𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ³⁴
دخترک با تمام تلاشش بلاخره تونست کلمه ای از دهنش خارج کنه
آقای کای هیچی از حرفاش و حرکاتش نمیفهمید...اما اینو خوب میفهمید...این دختر الان حالش خوب نیست
الان مهم این بود که حال این دخترو خوب کنه
از رو صندلی بلند شد و تن سرد و لرزان دخترک رو به طرف صندلی ای که روبروی میزش قرار گرفته بود هدایت کرد
اما ورا سریع پسش زد...ورا کاملا از حال رفته بود چون او نمیتوانست گرگینه بودن پدر و مادرش حتی تصور کند..براش سخت بود !
ورا : بگو لعنتی...بگو اونا گرگینه نشدن...بگو ( داد )
آقای کای از آخرین حرف ورا کمی تعجب کرد....گرگینه ؟ اونا ؟
منظورش از اونا یعنی پدر و مادرش بودن ؟....با احتمال زیاد چون تنها کسانی که ورا داشتشون فقط پدر و مادرش بودن
یعنی چی باعث شده دخترک فکر میکنه پدر و مادرش گرگینه شدن ؟....مگه نگفته بود روح پدر و مادرش توسط یه گرگینه دیپی شکار شده
آقای کای سعی میکرد با لحنی آروم که باعث بیشتر شدن حال دخترک ضعیف تن نشه ، گفت :
کای : ورا من .... هیچی نمیفهمم ... داری در مورد چی حرف میزنی ؟ پدر و مادرت ؟
ورا با شنیدن حرف آخر دلش همراه با قلبش تیر کشید
او توان توضیح دادن رو نداشت و همین اذیتش میکرد
بخاطر همین فقط نقش زمین شد و آروم اشک ریخت
آقای کای هیچی اما هیچی نمیفهمید ( مثلا مدیر یه مدرسهس 🗿 )
دخترک آروم رو زمین زانو زد و بی صدا اشک ریخت
اما یه چیزایی تو ذهنش حل کرده بود....اون داشت در مورد خانوادش حرف میزد و انگار دخترک بعد شنیدن یه چیزایی فکر میکنه با احتمال زیاد خانواده ای که ۱۴ سال فکر میکرد مردن ، الان گرگینه شدن
دخترک همچنان با بدن لرزانی اشک میریخت فقط منتظر یه کلمه آقای کای بود اما افسوس.....
کای : ورا....؟
دخترک دست از اشک ریختن برداشت اما نه کامل...
سرش کمی بلند کرد تا حداقل بتونه آقای کای رو ببینه
وقتی موفق شد با قیافه نگران مواجه شد
کای : من هیچی نمیدونم .... اما هر چیزی که شنیدی با احتمال زیاد درست باشه....احتمالا اونا مثل یه گرگینه زندن
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ³⁴
دخترک با تمام تلاشش بلاخره تونست کلمه ای از دهنش خارج کنه
آقای کای هیچی از حرفاش و حرکاتش نمیفهمید...اما اینو خوب میفهمید...این دختر الان حالش خوب نیست
الان مهم این بود که حال این دخترو خوب کنه
از رو صندلی بلند شد و تن سرد و لرزان دخترک رو به طرف صندلی ای که روبروی میزش قرار گرفته بود هدایت کرد
اما ورا سریع پسش زد...ورا کاملا از حال رفته بود چون او نمیتوانست گرگینه بودن پدر و مادرش حتی تصور کند..براش سخت بود !
ورا : بگو لعنتی...بگو اونا گرگینه نشدن...بگو ( داد )
آقای کای از آخرین حرف ورا کمی تعجب کرد....گرگینه ؟ اونا ؟
منظورش از اونا یعنی پدر و مادرش بودن ؟....با احتمال زیاد چون تنها کسانی که ورا داشتشون فقط پدر و مادرش بودن
یعنی چی باعث شده دخترک فکر میکنه پدر و مادرش گرگینه شدن ؟....مگه نگفته بود روح پدر و مادرش توسط یه گرگینه دیپی شکار شده
آقای کای سعی میکرد با لحنی آروم که باعث بیشتر شدن حال دخترک ضعیف تن نشه ، گفت :
کای : ورا من .... هیچی نمیفهمم ... داری در مورد چی حرف میزنی ؟ پدر و مادرت ؟
ورا با شنیدن حرف آخر دلش همراه با قلبش تیر کشید
او توان توضیح دادن رو نداشت و همین اذیتش میکرد
بخاطر همین فقط نقش زمین شد و آروم اشک ریخت
آقای کای هیچی اما هیچی نمیفهمید ( مثلا مدیر یه مدرسهس 🗿 )
دخترک آروم رو زمین زانو زد و بی صدا اشک ریخت
اما یه چیزایی تو ذهنش حل کرده بود....اون داشت در مورد خانوادش حرف میزد و انگار دخترک بعد شنیدن یه چیزایی فکر میکنه با احتمال زیاد خانواده ای که ۱۴ سال فکر میکرد مردن ، الان گرگینه شدن
دخترک همچنان با بدن لرزانی اشک میریخت فقط منتظر یه کلمه آقای کای بود اما افسوس.....
کای : ورا....؟
دخترک دست از اشک ریختن برداشت اما نه کامل...
سرش کمی بلند کرد تا حداقل بتونه آقای کای رو ببینه
وقتی موفق شد با قیافه نگران مواجه شد
کای : من هیچی نمیدونم .... اما هر چیزی که شنیدی با احتمال زیاد درست باشه....احتمالا اونا مثل یه گرگینه زندن
ادامه دارد...
- ۴.۶k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط