانمانمان همه دود و گذشت از،تنگ بلور کوچک ماهی نه نفس عور
عریان شد عاطفه غزل از درد جیغ زد،رویای کودکی به کفن روی شانه رفت
پیچید تاب افعی بی روح دور حلق،وقتی که زیر پای مرا سست دید خاک
دنیا ستاره شد و به گردم طواف کرد،یک شاعر از درون خودش بی بهانه رفت
/ سعید
تیر از کمان خاطره ها جان گرفت و بعد،آهسته تن تنانه به سمتش کمانه رفت
آتشفشان دلهره رقصید و حد شرع،جاری شد از لبان ذغالین ابن سوگ
تهمت متاع حرص شد و تیغ هو کشید،آرامش طلوع غزل جاودانه رفت
مادر به استغاثه خدا را به مهر خواند،وقتی پدر به دعوی ایمان گلو فشرد
آشفته شد خیال پرستو به وقت کوچ،شد آشیانه سرخ و پرستو شبانه رفت
رفت آفتاب زندگی از بام فلسفه ،واپس زد او مرا و من از من زبانه زد
آتش کشید بود و عدم را درون من،وقتی که شمس عاقله از بام خانه رفت
سیلاب اشک در غل و زنجیر یخ زد از،دستان سرخ و نعره مستانه پدر
آوار شد به روی سرم شهر ناکجا،پروانه تیغ خورده ز شعر و ترانه رفت
شد خانمانمان همه دود و گذشت از،تنگ بلور کوچک ماهی نه نفس عور
عریان شد عاطفه غزل از درد جیغ زد،رویای کودکی به کفن روی شانه رفت
پیچید تاب افعی بی روح دور حلق،وقتی که زیر پای مرا سست دید خاک
دنیا ستاره شد و به گردم طواف کرد،یک شاعر از درون خودش بی بهانه رفت
/ سعید
- ۷۰۲
- ۱۱ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط