ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵⁶
بعد از اون جمله و مکالمه دیگه یه دختر که داره با دوستش خوش میگذرونه نبود، چون حالا یه چیزی مثل خوره به جونش افتاده بود که باعث میشد هر لحظه خودش رو سرزنش کنه.
تک تک لحظه های نزدیکش با جونگکوک، حرفاش، جملاتش که مدام از داهی 'چیشده' رو میپرسید به یاد میآورد و خودش رو شکنجه میکرد.
خیلی در برابر جونگکوک ناحقی کرده بود...
چندین ساعت از رفتن اون سو و برگشتن پدرش گذشته بود.
داهی بجای خواب تو افکارش غرق بود.
هر چند دقیقه یکبار به سرش میزد و به خودش میگفت:" داهیِ عقب مونده.. همه چیزو خراب کردم"
تو اتاق قدم میزد، به بیرون خیره میشد، چندین حالت مختلف برای خواب رو امتحان میکرد ولی انگار شبِ طولانی در انتظارش بود.
چشمش به قاب عکس روبهروش، کنار کمد خورد.
داهیِ شش هفت ساله در کنار مادر خوانده!
دلش گرفت و بعد از مرور خاطراتی بلند شد و آلبومی که مادر خوانده میگفت مادرش درست کرده رو آورد.
تمامی عکسا رو از نظر گذروند اشک ریخت.
اون هیچوقت مادرش رو ندیده بود، خاطره ای نداشت که دردی براش بجا بذاره اما برای سرنوشتِ مادرش گریه میکرد.
سرنوشت در حق اون خیلی بد کرده بود...
به عکسی از پدر و مادرش کنار هم رسید.
اطرافشون کتاب بود و هر دو درحال خندیدن بودن؛ به نظر میرسید در کتابخانه باشن.
کتابی رو زانوی مادرش بود که دست هردو، محکم و گره خورده روی کتاب بود.
نمیتونست اسم کتاب رو بخونه.
نگاهی به پشت عکس انداخت؛ چند تا عدد به همراه اسم کوچه و کتابخانه...
چرا تاحالا ندیده بودش؟
بدون اینکه متوجه باشه داشت میخوابید.
_______________
میخواست کتابی که مامانش میخوند رو پیدا کنه و بخونه.
فعلا اون کتاب ذهنش رو مشغول و کنجکاو کرده بود..
طبق تصویر قدیمی به نظر میرسید.
فقط کتابِ همون کتابخونه خاطرات مادرش رو داشت نه کتاب جای دیگه ای.
بعد از پرس و جوی فراوان کوچه و کتابخونه رو پیدا کرد.
با هدفون تو گوشش غرق گشتن بود.
کتابفروشی شلوغ بود و صداهای اطرافش رو فقط از پشت هدفون میشنید.
چشمش به کتابی که جلدش خیلی شبیه همون جلد بود خورد؛ قدیمی و سبز رنگ.
دستشو دراز کرد تا کتاب رو از قفسه برداره، یه دست دیگه همزمان به سمت همون کتاب رفت...
گلیلیلییی
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵⁶
بعد از اون جمله و مکالمه دیگه یه دختر که داره با دوستش خوش میگذرونه نبود، چون حالا یه چیزی مثل خوره به جونش افتاده بود که باعث میشد هر لحظه خودش رو سرزنش کنه.
تک تک لحظه های نزدیکش با جونگکوک، حرفاش، جملاتش که مدام از داهی 'چیشده' رو میپرسید به یاد میآورد و خودش رو شکنجه میکرد.
خیلی در برابر جونگکوک ناحقی کرده بود...
چندین ساعت از رفتن اون سو و برگشتن پدرش گذشته بود.
داهی بجای خواب تو افکارش غرق بود.
هر چند دقیقه یکبار به سرش میزد و به خودش میگفت:" داهیِ عقب مونده.. همه چیزو خراب کردم"
تو اتاق قدم میزد، به بیرون خیره میشد، چندین حالت مختلف برای خواب رو امتحان میکرد ولی انگار شبِ طولانی در انتظارش بود.
چشمش به قاب عکس روبهروش، کنار کمد خورد.
داهیِ شش هفت ساله در کنار مادر خوانده!
دلش گرفت و بعد از مرور خاطراتی بلند شد و آلبومی که مادر خوانده میگفت مادرش درست کرده رو آورد.
تمامی عکسا رو از نظر گذروند اشک ریخت.
اون هیچوقت مادرش رو ندیده بود، خاطره ای نداشت که دردی براش بجا بذاره اما برای سرنوشتِ مادرش گریه میکرد.
سرنوشت در حق اون خیلی بد کرده بود...
به عکسی از پدر و مادرش کنار هم رسید.
اطرافشون کتاب بود و هر دو درحال خندیدن بودن؛ به نظر میرسید در کتابخانه باشن.
کتابی رو زانوی مادرش بود که دست هردو، محکم و گره خورده روی کتاب بود.
نمیتونست اسم کتاب رو بخونه.
نگاهی به پشت عکس انداخت؛ چند تا عدد به همراه اسم کوچه و کتابخانه...
چرا تاحالا ندیده بودش؟
بدون اینکه متوجه باشه داشت میخوابید.
_______________
میخواست کتابی که مامانش میخوند رو پیدا کنه و بخونه.
فعلا اون کتاب ذهنش رو مشغول و کنجکاو کرده بود..
طبق تصویر قدیمی به نظر میرسید.
فقط کتابِ همون کتابخونه خاطرات مادرش رو داشت نه کتاب جای دیگه ای.
بعد از پرس و جوی فراوان کوچه و کتابخونه رو پیدا کرد.
با هدفون تو گوشش غرق گشتن بود.
کتابفروشی شلوغ بود و صداهای اطرافش رو فقط از پشت هدفون میشنید.
چشمش به کتابی که جلدش خیلی شبیه همون جلد بود خورد؛ قدیمی و سبز رنگ.
دستشو دراز کرد تا کتاب رو از قفسه برداره، یه دست دیگه همزمان به سمت همون کتاب رفت...
گلیلیلییی
- ۳.۰k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط