رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به
رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم .آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .مغازه دار گفت : به به . مبارک باشه.چه جوری باشه؟چرم یا معمولی،مشکی یا قهوه ای...پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !
- ۶۶۸
- ۰۷ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط