{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی بهوش اومدم صدای بیب بیبی بود که رو مخم بودیکم که

وقتی بهوش اومدم صدای بیب بیبی بود که رو مخم بود...یکم که دیدم واضح شد فهمیدم که دوباره هم تو بیمارستانم...ولی نه بخش های عادی...ضایع بود که تو بخش مراقبت های ویژه ام...با صدای جیغ و گریه یکی از جا پریدم و نگاهمو به در روبه روم دادم...و وقتی همون شخص همیشگی وارد شد هم خوشحال شدم هم ناراحت...ستی بود...ولی نه ستیه همیشگی...اشفته و ترسیده...با عجله اومد پیشم و محکم بغلم کرد...به راحتی میتونستم گرمی و خیسی اشکاشو رو لباس سفید رنگ بیمارستانیم حس کنم
-چرا...چرا دوباره تنهام گذاشتی
-ولی...ولی خودت گفتی
-من بگم تو چرا باید بری
و پهلوم ناگهانی تیر شدید کشید که باعث شد ناله ای که قصد داشتم خفش کنم از دهنم بیاد بیرون و ستی از بغلم بیاد بیرون
-خوبی؟
-اره
اشکاشو پاک کرد و بینیش رو کشید بالا و نشست رو صندلیه کنار تختم
-ببخشید
-بابت؟
-چیزایی که بهت گفتم و...و تهمت هایی که بهت زدم
-پس لارا بهت همه چیو گفته
-بله رئیس
-او لارا
-شرمنده رئیس...نمیتونستم نگهشون دارم
-مشکلی نیست...خودت خوبی؟
-بله...خیلی نگرانتون بودم
-لارا تو نیاز به استراحت نداری؟
-نه رئیس
-ولی قیافت که اینو نمیگه...یه دو هفته مرخصی
تعظیمی کرد و
-خیلی ممنون...میتونم مرخص شم؟
-بله
و رفت
دیدگاه ها (۰)

و بعدش بلند شدم و از کلاب زدم بیرون...مقصدی نداشتم...پس همین...

لارا اومد و نشست سر میز و منم جرعه ای از وودکام رو خوردم-رئی...

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط