ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵⁵
_ببخشید حواسم نبوده.. چیزی میگفتی؟
هان:" چرا تو اضافه کاری میمونی؟"
نفسشو بیرون داد و سرشو چرخوند." نمیفهمم این حرفا یعنی چی؟
مثل اینکه اونجا کار میکنم.. حالا که قبول کردم مسئولم منم اندازه بقیه درست کار کنم
البته که منظور شما از کار کردن نشستن و دستور دادنه"
ادامه داد:" در ضمن من بچه نیستم.. خودم میدونم چیکار کنم"
بعد از لحظه ای سکوت گفت:" منظورم این نبود.. نگران شدم.
از این لحاظ گفتم که.. خسته نشی، نمیخوام بهت فشار بیاد یا چه میدونم.. از کار زده بشی"
بازم تند رفته بود و زود قضاوت کرده بود.
دوباره به بیرون خیره شد." ببخشید"
"چیزی هست که من باید بدونم؟"
_در مورد چی؟
"هرچی. کار..
تو و... جونگکوک."
تند نگاش کرد و بعد از کمی مکث گفت:" نه. هیچی"
چیزی روی صورتش حرکت میکرد، مثل یه حشره.
غرق خواب دست رو صورتش کشید.
دوباره..
غلت زد و جاشو تغییر داد که صدای بلند و جیغ مانندی بیدارش کرد." بلند شو دیگه.. حوصلم سر رفت چقد میخوابی"
خوابآلود اطراف رو نگاه کرد." چیشده"
اون سو رو دید که دست به سینه بالاسرش ایستاده.
_اینجا چیکار میکنی؟
و دست به موهاش کشید و پتو رو کنار زد.
اون سو:" پاشو دیگه.. خداتو شکر کن آب نپاشیدم روت ولی اگه تا سه ثانیه دیگه بلند نشی میپاچم"
بلند شد، به ساعت نگاه کرد، وحشت کرد." دوازده؟
چرا انقدر خوابیدم؟"
اون سو:" بابات گفت آخر هفته ها میخوابی.. طبیعیه"
_بابام..؟ خونس؟
با ذوق گفت: "نه رفت بیرون.. تنهاییم یعنی"
دستشو کشید و از اتاق بیرون بردش.
اون سو کلی چیپس و خوراکی همراهش آورده بود.
با داهی همه نوع شیطنتی رو امتحان کردن.
فیلم دیدن و کلی سر چیزای بیخود قهقهه زدند.
دیگه تفریحی نمونده بود بنابراین نشستن و شروع کردن به غیبت در مورد هر آدمی که میشناختن.
اون سو:" این بابای منم که از نسل هیتلره تکون میخورم گیر میده"
_دقیقا.. کار مورد علاقشون اینه که به زور یکاری رو سرت انجام بدن
"آره.. حالا اون که بابامه داداشم تو کتم نمیره"
_چرا مگه.. گیر میده؟
"سر همون مهمونی که رفتیم کلی سینجیمم کرد، کجا میری؟ پسرم هست یا نه و اینا دیگه"
_واا اون که خودش دوست دختر داره چرا سر همچین چیزی گیر میده؟
"جونگکوک که دوست دختر نداره"
هنگ کرد:" پس اون..
اون دختره که عیادتش اومده بود..."
اون سو:" آهان اونکه مال قدیم بود الان دوست دختر نداره.. تازه سرش طوفان بپا کرد که چرا خبرش کردیم"
همونطور بهش خیره موند.
گوشاش درست شنیدن؟
بازم زود قضاوت کرده بود..؟
دوزتان بلاخره سوءتفاوت داره حل میشه
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵⁵
_ببخشید حواسم نبوده.. چیزی میگفتی؟
هان:" چرا تو اضافه کاری میمونی؟"
نفسشو بیرون داد و سرشو چرخوند." نمیفهمم این حرفا یعنی چی؟
مثل اینکه اونجا کار میکنم.. حالا که قبول کردم مسئولم منم اندازه بقیه درست کار کنم
البته که منظور شما از کار کردن نشستن و دستور دادنه"
ادامه داد:" در ضمن من بچه نیستم.. خودم میدونم چیکار کنم"
بعد از لحظه ای سکوت گفت:" منظورم این نبود.. نگران شدم.
از این لحاظ گفتم که.. خسته نشی، نمیخوام بهت فشار بیاد یا چه میدونم.. از کار زده بشی"
بازم تند رفته بود و زود قضاوت کرده بود.
دوباره به بیرون خیره شد." ببخشید"
"چیزی هست که من باید بدونم؟"
_در مورد چی؟
"هرچی. کار..
تو و... جونگکوک."
تند نگاش کرد و بعد از کمی مکث گفت:" نه. هیچی"
چیزی روی صورتش حرکت میکرد، مثل یه حشره.
غرق خواب دست رو صورتش کشید.
دوباره..
غلت زد و جاشو تغییر داد که صدای بلند و جیغ مانندی بیدارش کرد." بلند شو دیگه.. حوصلم سر رفت چقد میخوابی"
خوابآلود اطراف رو نگاه کرد." چیشده"
اون سو رو دید که دست به سینه بالاسرش ایستاده.
_اینجا چیکار میکنی؟
و دست به موهاش کشید و پتو رو کنار زد.
اون سو:" پاشو دیگه.. خداتو شکر کن آب نپاشیدم روت ولی اگه تا سه ثانیه دیگه بلند نشی میپاچم"
بلند شد، به ساعت نگاه کرد، وحشت کرد." دوازده؟
چرا انقدر خوابیدم؟"
اون سو:" بابات گفت آخر هفته ها میخوابی.. طبیعیه"
_بابام..؟ خونس؟
با ذوق گفت: "نه رفت بیرون.. تنهاییم یعنی"
دستشو کشید و از اتاق بیرون بردش.
اون سو کلی چیپس و خوراکی همراهش آورده بود.
با داهی همه نوع شیطنتی رو امتحان کردن.
فیلم دیدن و کلی سر چیزای بیخود قهقهه زدند.
دیگه تفریحی نمونده بود بنابراین نشستن و شروع کردن به غیبت در مورد هر آدمی که میشناختن.
اون سو:" این بابای منم که از نسل هیتلره تکون میخورم گیر میده"
_دقیقا.. کار مورد علاقشون اینه که به زور یکاری رو سرت انجام بدن
"آره.. حالا اون که بابامه داداشم تو کتم نمیره"
_چرا مگه.. گیر میده؟
"سر همون مهمونی که رفتیم کلی سینجیمم کرد، کجا میری؟ پسرم هست یا نه و اینا دیگه"
_واا اون که خودش دوست دختر داره چرا سر همچین چیزی گیر میده؟
"جونگکوک که دوست دختر نداره"
هنگ کرد:" پس اون..
اون دختره که عیادتش اومده بود..."
اون سو:" آهان اونکه مال قدیم بود الان دوست دختر نداره.. تازه سرش طوفان بپا کرد که چرا خبرش کردیم"
همونطور بهش خیره موند.
گوشاش درست شنیدن؟
بازم زود قضاوت کرده بود..؟
دوزتان بلاخره سوءتفاوت داره حل میشه
- ۲.۴k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط