{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و بعدش بلند شدم و از کلاب زدم بیرونمقصدی نداشتمپس ه

و بعدش بلند شدم و از کلاب زدم بیرون...مقصدی نداشتم...پس همینجور تو خیابونا قدم زدم...انقدر قدم زدم که نفهمیدم کی ساعت شد ۱۲ شب... همینطور داشتم راه میرفتم که صدای قدم های یکی دیگه رو هم همراه قدم هام شنیدم...بدون اینکه سرمو برگردونم سرعت قدم هامو تند کردم و با فکر اینکه کوچه ی روبه روم میانبری به یه خیابون دیگس واردش شدم ولی با بنبست مواجه شدم...بلاخره رومو برگردوندم و نگاهی به شخص مقابلم انداختم...دوباره یکی از اون سیاهپوشا بودن...داشت میومد سمتم...دستمو به صورت گارد اوردم بالا...هیچی همرام نبود و مطمئن بودم که اون یچیز باهاش هست...که وقتی به دستش نگاه کردم نا امید شدم...چاقو...وقتی چاقوی توی دستشو دیدم تمام خاطرات مزخرفم از جلو چشمم رد شد و اصلا نفهمیم کی اولین ضربه رو ازش خوردم...خودمو با سرعت جمع و جور کردم و شروع کردیم به مبارزه
.
.
.
نفهمیدم چیشد که پهلوم خونی شد و افتادم رو زانو هام...دستمو بردم سمت پهلوم...درست فهمیده بودم...چاقو خورده بودم...دردش تا پوست و استخونم رفت...و تنها چیزی که اخرین بار دیدم رفتن اون سیاهپوش بود درحالی که داشت به یکی میگفت

《تمومه》

و بعدش سیاهی ای بود که کل دیدمو گرفت و افتادم
دیدگاه ها (۰)

وقتی بهوش اومدم صدای بیب بیبی بود که رو مخم بود...یکم که دید...

لارا اومد و نشست سر میز و منم جرعه ای از وودکام رو خوردم-رئی...

"دو روز بعد-۱۴:۱۳ ظهر-کارن"جلوی کلاب بودم...نمیدونم چرا ولی ...

"لنج دونگ یی-۲۱:۰۹ شب-کارن"با یجی قرار گذاشته بودم...انقد با...

بچه ها ادامه شو اینجا میزارمویو جیمین. توی خیابون بودم داشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط