لارا اومد و نشست سر میز و منم جرعه ای از وودکام رو خوردم
لارا اومد و نشست سر میز و منم جرعه ای از وودکام رو خوردم
-رئیس همه چی سر جاشه...فقط منتظر دستور شماییم
-واقعا ازت ممنونم لارا...برنامه ی بعدی هم اینه که اول یسری اطلاعات از اون یجیِ بی همه چیز برام بیاری و بعدش هم یا گم و گورش کنمی یا....
-بله رئیس خودم این یه قسمت رو میدونم
-ممنون
-اینجا چخبره؟
ستی بود...برگشتم سمتش و
-سلام جوجه
-سلام لارا
و سلام منو نادیده گرفت
-سلام خانم
-ستی بیا بشین باید یسری چیزا رو بهت توضیح بدم
-من حرفی با یه خلافکار ندارم
وقتی اینو گفت نتونستم خودمو کنترل کنم و ناخداگاه سرش داد زدم
-ستی بیا بشین...لطفا
انگار داد من مثل بنزین بود رو اتیشش...اونم با صدایی بلند شده داد زد
-نمیشینم...دلم نمیخواد کنار یه عوضی ای بشینم که تا الان چندین هزار نفر ادمو کشته
-من هیج بیشرفیو نکشتم
-چرا کشتی...پس اون عکس و فیلما چی بود؟
اینبار با صدایی اروم ولی عصبی با لبایی لرزون لب زدم
-ببین ستی من نمیدونم کدوم بی شرفی اون عکس و فیلمای جعلی رو برات فرستاده...ولی مطمئن باش که من اون ادمی که فکر میکنی نیستم...الانم اگه نمیخوای قیافمو ببینی بهت حق میدم
-اره نمیخوام ببینمت
وقتی اینو گفت احساس کردم دیگه جایی تو قلبش ندارم...برا همین خیلی اروم به لارا گفتم
-مراقبش باش
-رئیس همه چی سر جاشه...فقط منتظر دستور شماییم
-واقعا ازت ممنونم لارا...برنامه ی بعدی هم اینه که اول یسری اطلاعات از اون یجیِ بی همه چیز برام بیاری و بعدش هم یا گم و گورش کنمی یا....
-بله رئیس خودم این یه قسمت رو میدونم
-ممنون
-اینجا چخبره؟
ستی بود...برگشتم سمتش و
-سلام جوجه
-سلام لارا
و سلام منو نادیده گرفت
-سلام خانم
-ستی بیا بشین باید یسری چیزا رو بهت توضیح بدم
-من حرفی با یه خلافکار ندارم
وقتی اینو گفت نتونستم خودمو کنترل کنم و ناخداگاه سرش داد زدم
-ستی بیا بشین...لطفا
انگار داد من مثل بنزین بود رو اتیشش...اونم با صدایی بلند شده داد زد
-نمیشینم...دلم نمیخواد کنار یه عوضی ای بشینم که تا الان چندین هزار نفر ادمو کشته
-من هیج بیشرفیو نکشتم
-چرا کشتی...پس اون عکس و فیلما چی بود؟
اینبار با صدایی اروم ولی عصبی با لبایی لرزون لب زدم
-ببین ستی من نمیدونم کدوم بی شرفی اون عکس و فیلمای جعلی رو برات فرستاده...ولی مطمئن باش که من اون ادمی که فکر میکنی نیستم...الانم اگه نمیخوای قیافمو ببینی بهت حق میدم
-اره نمیخوام ببینمت
وقتی اینو گفت احساس کردم دیگه جایی تو قلبش ندارم...برا همین خیلی اروم به لارا گفتم
-مراقبش باش
- ۶۹
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط